دستنوشته نوجوان شهید امیر طاهری


 

نوشته شده توسط صیاد و مرصاد در یکشنبه هشتم شهریور ۱۳۹۴ ساعت موضوع | لینک ثابت

چه قشنگه!!!

تبلیغات محیطی فیلم سینمایی محمد رسول‌الله(ص)


 

نوشته شده توسط صیاد و مرصاد در پنجشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۴ ساعت موضوع | لینک ثابت

جادوی گل

 

گفتم عاشقم 

گفت عاشقی آئین دارد به آنها پایبندی؟

گفتم سرشتم اینچنین است پروانه چه میداند چه میفهمد پروانه فقط ...

ازش پرسیدم قبله از کدوم طرفه؟ ساعت دو نصفه شب بود تو راه مشهد بودیم رسیده بودیم بجنورد بخاطر اینکه برای نماز صبح حیرون نشیم ازش پرسیدم با مهربونی جوابمو داد میرفتم تا چادرامونو علم کنم کنار خیابون که بخوابیم ۱۰نفر بودیم

صدام کرد :آقا چرا اینجا کنار خیابون؟ گفتم چون پارکا بستس دیگه جایی نیست که بریم خسته شدیم باید بخوابیم بازومو گرفت گفت: شما نماز خون هستید از من سمت قبله رو پرسیدین مگه من میذارم اینجا کنار خیابون بخوابین.

تعجب کردم! اما اون واقعا جدی بود تعارف نمیکرد حالتای خاص مردونش منو یاد بچه های جنگ مینداخت

دوباره گفت: حاجی بیا بریم خونه ی من.

وقتی گفت حاجی. روحم رفت پرواز کردم سمت جنوب سمت قبله ی دلم سمت شلمچه سمت طلاییه سمت...

فهمید حواسم پرت شده دوباره صدام کرد:

حاجی! بخدا اگه بذارم بری!

هاج و واج نگاش کردم هیچی نداشتم بگم خیلی صمیمی بود .....

   پروانه فقط میچرخد میپرد پرسه میزند  من عاشقم من فقط عطر گل را میفهمم میخواهم

 بعد نماز  تا ساعت ۹ صبح خواب بودیم  صبر کردن تا بیدارشیم بعدشم با یه صبحانه ی مفصل حسابی ازمون پذیرایی کردن خودش وخانومش

سه تا بچه داشت دانشجو دبیرستانی راهنمایی

حدسم درست دراومد این آقا رزمنده بود و اسیر جنگی در مدت ۴سال اسارت مفقودالاثر بود 

پروانه فراق نمیفهمد او فقط به دور گل میچرخد ...

دوربینم رو روشن کردم 

تعریف کرد:

غلامعلی منیری مقدم هستم

ساعت دوازده شب پنج شهریور  رسیدیم مرز خسروی صلیب سرخ هم اومده بود رسیدیم به یه روستایی عراقیها تا تونستن سنگبارونمون کردن آقا لحظه ی آخرم دیگه  نذاشتن ما قِصِر در بریم شیشه و سنگ و ... رو سرمون شکوندن و بالاخره رفتیم زیر صندلی تا نجات پیدا کردیم رفتیم تا اینکه تبادل شروع شد ولی هیچکس باورش نمیشد....بعد از انجام کارهای ورود وقتی وارد مرز خسروی شدیم مردم انقد استقبالشون عالی بود که تمام این چهار سال رو فراموش کردیم

چهار سال ....  

 رنگ گل بوی گل لطافت برگ گل پروانه را شیفته تر میکند... 

تعریف میکرد : غواص بودم در نیروی اطلاعات عملیات ۶۵/۱۰/۴ وارد عمل شدیم در منطقه ی شلمچه-بصره از قسمت جریزه ی بوارین وارد شدیم خط را شکستیم تا دو نیمه شب خط را نگه داشتیم اما نیروها نیامدند ما ماندیم در محاصره ی دشمن ساعت ۸ صبح بدست دشمن اسیر شدیم از کل دسته سه نفر مونده بودیم یکیمون سالم بود دو نفرمون مجروح. من ترکشهای زیادی خورده بودم و بیهوش شدم

تنهاییِ پروانه ؟!... پروانه چه میفهمد که تنهایی چیست و غربت کجاست او فقط گل را میشناسد... 

 او تعریف میکرد و هر سوالی میکردم جواب میداد 

از خاطرات تلخ و شیرینش گفت به اینجا که رسید حالت صورتش تغییر کرد هرچی سعی میکرد با لبخند صحبت کنه نمیشد که نمیشد   رنگ رخساره خبر میدهد ار سر درون، تعریف می کرد: ۴۰۰ نفر از اسرایی که با ما در اسارت بودن شهید شدن .کوروش حیدری بچه کرمان بود ما باهم یه جا بودیم چون زخمش خیلی وخیم بود روی زخم سرش ... افتاده بود از چشم هم نابینا شد عراقیها برده بودنش زیر شکنجه بهش میگفتن حالا که به این روز افتادی به اونا فحش بده اما او راضی نمیشد

عطر و بوی گل پروانه را سحر میکند چه کسی گفته که سحر وجودندارد؟جادوی گل.... 

ماهارو مفقود اعلام کرده بودن هیچوقت دکتری ندیدیم تمام بچه ها زخمهاشون...افتاده بود . مهدی شوشتری و برادرش اونجا شهید شدن (قوچانی بودن جنگجوی شجاعی بود الگوی من در جنگ او بود) شهید توکلی شهید میرزایی

از خانوادش پرسیدم گفت پسرعمه هام دوتاشون و دامادشون شهید شدن پسرداییم هم شهید شده

ازش پرسیدم الان با چه پستی باز نشسته شدی گفت ...یعنی هیچی! میخندید و میگفت آقا ما برای خدا رفتیم

کلمه ی خدا که از دهنش بیرون اومد خندید از دیدن خنده ی دوباره ش جون گرفتم منم خندیدم

پروانه تبارم که به دورت چرخیدم باخنده هایت خندیدم با گریه هایت ازهم پاشیدم من نمیدانم آیین عاشقی را پروانه چه میداند چه میفهمد او فقط.... 


 

نوشته شده توسط صیاد و مرصاد در پنجشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۴ ساعت موضوع | لینک ثابت

همنوا

 

والشمس تجری لمستقر لها   

  خورشید در مسیر خاص خود در حرکت است

چرا اینقدرصورتت برایم آشناست

نگاهت میکنم

چقدر چشمانت مهربان است

مهربانی ات برایم آشناست

 دلم از دوری ات میگیرد

 نوای ناب عدالتت چه آشناست

 رد پاهایت مانده بر ساحل انقلاب کسی پا روی آن نگذاشته

 این غربتت چه آشناست

حق گو  حق جو  حق خواه

 بی هوا  بی هوس  بی صدا جنگیدی با پلیدی وسیاهی ها

رفتی به دیار آلاله ها آن رفتن و شهادتت چه آشناست

مرهم دل دردمندان

 همنوای بینوایان

چرا اینقدر صورتت آشناست

شاید که آیینۀ لطف خداست

شاید شبیه مهربانی مولاست

آه ای رجایی شهادتت شبیه شهادت مولاست

 چرا صورتت اینقدر آشناست

یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا         یار تویی غار تویی خواجه نگه دار مرا

 


 

نوشته شده توسط صیاد و مرصاد در پنجشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۴ ساعت موضوع | لینک ثابت

معلم شریف ما

 دکترعلی شریعتی

هنر من و بزرگترین هنر من: فن زیستن در خویش. همین بود که مرا تا حال زنده داشت. همین بود که مرا از اینهمه دیگرها و دیگران بیهوده مصون می داشت.

 هر گاه با دیگران بودم خود را تنها می دیدم. تنها با خودم، تنها نبودم اما، اما اکنون نمی دانم این "خودم" کیست؟ کدام است؟

هر گاه تنها می شوم گروهی خود را در من می آویزند که منم و من با وحشت و پریشانی و بیگانگی در چهره هر یک خیره می شوم و خود را نمی شناسم! نمی دانم کدامم؟

می بینی که چه پریشانی ها در بکاربردن این این ضمیر اول شخص دارم، متکلم! نمی دانم بگویم از اینها من کدامم یا از اینها من کدام است؟ پس آنکه تردید می کند و در میان این "من" ها سراسیمه می گردد و می جوید کیست؟ من همان نیستم؟ اگر آری پس آنکه این من را نیز هم اکنون نشانم می دهد کیست؟

آه که خسته شدم! باید رها کنم. رها میکنم اما چگونه می توانم تحمل کنم؟

تا کنون همه رنج تحمل دیگران را داشتم و اکنون تحمل خودم رنج آورتر شده است.

می بینی که چگونه از تنهایی نیز محروم شدم؟

 


 

نوشته شده توسط صیاد و مرصاد در چهارشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۴ ساعت موضوع | لینک ثابت

دستنوشته شهید سیدجلیل حسینی

 

دیشب به خواب دیدم که بر سر چاه کویر خشک          
 
علی به گریه نشسته است .
 
مرگ در هر حالتی تلخ است اما من دوست تر دارم که بمیرم ..
 
درشبی آرام چون شمعی شوم خاموش
 
 لیک مرگ دیگری هم هست
 
 دردناک اما شگرف و سرکش و مغرور
 
 با طپیدنهای طبل و شیون شیپور
 
با سفیر تیر و برق و  تشنه ی شهید
 
غرقه در خون
 
  پیکری افتاده در زیر سم اسبان
 
 چه شیرین است پافشردن
 
 رنج بردن
 
 در  ره   یک آرزو  مردانه مردن
 
 و نور امید  بزرگ خویش با سرود زندگی بر لب جان سپردن
 
  و به خون خویش صورت  دلخواه زیر پرده ی امید رفتن
 
  پذیرا می شوم این مرگ خونین را  .
 
 سرم سنگین
 
  دهانم تلخ
 
  چشمانم شمع  بی نور است 
 
نفس در سینه زندانی 
 
 دختر خورشید بیمار است...
 
 و آسمان  پیر است ، رنجور است
 
شهید سید جلیل حسینی واقعا درشبی آرام جان سپرد او که بر اثر بمباران شیمیایی بشدت مجروح شده بود در شبی آرام در بیمارستان امام رضا علیه السلام  به شهادت رسید

 


 

نوشته شده توسط صیاد و مرصاد در چهارشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۴ ساعت موضوع | لینک ثابت

بزرگترین اصل از نظر شهید چمران

  

یدبر الأمر من السماء الی الأرض        سوره سجده آیه ۵

او امر عالم را بنظام احسن و کامل از آسمان تا زمین تدبیر میکند

اصولا انقلاب سه چهره دارد

 اول تغییر سلطۀ سیاسی ونظامی مملکت است

 چهرۀ دوم تغییر سیستم ونظام کشور

 چهرۀ سوم انقلاب تغییر وتحول قلبی و روحی در انسان هاست

اگر عده ای فکر کنند که فقط با تغییر و تحول  ظاهری با پول زیاد تر دادن به کارگران با کشیدن راه و جاده در دهات و شهرستانها با زدن چاه های آب در اینجا و آنجا با تغییر ظاهری ساختمانها یا حتی تغییر ظاهری زنها وغیره می توانند انقلاب را به پیروزی برسانند دراشتباهند

 بزرگترین اصل اساسی انقلاب که همین چهرۀ سوم است تغییر وتحول درونی در انسانهاست

 همچنان که می خواهیم طاغوت را به زیر بکشیم همچنان که می خواهیم نظام وسیستم را تغییر و تحول دهیم

انسان ها نیز در درون، روح خود را باید  تغییر دهند

 


 

نوشته شده توسط صیاد و مرصاد در دوشنبه دوم شهریور ۱۳۹۴ ساعت موضوع | لینک ثابت

غیر او

هوالشهید

         آوینی شهید معرفت:

                    رنج، آوردگاهی است که جوهر انسان را از غیر او جدا میکند.


 

نوشته شده توسط صیاد و مرصاد در دوشنبه دوم شهریور ۱۳۹۴ ساعت موضوع | لینک ثابت

شهیدفهیمه سیاری

والضحی   والیل اذا سجی   واما بنعمة ربک فحدث    آیات۱و۲و۱۱ سورۀالضحی

قسم به تلألؤ آفتاب و به شب  آن دم که آرام گیرد

واز موهبت پروردگارت سخن گوی

فهیمه درس طلبگی خونده بود و نماز شبش ترک نمیشد. پدرش رو بازحمت راضی کرده بود بره جبهه . اعزامش کردن به جبهه غرب برای معلمی بچه ها در کردستان و کارهای تبلیغی و فرهنگی. یه روز که اومده بود مرخصی، سفره پهن شد با غذاهای رنگارنگ، تمام اعضای خانواده عاشقش بودن عاشق فهیمه واخلاقاش. منتظربودن شروع کنه

با یه لقمه نون شروع کرد

مادر ناراحت شد، فهیمه سرشو انداخته بود پایین. بغض کرده بود،

گفت:

چطور ازین غذاها بخورم با اینکه میدونم رزمنده ها غذای گرم ندارن.

 

 شب سردی بود اونقدر که کسی جرأت نداشت از اتاق بره بیرون. پدر اومد مثل همیشه برای سرکشی  به بچه ها ،

 -کسی آب نمیخواد. هیشکی جواب نداد همه خواب بودن. رفت و روشون رو کشید

اما فهیمه ،

 فهیمه کجاست،

همه جارو گشت ، 

 فقط یه جا مونده بود

راه پله ها...

خیلی آروم از پله ها رفت بالا ،صدای نفسهای منظم و لطیفی رو شنید، یکی تو راهرو خوابیده.

فهیمس، یه پتو پیچیده دورش ونشسته روی پله ها و خوابش برده.

فهیمه جون، چرا اینجا خوابیدی؟سرما میخوری! آخه این چه کاریه؟!

پدر، فهمید قضیه چیه. ماجرای سرسفره یادش اومد. اینبار، او بود که بغض کرد.

-عزیزم تو داری با خودت چیکار میکنی؟

- باباجون شما نمیدونی رزمنده ها تو هوای سردتر ازاین، توچادرای نم کشیده از بارون، روی سنگلاخهای کوهستان

 با پتوهای نازک میخوابن. اونوقت من اینجا...

 و گریه نذاشت به حرفاش ادامه بده.

 

  از جایی شنیده ام  فهیمه جان

  که با آب و زمین حرف می زدی

زمزمۀ عارفانۀ شب را

می شنیدی به ماه سر می زدی

خورشید شده ای و ستاره ها به تو اقتدا کرده اند

از جایی شنیده ام پرنده ای شدی

پرمی زنی

 


 

نوشته شده توسط صیاد و مرصاد در یکشنبه یکم شهریور ۱۳۹۴ ساعت موضوع | لینک ثابت

تنها با خدا

 

إن فی ذلک لأیات لکل صبار شکور   و در این ماجرا نشانه هایی است برای هر شخص آرام و قدرشناسی

سوره سبأ آیه29 

 او جنگجویی پرهیزکارومعلمی متعهد بود هنر آن است که انسان بی هیاهوهای سیاسی و خود نمایی های شیطانی برای خدا به جهاد برخیزد و خود را فدای هدف کند نه هوا این هنرمردان خداست

 امام خمینی 

تنهایی مرا به عرفان اتصال می دهد مرا با محرومیت آشنا میکند کسی که محتاج عشق است در دنیای تنهایی با محرومیت عشق میسوزد

 جز خداکسی نمیتواند انیس شبهای تار او باشد و جز ستارگان اشکهای او را پاک نخواهند کرد به دنبال انسانی می گردد تا او را بپرستد اما هر چه بیشتر می گردد کمتر می یابد.      شهیدچمران 

 

ای چمران

ای زندۀ همیشۀ دوران

ای که همچون خون دررگهایمان میجوشی وجریان داری

تو را در وجود خود مییابم هربار که قلبم را کنکاش میکنم

 چگونه ای که ازیاد نمی روی؟ نامت را با چه نوشته اند که محو نمی شوی

 ضربان عشقی؟ گرمای محبتی؟ سایۀمهری؟ چه هستی؟

نسیم بهاری که بر کوهستان های کردستان وزیدی وبر غربت سرد محرومیت و مظلومیت آن خطه گرمی بخشیدی با ریختن خونت

 تجلی کدام صفت یزدانی؟ عشق؟

 همان که یتیمان لبنان را پناه داد و آنان را پرورید؟

همان که هر روز نفر به نفرازصف بسیجیان را در آغوش میگرفت و میبوسید؟

همان که همسرلبنانی ات را شیفته و شیدائیت کرده بود تا بتواند پرواز را تجربه کند؟

خود را برای زنده ماندن عشق قربانی کردی وزندۀ همیشۀ تاریخ شدی

ای چمران

ای زندۀ همیشۀ دوران

  ای که محبتت همچون خون دررگهایمان میجوشد

 تو را می سرایم

تو را می سرایم

 تو را می سرایم

      در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن              من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود


 

نوشته شده توسط صیاد و مرصاد در جمعه سی ام مرداد ۱۳۹۴ ساعت موضوع | لینک ثابت