در آغوش پدر

از مادرم خواستم یه چند جمله ای از ماه رمضون هایی که با باباعطا داشت برام تعریف کنه.

جالبه؛ جز این توضیح کوتاه خاطره ای نداشت. گفت: هر سال ماه رمضون که از راه میرسید؛ آقاعطا می گفت: بیا فکر کنیم این یکماه، اصلا من وجود ندارم! خلاصه اینکه تقریبا همه ی ماه رمضون رو از سرکار که میومد خونه و افطار می کرد؛ میرفت مسجدجامع تا صبح و هنگام سحر میومد خونه و همه رو برای سحر بیدار می کرد!!! بعد از سحر هم که دوباره میرفت بیرون تا افطار!   
میگما! خوش به حال این بچه های مسجد! چقدر بهشون خوش میگذشته! چه باباعطای خوب و مهربونی داشتند! 
از اونطرف؛ خوش به حال باباعطا؛ با این همسر مهربون و باگذشتی که داشته. انصافا خیلی صبر و حوصله میخوادا!!! 
اتفاقا چند هفته قبل که توفیق داشتم در خدمت دو نفر از همون بچه های قدیم مسجد بودم، اونها هم به این نکته اشاره کردند که در زیر به چند موردش اشاره می کنم:  
 ـــ  بعضی شبهاي ماه رمضون که با حاج عطا بیرون می
رفتیم، بیشتر دنبال راه انداختن كار مردم بود. هر جایی هر گوشه ای احساس می کرد کسی نیاز به کمک داره؛ می گفت: " وایسا ببینیم مشکل این بنده خدا چیه؟" می گفتم: "سید بیا بریم." می گفت: "نه، صبر کن ببینیم
واسه این بنده خدا چیکار میشه کرد؟  

اون زمان،سيدعطا و حاج داوود به نظرم در حق خانواده هاي اينها جفا ميشد چون بسیاری از اوقاتشون اون زمان بعضی از بچه ها مشکلاتی داشتند یا فاصله سنی زیادی .بچه هایی که پدراشون پیر بودند یا در قید حیات نبودند، جای وقت مي گذاشت و به درخواستشون براي صحبت، "نه" نمي گفت.واسه همین، شهادت سید، واسه بعضی ازبچه ها خیلی سخت بود. شاید اگر شهید محمدرضاخدیور بعد از سید، زنده می موند، خیلی براش سخت می گذشت. چون رابطه عاطفی عمیقی با سید داشت. 

شهید خدیور چند روز بعد از شهادت سید، تو همون عملیات خیبر به شهادت رسید

باباعطا و شهید محمدرضا خدیور

باباعطا (شهید میرمحمدی) در آغوش شهید خدیور

 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/08/01 ساعت موضوع | لینک ثابت

دخترشهید سیدعطاءالله میرمحمدی

 شهید سیدعطاءالله میرمحمدی: چه كيفي داره آدم هفت هشت تا دختر حزب اللهي داشته باشه....

درد دلهای دختر بابا عطا با پدر شهیدش.....

شما خوبی؟

ما ؟؟؟ خوب میشویم انشاالله

اینجا خبری نیست جز روزمرگیها و روزمردگیها صبحها وقتی فریاد سبوح  قدوس هستی آرام میشود، همه از خواب برمیخیزیم و بدنبال کیف و کفشمان راه می افتیم در خیابانهای این شهرهای غریبه و مدام به خود تلقین میکنیم مسیر درست از همین خیابان است و تو خود خوب میدانی همه چیز را، از ابتدا تا انتها. مگر شما شاهد عالم هستی نیستی ..... پس من چه بگویم که کبوتر خیال من آسمان را حتی در خیال هم نمی پروراند ....

این مطالب را اول صبح و در دانشگاه دارم می نویسم بعد دانشجویانم کم کم می آیند  اتاقم و من مسؤول هستم که قدری از مسیر را به آنها نشان دهم، اما کدام راه؟ کدام مسیر ؟؟؟؟ من خود در راه مانده ام دیروز حسام  یکی از دانشجویانم می گفت خسته است از خودش از ملتش از مردمش از همه چیز . افسوس که من هم خسته بودم و هیچ کاری برای روح تشنه او نتوانستم بکنم. او آدم عارف مسلکی است. گفتم:چرا؟ خودش هم نمیدانست.این نسل به کجا میروند؟ ما به کجا میرویم؟ دستهای ما محتاج شماست.با شرمندگی میگویم: بابا برگرد. ما به شما محتاجیم ... دوباره به زندگی ما برگردید. این را به همه آن رفقایت هم بگو. ما خسته ایم و به شما محتاج. این چشمها، این دستها، این روح تشنه، شما را میخواند ....برگردید......

تــو اگر در تپـش باغ خدا را دیدی همت کن  بگو    ماهیــها حوضشان  بی آب است...

 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/08/01 ساعت موضوع | لینک ثابت

حاج بخشی پیر میدان جهاد

ناراحتِ شهادت دوستامون بودیم حسابی روحیمون رو  از دست داده بودیم تا اینکه حاج بخشی رو دیدیم  مثل همیشه سرحال بود و پر از انرژی  با خودم گفتم : نگا کن واقعا که چه دل خوشی داره!

بلند میگفت

ماشالله   حزب الله

بعدم گفت من همین الان پسرم رو شکلات پیچ کردم فرستادم  تهران!

پسرش شهید شده بود

 

 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/07/30 ساعت موضوع | لینک ثابت

پاکبازان عاشق

تقدیم به بانوی دو عالم حضرت فاطمه ی زهرا سلام الله علیها

قولوا لااله الا الله تفلحوا

منم که دیده به دیدار دوست کردم باز        چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز

 معرفی فرزند خلفِ شهید عطاءالله میرمحمدی که از بهترین یادگاران شهدای ایران عزیز و اسلامی مان میباشد

 معرفی فرزندی که با تربیت حسنه و روشی نیکو  پرچمدار دیگر بانوان مسلمان خواهد بود

 شهدای ما نعمت و لطف خداوند هستند و چشم روشنیهای بهشت که ما در این دنیا میتوانیم با آنها همراه شده و درس بگیریم.شهدا تحفه های جنتند هدایای بهشت که میتوانیم در محضراینان با خداوند دوست باشیم.خداوند به ایشان عطا میکند  اما آنان به لهو و لعب دنیا مشغول نمیشوند بلکه راه راست را میروند و حظ می برند از این همه زیبایی که در خلقت وجود دارد . شهدا عشق را به مردم می آموزند شهدا پاکبازی را به ما می آموزند آنها معلم ما هستند

دختر شهید عطاءالله میرمحمدی فرزند جامعه ی اسلامی ماست این بانو فرزندی است از ملت غیور و قهرمان پرور ایران و بحق ادامه دهندی راه پدر و دیگر شهدای این مرزوبوم . مطالب ذیل گوشه ای از تلاشهای بیدریغ این بانوست 

ـ ایجاد و ثبت وبلاگی با عنوان دختران باباعطا که به روز و فعال است و شامل گزارشهایی است کوتاه از اقدامات ایشان و دلنوشته  عکس و مطلب در مورد پدر بزرگوارشان ودیگر شهدا 

ـ برگزاری مراسم سالگرد و یادبود برای شهدای گرانقدر در بهشت زهرا

- برگزاری گردهمایی یاران و بازماندگان شهدا

- تجدید دیدار و میثاق با خانواده های معظم شهدا

- تشویق و ترغیب نوجوانان و جوانان برای ایجاد علقه و ارتباط عاطفی و معنوی با شهیدان

- تشکیل گروههایی با عنوان دختران و پسران بابا عطا(پدر بزرگوار و شهید ایشان ارتباط خوبی با جوانان داشتند بطوریکه ایشان را بابا عطا خطاب میکردند)

- چاپ پوستر و وصیتنامه ی شهدا....

لامداد لکلمات الله که هرچه از برکات وجود چنین فرزند شهیدی بگوییم کم گفته ایم

والسلام علی عبادالله الصالحین

 شما خوبی؟

ما ؟؟؟ خوب میشویم انشاالله

اینجا خبری نیست جز روزمرگیها و روزمردگیها صبحها
وقتی فریاد سبوح  قدوس هستی آرام میشود،
همه از خواب برمیخیزیم و بدنبال کیف و کفشمان راه می افتیم در خیابانهای این
شهرهای غریبه و مدام به خود تلقین میکنیم مسیر درست از همین خیابان است و تو خود
خوب میدانی همه چیز را، از ابتدا تا انتها. مگر شما شاهد عالم هستی نیستی ..... پس
من چه بگویم که کبوتر خیال من آسمان را حتی در خیال هم نمی پروراند ....

این مطالب را اول صبح و در دانشگاه
دارم می نویسم بعد دانشجویانم کم کم می آیند  اتاقم و من مسؤول هستم که قدری
از مسیر را به آنها نشان دهم، اما کدام راه؟ کدام مسیر ؟؟؟؟ من خود در راه مانده
ام دیروز حسام  یکی از دانشجویانم می گفت خسته است از خودش از ملتش از
مردمش از همه چیز . افسوس که من هم خسته بودم و هیچ کاری برای روح تشنه او
نتوانستم بکنم. او آدم عارف مسلکی است. گفتم:چرا؟ خودش هم نمیدانست.این نسل به کجا
میروند؟ ما به کجا میرویم؟ دستهای ما محتاج شماست.با شرمندگی میگویم: بابا برگرد.
ما به شما محتاجیم ... دوباره به زندگی ما برگردید. این را به همه آن رفقایت
هم بگو. ما خسته ایم و به شما محتاج. این چشمها، این دستها، این روح تشنه،
شما را میخواند ....برگردید......
تــو اگر در تپـش باغ خدا را دیدی همت کن  بگو    ماهیــها حوضشان  بی آب است...


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/07/29 ساعت موضوع | لینک ثابت

بی‌حاصلست یارا اوقات زندگانی الا.....

دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد

ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد

ای بوی آشنایی دانستم از کجایی

پیغام وصل جانان پیوند روح دارد

سودای عشق پختن عقلم نمی‌پسندد

فرمان عقل بردن عشقم نمی‌گذارد

باشد که خود به رحمت یاد آورند ما را

ور نه کدام قاصد پیغام ما گذارد

هم عارفان عاشق دانند حال مسکین

گر عارفی بنالد یا عاشقی بزارد

زهرم چو نوشدارو از دست یار شیرین

بر دل خوشست نوشم بی او نمی‌گوارد

پایی که برنیارد روزی به سنگ عشقی

گوییم جان ندارد یا دل نمی‌سپارد

مشغول عشق جانان گر عاشقیست صادق

در روز تیرباران باید که سر نخارد

بی‌حاصلست یارا اوقات زندگانی

الا دمی که یاری با همدمی برآرد

دانی چرا نشیند سعدی به کنج خلوت

کز دست خوبرویان بیرون شدن نیارد


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/07/29 ساعت موضوع | لینک ثابت

همیشه با هم میرفتیم استادیوم

خاطره ای از برادرم می گویم

سال 54 بود  زمانی که هنوز انقلاب  پیروز  نشده بود  صداقت و پاکی از همان دوران در وجودش  بوده، من  رفتار خودم را که می دیدم و رفتار ایشان را که می دیدم  زمین تا  آسمان  فرق داشت. الان که  فکر می کنم البته آن روزی که  من سرباز  بودم و خبر  شهادتش را به من دادند  خیلی برای من  سخت  بود  کاملا احساس می کردم که پشتم خالی  شده، هیچ رفیق و دوستی نداشتم در تمامی حالات  حواسش به من بود که چیکار می کنم آن  سالهایی که با هم  بودیم  شاید من  طرفدار تیم  پرسپولیس نبودم  ایشان در آن استادیوم صد هزار  نفری حضور داشت همیشه با هم می رفیتم و ساعت 12-11 شب به خانه  برمیگشتیم  پدرم به من    می گفت کجا بودید؟ چرا اینقدر دیر برگشتید؟ خلاصه  یک فصل کتک هم می خوریدم ولی خدا خودش می داند که هیچ وقت کارخلاف نمی کردیم اینقدر این بچه پاک بود در رفتار و برخوردش  ضمن اینکه خودش  رعایت     می کرد به همه هم  سفارش میکرد

برادرشهیدان میرمحمدی 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/07/26 ساعت موضوع | لینک ثابت

یک چیزی می گفت من لج می کردم

ولی خدا خودش می داند که هیچ وقت  کار  خلاف نمی کردیم اینقدر این  بچه  پاک  بود در رفتار و برخوردش  ضمن اینکه خودش  رعایت می کرد به همه هم  سفارش میکرد و اما  یک  دوره ای  بود که  ما خیلی  با هم  لجبازی میکردیم  بالاخره دروه  نوجوانی  بود  ما با  هم 3 سال  فاصله  سنی داشتیم من یک  چیزی می گفتم  ایشان  لج میکردند و یا اینکه ایشان  یک چیزی می گفت من لج می کردم. یک مدت  گذشت خلاصه دیدم که من هر چی می گویم ایشان کوتاه می آمدند که یک  روز  بهش  گفتم  چیه میترسی؟ شروع کردم همان حرفهای بچگانه زدن  یکهو برگشت گفت ما برادریم، اگر  قرار باشه از  همین  الان با هم  بجنگیم  سر یک موضوع کوچیک ، وقتی که  بزرگ  شدیم و صاحب  زن و بچه  شدیم  هیچ موقع نمی توانیم جلوی  زندگیمونو  بگیرم که چطوری  با هم رفتار  داشته باشیم ماها باید الگو باشیم برای  بچه های خودمان  الگو باشیم برای زندگی خودمان.  


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/07/26 ساعت موضوع | لینک ثابت

برادردو شهید

ما  7 برادر و یک  خواهر  بودیم که 6 تا از  پسرها در جبهه حضور داشتند. زمانی که  بچه ها شهید  شدند در خزانه(بخارایی) بودیم و بیشتر به  مسجد جامع خزانه  بخارایی می رفتند که  عکس شهیدان ما آنجا است
پدر من  کارگر کارخانه  چیت سازی تهران بود.   
من  خودم که  متولد  41  هستم  آن  زمان  16-15 سال داشتم و این  برادرانم که  شهید  شدند سید اکبر 3 سال از من  بزرگتر  بود  متولد 38 و سید  عطا متولد 33 بودند حدود 12 سال از من  بزرگتر بود. دوران انقلاب  شهید سید عطا«برادر بزرگم»  فعالیتش خیلی  زیاد  بود یک مدتی شغل آزاد بودمن و سید اکبر به صورت شبانه درس می خواندیم و روزانه کار می کردیم سید عطا  خیلی در هیئتها و دسته جات  شرکت داشتند

پدر خودشان هیئت دار در خزانه بود و به عنوان مداح اهل بیت فعالیت داشت صبحها سر کار و بعدازظهرها وقتش در مراکز مذهبی بود و حضور خیلی مستمری داشت کلید مسجد جامع دست پدرم بود و دعای ندبه هر جمعه  در زمان طاغوت  انجام میشد من یادم می آید که  صبحهای روز جمعه همه برای  دعا حضور پیدا می کردند و با یک صفای خاصی شروع به خواندن دعا می کردند.یعنی برای مراسم ولادت و یا شهادت پدر بلافاصله محل کارش را ترک میکرد و این بارها باعث اخراج ایشان شده بود و اما ایشان می گفتند که من سید هستم و اعتقاد دارم. و درکنار این کارهای پدرم را می دیدیم به این سمت سوق  پیدا کردیم یک هیئتی  بود به نام  هیئت علی اصغر (ع) من و سید اکبر در آنجا فعالیت می کردیم و امور مداحی آنجا را ایشان اجرا می کردند

ایام محرم که میشد این دسته ها را که راه اندازی می کردیم همه بچه ها را با  لباس سقایی ( یک لباس  سفید و یک  پیشانی  بند سبز رنگ ) در  همان  زمان  شاه بدین صورت برای عزاداری می رفتیم و با متن  شعر 
 این  طفل من از تشنگی هر دم زند آشفتگی 
   دیگر نخواهم زندگی، گیرید و سیرابش کنید
 بعدش بچه  ظرف آبی که در دست داشتند بلند میشدند و مقداری آب بر  زمین می ریختند و زن و مرد همه گریه می کردند و خیلی ها حاجت می گرفتند.ضمن هیئتی که داشتیم خود مسئول  هیئت هم  سخنرانیهایی از هدف امام حسین (ع) می گفتند و احادیث و  روایت خواندن و حرکت  امام حسین  که به چه  صورت  بوده.در این  وضعیت برادرانم  رشد  کردند .


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/07/26 ساعت موضوع | لینک ثابت

یادگارشهید سیدعطاءالله میرمحمدی

 

شهید سیدعطاءالله میرمحمدی: چه كيفي داره آدم هفت هشت تا دختر حزب اللهي داشته باشه....

 

 

اگر میخواهی یک فرشته را از نزدیک ببینی با من بیا

یک فرشته از تبار زهرای اطهر

با همان چادر

با همان هیبت

با همان عفت

دختری از تبار حیدر

فرشته ای شبیه زینب

همان که حسینِ شهید را به یادت می آورد

وقتی که به تنهایی برای پدر و عموی شهیدش مراسم سالگرد برگزار میکند

دختری به پاکی آب که مهریۀ زهرا بود

وبه درخشندگی آفتاب وقتی که گرمای مهرش را نثار شهدای بی نام و نشان  میکند

انسیه ی حورای بهشت روی زمین ، گلزار شهدا

فرزند شهید سید عطاءالله میرمحمدی

دخترِ بابا عطا

با من بیا به سرزمین عشق بامن بیا

با من همسفر شو

هم نفس شوتا برسیم به دختر باباعطا

همان که فرزندِ خلفِ پدر شد

وارث خورشید

آیینه تمام نمای پدر

دخترِ باباعطا

زینتِ بابا

زینبِ زهرا

جانشین غربت پدر

وارث تمام رنجهای مسیر شهادت

اگر فرزندِ خوبِ  شهیدی را خواستی ببینی

دخترِباباعطا را ببین

ببین که چگونه تمام نشاط و 

نیروی جوانی اش را صرف پاسداشت یاد و نام شهدا میکند

شهیدان همان بندگان مخلص خداوند

و خدمتگزاران بی ادعای خلق خدا

بیا ببین اینجاست اینجاست

در بهشتِ روی زمین

کنارِشهداست

دخترِبابا

دخترِ بابا عطاست

 

thumb.jpg

 وبلاگ دختران بابا عطا : http://babaata.blogfa.com/


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/07/26 ساعت موضوع | لینک ثابت

مخصوصا میخواستم محمد را اذیت کنم

 این  بشر چهره اش هیچی را نشان نمی داد  وقتی نگاهش می کردی متوجه نمیشدی اهل  شر و شوره و نه می فهمیدی اهل  عبادته  چهره ای داشت  که نمی فهمیدی که بخواهی فکرش را بخونی ولی کارش خیلی عالی بود آر پی جی زن خیلی خوبی بود فقط منتظر بود  بهش  بگی اینو بزن. دقیق هم می زد. یادم هست  یک بار ما را برده بودند  میدان تیر. من تیر بار چی بودم هیکلم درشت بود از همان اول  یک  تیر بار انداختند روی  دوشم و گفتند  تیر بار چی باش. گفتم بیا با هم بریم  بزنیم من اصرار داشتم که باید  بزنی. گفت نیازی نیست من بزنم این  اسرافه  بده بقیه  بزنند. آخرش با اصرار من گفت چی رو  بزنم؟ مخصوصا میخواستم محمد را اذیت کنم  یک  چیزی رادر  فاصله خیلی دور گفتم  بزن.  اصلا هم  حرف  نزد گفت اون! دقیق به  هدف  زد گفتند که  شما  شانسی  زدی. محمد هم گفت  یه چیز  دیگرو بگو  بزنم. یکی دیگه را گفتم باز  زد  دقیقا وسط  هدف . انصافا  کارش خیلی دقیق  بود خیلی هم نترس  بود. کارهایی می کرد که من  دو  برابر ایشان  هیکل داشتم  توانش را نداشتم  انجام  بدم ایشان به راحتی انجام میداد. 

خاطرات آقاسعیددوست شهیدمفقودالاثرمحمدشریفیان .

 

 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/07/23 ساعت موضوع | لینک ثابت

اینطوری آشنایی ما با شهید محمدشریفیان شروع شد

اولین  برخوردی  که با  محمد داشتم  این بود که من  بچگی هایم  خوب  دمبک میزدم  یکسری  کلاس موسیقی  رفته بودم،

طبقه  پایین ما طبقه  سوم ما یک  مداح داشت که چپ و راست زیارت عاشورا و توسل همش دعا می خواندند طبقه بالا که ما  بودیم شر و شور. من هم داشتم  با دبه می زدم و یکی از بچه ها میل می زد و دیدم که محمد با همان چهره  صاف و ساده اش آمد و گفت  ببخشید  برادر من داشتم  نماز می خواندم  و اگر در نمازم اشتباهی  پیش  بیاد  گناهش  گردن  شماست منم  تو کتم نمی رفت که کسی  همچین  چیزی بخواد به من بگه من هم  بگم  چشم. نمی دونم چرا وقتی  چهره  محمد را که دیدم بهش گفتم  چشم  برادر. اینطوری آشنایی ما با شهید محمدشریفیان شروع  شد اتاق  بغلی ما بودند(دوکوهه)

کسانی که به دو  کوهه رفتند میدانند که  پشت  ساختمان  یک  بالکنی داره که همه اتاقها به هم راه داشت یک گوشه ای نشسته بودم  صدام خوب  بود برای خودم  داریوش  می خواندم( سال  سکوت،سال فرار  سال........)   ترانه  زیاد می خواندم یک لحظه دیدم  یکی از پشت به من  زد و برگشتم دیدم  محمد بودش. گفتم ببخشید  نمی دونستم  اینجا هستید . گفتند صدات هم خوبه ها. گفتم من  که  عذر خواهی  کردم . گفت نه به خدا واقعا  صدات  خوبه.دنبال یکی  هستم که برامون  زیارت عاشورا بخونه بگو ببینم  عربی ات  چطوره؟ گفتم  کلاس  قران رفتم عربی ام بد نیست . گفت چه خوب بیا بعداز  نماز  صبح برامون زیارت  عاشورا بخون. گفتم  محمد آقا بخدا من تا حالا  زیارت عاشورا نخوندم نمی دونم  چیه؟ گفت یاد می گیری. یک  کارت از  جیبش در آورد  گفت بخون ببینم. شروع کردم به خوندن  گفتم السلام علیک  یا  ابا  عبدالله........ اونجا  برای اولین بار  بود که گفتم،  
 السلام علیک  یا  ابا  عبدالله
گفت خوب عربیت که خوبه. گفتم  چه جوری می خوننش؟ گفت یک  نوار  بهت میدم  گوش بده ببین  سبک خوندنش چجوریه.نوار منصور بود خیلی هم می گفتند که  سبکم  شبیه منصور  بود. کار خیلی سخت  بود برام .اما نمیتوانستم به محمد نه  بگم

 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/07/23 ساعت موضوع | لینک ثابت

دیگه دستم به دبه نمیره دمبک بزنم

 بعدازظهر  محمد منو  دید گفت  چیکار  کردی؟ گفتم نمیدونم  یک  چیزی به من دادی با من یک کارهایی کرده  یک جوری  شدم  دیگه دستم  به دبه  نمیره  دمبک  بزنم دوست دارم همش اینو گوش  بدم. گفت  حالا  فردا کمکت می کنیم  که با هم  زیارت  عاشورا  بخونیم زود نماز را خوندیم و این کارمحمد باعث شد که نمازصبحم همیشه سر وقت باشه. 
اولین زیارت  عاشورا، درهمین اتاق  بغلی خوندم غلط و غلوط هم خوندم  ولی خوب خوندم  یواش  یواش  کاری کرد که من هر  روز می خواندم  


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/07/23 ساعت موضوع | لینک ثابت

اگر بخواد روت زیاد بشه طلاقت میدم حواست باشه!

شهیدمفقودالاثرمحمدشریفیان

عید غدیر بود به من گفت می خواهی با هم داداش بشیم؟ گفتم مگه میشه ؟ گفت یک صیغه برادری میخونیم ولی اگر  بخواد  روت  زیاد بشه طلاقت میدم حواست باشه. گفتم باشه  محمد جان  این صیغه چی هست؟ مفاتیح را در آورد با دو تا از این شهدا برادر شهید رضا قربانی و من بودم

توی این صیغه این  جاری می شود که هر دو تعهد  بدهند در همه جا تو  زیارتها و نمازشون و دعاشون همیشه یاد هم باشندومتعهد می شوند که اگر بهشتی  شدند دم در بهشت آن برادر دیگر را با خود ببرند.  
 
من که  خودم  عملی ندارم  امید دارم  به داداشم محمد. 
فقط می توانم  بگم محمد واقعا بچه باشعوری بود فهم و کمالات زیادی داشت  ادعایی هم نداشت. 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/07/23 ساعت موضوع | لینک ثابت

یادگارشهید سیدعطاءالله میرمحمدی

باباعطا و شهید محمدرضا خدیور 

 

  

شهید سیدعطاءالله میرمحمدی: چه كيفي داره آدم هفت هشت تا دختر حزب اللهي داشته باشه....

 

اگر میخواهی یک فرشته را از نزدیک ببینی با من بیا

یک فرشته از تبار زهرای اطهر

با همان چادر

با همان هیبت

با همان عفت

دختری از تبار حیدر

فرشته ای شبیه زینب

همان که حسینِ شهید را به یادت می آورد

وقتی که به تنهایی برای پدر و عموی شهیدش مراسم سالگرد برگزار میکند

دختری به پاکی آب که مهریۀ زهرا بود

وبه درخشندگی آفتاب وقتی که گرمای مهرش را نثار شهدای بی نام و نشان  میکند

انسیه ی حورای بهشت روی زمین ، گلزار شهدا

فرزند شهید سید عطاءالله میرمحمدی

دخترِ بابا عطا

با من بیا به سرزمین عشق بامن بیا

با من همسفر شو

هم نفس شوتا برسیم به دختر باباعطا

همان که فرزندِ خلفِ پدر شد

وارث خورشید

آیینه تمام نمای پدر

دخترِ باباعطا

زینتِ بابا

زینبِ زهرا

جانشین غربت پدر

وارث تمام رنجهای مسیر شهادت

اگر فرزندِ خوبِ  شهیدی را خواستی ببینی

دخترِباباعطا را ببین

ببین که چگونه تمام نشاط و 

نیروی جوانی اش را صرف پاسداشت یاد و نام شهدا میکند

شهیدان همان بندگان مخلص خداوند

و خدمتگزاران بی ادعای خلق خدا

بیا ببین اینجاست اینجاست

در بهشتِ روی زمین

کنارِشهداست

دخترِبابا

دخترِ بابا عطاست

 

 وبلاگ دختران بابا عطا : http://babaata.blogfa.com/ باباعطا نفر وسط

 

 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/07/22 ساعت موضوع | لینک ثابت

شهید عبدالحمیدشاه حسینی

 

 

 

انک کنت بنا بصیرا

سوره طه

آیه ۳۵ 

 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/07/20 ساعت موضوع | لینک ثابت

میثاق عزیز

له دعوة الحق رعد ۱۴

 دعوت خداست که بر حق است...

ای عقل پالاینده 

 نه از در و دیوار و پنجره

بل

از تل تفحص

بنگر

به تاریخی که تکرار شدنی نیست

چه جمعیت عظیمی

همه در انتظار فرمان رب رحیم

که القاء شد به سینۀ پاک محمدامین

وانشاء میشود به دست امیرالمؤمنین

پیمبر شهر علم است علی دروازۀ آن

حق با علی است و علی با حق است

خوب بنگر

چه با شکوه

ختم رسل میبرد بالا دست امیر

این است پیغامی بی بدیل

ثمرۀ نبوت

امامت علی و جانشینی اولاد علی

این عهد پابرجاست

جهانی است در انتظار

انتظار ظهور حضرت حجت صاحب الامرمهدی

بیاییم

باهم بگوییم

مبارک باد این میثاق عزیز

مبارک باد این عید غدیر

مبارک باد

 

 

 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/07/20 ساعت موضوع | لینک ثابت

شهادت و جنگ

 

تعالیت یا شهید

در آینده ممکن است افرادى آگاهانه یا از روى ناآگاهى در میان مردم این مسأله را مطرح نمایند

که ثمره خونها و شهادتها و ایثارها چه شد؟

 ما براى درک کامل ارزش و راه شهیدانمان فاصله طولانى را باید بپیماییم

و در گذر زمان و تاریخ انقلاب و آیندگان آن را جستجو نماییم.

خون شهیدان براى ابد درس مقاومت به جهانیان داده است.

و این ملتها و آیندگان هستند که به راه شهیدان اقتدا خواهند نمود.

و همین تربت پاک شهیدان است که تا قیامت‏ مزار عاشقان

و عارفان و دلسوختگان و دار الشفاى آزادگان خواهد بود.

خوشا به حال آنان که با شهادت رفتند!

 

امام خمینی 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/07/20 ساعت موضوع | لینک ثابت

راه آسمان

یسبح الرعد و بحمده

دشمن با اينكه بارها تجربه كرده است كه با آهن نمي‌تواند بر ايمان ما غلبه كند، اما چاره‌اي ندارد جز اينكه از همين طريق عمل كند. او مي‌خواهد ما را بترساند. خوب اين معنا را دريافته است كه اگر ما بترسيم، ديگر از ايمانمان كاري ساخته نيست. اما سربازان امام‌ زمان از هيچ چيز جز گناهان خويش نمي‌ترسند. راست مي‌گفت آن برادرِ عزيزي كه ديده‌باني مي‌كرد: «اگر انسان از مرگ نترسد ديگر دشمن را بر او تسلطي نيست.» 

غروب آفتاب سررسيده و دروازه‌ي اذان راه آسمان را بر زمينيان گشوده است. اصحاب آخرالزماني سيدالشهدا، سربازان امام زمان (عجل الله تعالي فرجه) به نماز ايستاده‌اند؛ سر بر سجده مي‌سايند و دست به دعا بر مي‌دارند و اينچنين، با فطرت تسبيحيِ عالم وجود وحدت مي‌يابند.

سیدمرتضی آوینی


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/07/19 ساعت موضوع | لینک ثابت

ادب

بسم اله ای نورالهدی

امام خمینی:

اگر کشور ما علم را بیاموزد ادب را بیاموزد جهت یابی علم و عمل را بیاموزد هیچ قدرتی نمی تواند بر او حکومت کند.

 

در درونش نور بود و در برونش نور بود    آن وجود و شور و آن سیمای رخشان یاد باد

 

 

 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/07/19 ساعت موضوع | لینک ثابت

دندان به پای سگ

یارب

سگی پای صحرا نشينی گزيد    به خشمی که زهرش ز دندان چکيد

                          شب از درد بيچاره خوابش نبرد    به خيل اندرش دختری بود خرد

                            پدر  را جفا کرد و تندی نمود      که  آخر تو را نيز دندان  نبود؟

                             پس از گريه مرد پراکنده روز       بخنديد کای بابک دلفروز

                         مراگرچه هم سلطنت بودوبيش     دريغ آمدم کام و دندان خويش

                        محال است اگر تيغ بر سر خورم      که دندان به پای سگ اندر برم

                            

سعدی علیه الرحمه 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/07/19 ساعت موضوع | لینک ثابت