مردمان مدیون خون کیستید؟ زنده از رقص جنون کیستید؟


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در ۹۴/۰۱/۰۲ ساعت موضوع | لینک ثابت

بهای خون شهدا

بهای خون شهدا حجاب بود

مبادا بی اعتنا شویم

عیدتون مبارک

دسته دسته کارت تبریک

چه بنویسم؟

شاخه شاخه گل

در کدام گلدان بگذارم؟

طبق طبق شیرینی

در کدام ظرف بچینم؟

لباسهای نو چشمک میزنند

کدام را در برکنم؟

نه!

همۀ اینها به کنار

پنجره را باز میکنم

عید می آید

بوی عطر بهار را تقسیم میکنم!

بهار نو بر همگان مبارک باد


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در ۹۳/۱۲/۲۸ ساعت موضوع | لینک ثابت

هفت سین

 

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در ۹۳/۱۲/۲۷ ساعت موضوع | لینک ثابت

مشام جان معطر ساز جاويد


الا اي آهوي وحشي کجايي
مرا با توست چندين آشنايي
 
دو تنها و دو سرگردان دو بي کس
دد و دامت کمين از پيش و از پس
 
بيا تا حال يکديگر بدانيم
مراد هم بجوييم ار توانيم
 
که خواهد شد بگوييد اي رفيقان
رفيق بيکسان يار غريبان
 
مگر خضر مبارک پي درآيد
ز يمن همتش کاري گشايد
 
مگر وقت وفا پروردن آمد
که فان لم لا تذرني فرد آمد
 
که روزي رهروي در سرزميني
به لطفش گفت رندي ره نشيني
 
که اي سالک چه در انبانه داري
بيا دامي بنه گر دانه داري
 
جوابش داد گفتا دام دارم
ولي سيمرغ مي بايد شکارم
 
بگفتا چون به دست آري نشانش
که از ما بي نشان است آشيانش
 
چو آن سرو روان شد کارواني
چو شاخ سرو مي کن ديده باني
 
مده جام مي و پاي گل از دست
ولي غافل مباش از دهر سرمست
 
لب سر چشمه اي و طرف جويي
نم اشکي و با خود گفت و گويي
 
به ياد رفتگان و دوستداران
موافق گرد با ابر بهاران
 
چو نالان آمدت آب روان پيش
مدد بخشش از آب ديده خويش
 
مگر خضر مبارک پي تواند
که اين تنها بدان تنها رساند
 
تو گوهر بين و از خر مهره بگذر
ز طرزي کآن نگردد شهره بگذر
 
چو من ماهي کلک آرم به تحرير
تو از نون والقلم مي پرس تفسير
 
روان را با خرد درهم سرشتم
وز آن تخمي که حاصل بود کشتم
 
فرحبخشي در اين ترکيب پيداست
که نغز شعر و مغز جان اجزاست
 
بيا وز نکهت اين طيب اميد
مشام جان معطر ساز جاويد
 
که اين نافه ز چين جيب حور است
نه آن آهو که از مردم نفور است
 
رفيقان قدر يکديگر بدانيد
چو معلوم است شرح از بر مخوانيد
 
مقالات نصيحت گو همين است
که سنگ انداز هجران در کمين است
 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در ۹۳/۱۲/۲۶ ساعت موضوع | لینک ثابت

شهیدامیرحسین پورگل

 

 

 یَوْمَ لَا یَنفَعُ مَالٌ وَلَا بَنُونَ 

 إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ 

روزی که نه مال و نه فرزندان به حال کسی سود نمی بخشد،

مگر کسی که با دلی پاک و سالم به سوی خدا بیاید

(سوره شعرا ۸۸-۸۹)

 

 امیرحسین!

نمیتونم توصیف کنم چقد از آشنایی با تو خوشحالم!

کی میتونه درک کنه که من تا چه اندازه خوشبختم؟....

کی میگه این کار غیر از کار خدا میتونه باشه؟...

میبینی!

هیچ اتفاقی توی عالم تصادفی نیست این دیدار نمیتونه اتفاقی باشه!

اون دلنوشته هات که در 17 سالگیت نوشتی خیلی شبیه دلنوشته های منه توی همون سن

17 سالگی!

میدونی چقد دلم برای اون روزا و شبا تنگ شده بود؟ برای اون همه صفا و یکرنگی، برای روزایی که شبیه شب نبود

 شبایی که اینهمه تاریک نبودن. توی اون شبا ماه پیدا میشد. اون ماه توی آسمون نبود! اون توی سینم بود. قلبم بود که از پاکی و صداقت میدرخشید

تو مه ده چار منی! الان اگه بودی 12 فروردین 43 سالت تموم میشد، منم دیگه نزدیک چهل سالمه!

هنوز که هنوزه به ماهی که توی سینمه نگاه میکنم، ببینم خوب میدرخشه یا نه؟

 نگاه میکنم ببینم لایق توجه و محبت تو هست یا نه؟ این کار هر روز و هرشبمه

اما

خیلی سخته

سخته  بفهمی دلت سوخته برای چیزی که نباید میسوخته!

یا دلت به چیزی خوش بوده که نباید...

بیچاره دلم!

امیرحسین نرو!

نرو!

نجاتم بده...

میگن روز شهادتت به چندین نفر کمک کردی و از مهلکۀ مرگ نجاتشون دادی و در عوض خودت....

خدایا مارا به صالحان ملحق کن

اون روزی که من به تو ملحق بشم دیگه شب تمومه و آفتاب با تمام زیبایی و شکوهش طلوع میکنه و من از گرمی و نورش سرمست خواهم شد...

 

عیدنوروز نزدیکه

مادرت میگفت امیرحسین لباس عید که براش میخریدیم نمیپوشید و میبخشید به کسانی که نداشتن، وقتی میگفتیم چرا این کارو میکنی میگفت لباسای پارسالم نو و سالم موندن همونارو میپوشم.....

امیرحسین! تو منو یاد روزای خوبی از زندگیم میندازی!

 

به مادرت گفتی اگه قرار باشه اتفاقی برام بیفته کسی نمیتونه جلوی تقدیر خداوند رو بگیره پس بذارید من به سعادت برسم... سعادت حقیقی....

 

وصیتت رو شب شهادت امام علی نوشتی عجب شب احیایی داشتی...

قلبت رو احیا کردی... احیای قلبی !

 

گفتی میخوام مثل اونایی که عاشقشون هستم از دنیا برم

وقتی خورشید وجودت میخواست با خاک این دنیا پوشیده بشه هنوز خون از بدنت میتراوید مجبور شدن همونطوری به خاک......

دیدی به آرزوت رسیدی....

امیرحسین!

امیرحسین....

 عاقبت معشوقه پسندید تو را....

 

  


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در ۹۳/۱۲/۲۴ ساعت موضوع | لینک ثابت

یک جرعه نور

 

هُوَ الَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَبِالْمُؤْمِنِينَ ۶۲  وَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ۶۳حَسْبُكَ اللَّـهُ وَمَنِ اتَّبَعَكَ ۶۴

سوره انفال

[يارى‌] خدا براى تو بس است. همو بود كه تو را با يارى خود و مؤمنان نيرومند گردانيد. خدا بود كه ميان آنان اُلفت انداخت، خدا و كسانى از مؤمنان كه پيرو تواند تو را بس است.

 

دشمنان یک دهکده جهانی را ترسیم کرده بودند و دنبال طراحی یک استعمار و بردگی نو بودند، به برکت انقلاب اسلامی، امام و خون شهدا این بساط به هم ریخت.پروفسوری از فرانسه آمده بود و می‌گفت:«ما هم سیم خاردار و میدان‌های مین را داریم اما اینجا چه خبر است؟ خمینی(ره) چه کرده است؟». امام(ره) گفتند: «تا قیامت مقتل شهدا دارالشفاء عاشقان و عارفان است.»

و امروز می‌بینیم که اثر وضعی این کار(سفرهای راهیان نور به مناطق جنگی) در زندگی‌ها چقدر زیاد است.

حسین یکتا(برنامۀراز)

 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در ۹۳/۱۲/۲۳ ساعت موضوع | لینک ثابت

شهید عملیات بدر(شهیدمحمدجوادتاجیک)

بوسه زنم به روی تو

تازه به تازه نو 

 

 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در ۹۳/۱۲/۲۲ ساعت موضوع | لینک ثابت

شهید محمدجواد تاجیک

ان الذین امنوا وعملو الصالحات واخبتوا الی ربهم اولئک اصحاب الجنه هم فیها خالدون
سوره هود آیه 23
آنانکه بخدا ایمان آورده وبه اعمال صالح پرداختند وبه درگاه خدای خود خاضع و خاشع گردیدند
آنها البته اهل بهشت جاویدند ودر آن متنعم ابدی خواهند بود
 
چقدر پروازبا تو زیباست . چقدر احساس سبکی میکنم وقتی با اشکهایت همسفر میشوم. نگاهت به دنیا و همه چیز چه دوست داشتنی بود.
می تونم با اسم کوچیک صدات کنم. جواد جان! میگن خیلی متواضع بودی همیشه می‌خندیدی و با همه ارتباط ویژه داشتی. همه دوست داشتن باهات درد دل کنن. مگه چیکار میکردی که این همه دوست داشتنی بودی؟خیلی پولدار بودی؟ خیلی خوش تیپ بودی؟ خیلی جذبه داشتی؟ نه هیچ کدوم اینا نبود.
 تو مهربون بودی اونقدر که کسی عصبانیتت رو ندید این خیلی حرفه!
میگن تو مدرسه آتیش می سوزوندی با شیطنتای شیرین...
 
 
 ازبس باهوش وکاردان بودی کردنت مسئول روابط عمومی بسیج مسجدمسجد شهید شاه آبادی همونجا که پنجاه شهید برای انقلاب پرورش داد.
 
 
با اون سن کمت با همۀ بچه های محله ومسجد حشرو نشر داشتی.  همه عاشقت بودن. مگه چی کار میکردی؟ کاش من کنارت بودم. میدیدمت.
 
 مادرت میگه قبل از تولدت بهش بشارت یه فرزند صالح رو دادن بچه ای که از پاکی به یاران کربلا ملحق میشه تو خانواده هم محبوب بودی.
 
 
 
 اونجا که تو عکست گریه میکنی از چشمات زلالی و پاکی میباره جواد جان چقدر جات خالیه. تو این وانفسای بی رحمیها جای مهربونایی مثل تو خالیه.
 
 
 میگن تو جبهه همه کاری میکردی واز هیچ کاری دریغ نداشتی یه بار رفتی رو مین یه پات آسیب دید تا آخر با عصا بودی توی جبهه . یعنی دو سال این خیلی سخته . جبهه رو رها نکردی ادامه دادی تا شهید شدی .اونقدر سرزنده و شاداب بودی که نزدیکترین دوستت پی به رنجت نبرد. میگفت من تاحالا به این موضوع عصا فکر نکرده بودم.
 
جوادجان ولی من میام کنار مزاریادبودت .بدنت که پیدا نشد. صدام گودی قتلگاه رو بست به آب. اونجایی که تو شهید شدی اسمش رو گذاشته بودن گودی قتلگاه. ازبس اونجا رزمنده ها پرپر شدن .عملیات بدر رو میگم.
 تو ترکش خوردی. به حالت سجده روی زمین افتادی. بدنت رفت زیر آب. هیچ وقت پیدا نشدی. کجایی؟ مثل ماه شب چهارده توی دجله فرو رفتی؟
 میام کنار مزار یادبودت که خالیه از بدنت. باهات حرف میزنم چرا اینقدر تنهامون گذاشتید؟ چرا همتون باهم پر کشیدید؟
دوستت می گه شعر میگفتی. اما تو خودت شعر لطیفی شدی که تا همیشه بر آبهای دجله سروده خواهی شد.
جواد جان دانشگاه شهید بهشتی قبول شده بودی. بهت میگن دانشجوی شهید. به دانشگاه نرفتی تو جویندۀ عشق شدی. اصلا خود عشق بودی. خودعشق بودی.عشق بودی. عشق بودی .عشق بودی .عشق بودی....
 

 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در ۹۳/۱۲/۲۰ ساعت موضوع | لینک ثابت

ای نامه که میروی بسویش...

بخشهایی از نامه شهید محمدجواد تاجیک به دوست صمیمی اش شهید محمد تهرانچی

ممد جان اگر از حال این بنده حقیر خواسته باشی من در اینجا جایم گرم و نرم است و در چادری هستم که جو معنویت آن بالای پنجاه هزار درجه است فقط بهت بگم مثلا ما را پست که مینویسند پاس دو که می رود صبح که برای نماز پا می شیم می بینیم پاس ۳و۴و۵ را صدا نکرده اند بعد می فهمیم آنکه گوشه چادر سرش پایین است جای چهار نفر پاس داده است یا اینکه همیشه بر سر ظرف شستن دعواست چون تا ناهار نخورده ایم می بینیم ظرفهای کثیف را یک نفر شسته دارد می آورد و جایت خالی خلاصه تو چادری هستم که فکر میکنم اکثریتشان جزء شهدا باشند و راستی امیدوارم که اگر در این دوستی چند ساله مان حقی را از تو ضایع کردم یا غیبت و تهمت و...همه را حلال کنید    

ای نامه که می روی به سویش 

از جانب من ببوس رویش

باور کن به اندازه فاصله مکانی بینمان دلم برایت تنگ شده است

التماس دعا

 جواد تاجیک


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در ۹۳/۱۲/۲۰ ساعت موضوع | لینک ثابت

حکایتگرحضور

لکل امه رسول   

 برای هر گروه از مردم پیام آوری از جانب حق وجود دارد

مردمان، مسافر کاروان مرگند اما ، خود نمیدانند . مرگ، کاروان دارِ سفر زندگی است ، کجاوه، ثابت مینمایداما، کاروان در سفر است. شاعر، مرگ اندیش است و اهل حضور ، و این همه را ، به مشاهده در می یابد نه با عقل ،که با دل، شاعر پروای عقل ندارد و در عمق دل ، محضر حقیقت را، بی واسطه در می یابد. شاعر، حکایتگر این حضور است ،نه به زبان عقل، که زبانِ عبارت است ، به زبان دل، که زبان اشارت است ودر این میانه، واسطه ای بیش نیست.شعر است که او را بر میگزیند و از زبان وقلمش باز می تابد.

(مبلغین میراث داران انبیا هستند)

شهید آوینی


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در ۹۳/۱۲/۲۰ ساعت موضوع | لینک ثابت