بودن تو

شهیدمحمدجوادتاجیک 

اینجا آنقدر سرد شده که نشود دقایقی در کنارت بنشینم
آنقدر سرد که نتوانم مثل همیشه انگشتانم را روی شیارهای سنگ سفیدت بازی دهم ...
همین سرمای دل و دست مجبور میکندم که بلند شوم و راه بیفتم 
میان ِ این همه سنگ سفید مزار 
خود م را ، دل م را، همه ی هستی ام را فراموش میکنم 
خاصیت آهن در سرما زود سرد شدنش است؛
به یمن یخ‌بندان دل ‌م این تنها تكه پلاك نقره‌ای مانده از بودن تو هم از این قائده مستثنا نشده است! 
برای گرم نگه‌داشتنش حالا هی نفس كم می‌آورم

نویسنده : یوسف

وبلاگ خاکیان افلاکی

http://yousef110.blogfa.com/

 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/09/03 ساعت موضوع | لینک ثابت

یاد شهدایمان بخیر

شهید

محمدجوادتاجیک

گریه تجلی آن اشتیاق بی انتهایی است که روح را به دیار جاودانگی و لقاء خداوند پیوند می دهد

و اشک آب رحمتی است که همه ی تیرگیها را از سینه می شوید

و دل را به عین صفا که فطرت توحیدی عالم یاشد اتصال می بخشد 

خوشا آنانکه مردانه مرده اند

و تو ای عزیز میدانی

تنها کسانی مردانه می میرند که مردانه زیسته باشد

یاد شهدایمان بخیر... یاد شهدایمان بخیر.... یاد شهدایمان بخیر.....


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/09/03 ساعت موضوع | لینک ثابت

قلمرو حاکمیت....

 

قلمرو حاکمیت شیطان ضعف و ترس انسانهاست

                                     شهید آوینی


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/09/03 ساعت موضوع | لینک ثابت

بسیجیان

 

شهیدآیت الله بهشتی

 

 بسیجیان مرغان آغشته به عشقی هستند که جایشان در این دنیا نیست. 

 

اولین شهید محله اختیاریه و رستم آباد

منطقه شمیران تهران

شهید

غلامرضا رحمانی

 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/09/03 ساعت موضوع | لینک ثابت

هستی

   او با تو  تو را از او خبر نیست        جز عین یکی  یکی دگر نیست

      نقشی که خیال غیر دارد        صاحبنظرش بر آن نظر نیست 

چون صورت دوست معنی ماست             بس معتبر است و مختصر نیست

       در بحر گهر بود و لیکن               چون در یتیم ما گهر نیست

          در کوچه ی ما بیا بنشین         زین کوچه مرو که ره به در نیست

   ما خرقه ی خویش پاک شستیم          از هستی ما بر او اثر نیست

 

شاه نعمت الله ولی

عارف قرن ۹ قمری


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/09/01 ساعت موضوع | لینک ثابت

محبوبه دانش شهیدِ میدان ژاله ها

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

الْحَمْدُ لِلَّهِ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ

جَاعِلِ الْمَلَائِكَةِ رُسُلًا أُولِي أَجْنِحَةٍ مَثْنَى وَثُلَاثَ وَرُبَاعَ

يَزِيدُ فِي الْخَلْقِ مَا يَشَاءُ

إِنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ

ستايش از آن خداوند است ، آفريننده آسمانها و زمين ،

آن که فرشتگان را، رسولان گردانيدفرشتگانی

 که بالهايی دارند ، دو دو و سه سه و چهار چهار

در آفرينش هر چه بخواهد می افزايد ، زيرا خدا بر هر کاری تواناست

 

مادر شهید محبوبه دانش: قبل از شهادتش خواب  گلهای سرخ آتشین را  دیدم  که از فرط زیبایی میدرخشیدند.

وقتی محبوبه شهید شد و من به گلزار شهدا رفتم ناگهان آن صحنه ها برایم تداعی شد

گویی شهدا گلهای سرخ مادرانشان بودند که بینندگان را مسحور خود مینمودند

....................................................................

شاه بانو وارد شد ، با غصه ای بی پایان . به اطرافش نگاه میکرد و صورتش از زیبایی میدرخشید . همگان گردنهایشان را میکشیدندتا صورت زیبای شهبانوی ایران را ببینند اما بانوی ایرانی به هیچکدام از اینها توجهی نداشت چشمانش را میچرخاند و نگاه غمگینش غمگین تر میشد . اسارت.... مردان عرب هریک در سر آرزوی آن درّ شهوار را میپروراندند شه بانو اما....داشت از غصه قالب تهی مینمود ،نگاهشان کرد ، زمزمه ها یی میشنید که ناگهان همه به احترام خلیفه(دوم) سرهایشان بزیر افتاد .دیگر تردیدی وجود نداشت که این دختر زیبا از آنِ خلیفه خواهد بود خلیفه نگاهی به دختر زیبای ایرانی انداخت .

او خود را محکم تر در میان پارچه هایی که برتن داشت  پنهان کرد و صورتش را پوشانید

علی (ع) وارد شد خلیفه به احترام علی (ع) خیز برداشت

علی (ع) چیزی در گوش خلیفه گفت خلیفه عقب رفت

اینبار حسین بود که می آمد . بوی عطر در فضا پیچید و آن ماهرو ، صورت همچون خورشیدش را به سوی حسین چرخاند. .........آفتاب آمد دلیلِ آفتاب...........

باخودگفت : این همان دسته گل سرخی است که میدیدم در رویاهایم. این همان است که میدرخشید از فرط زیبایی و ژاله ی گلبرگهای زیبای سرخش همچون شبنمِ بهشت بر گونه هایم میچکید، من او را دیده ام.....وبه سمت نور به راه افتاد.

خلیفه خواست نهیب بزند علی اشاره کرد که دست نگه دار!

شه بانوی ایران به سمت فرزند شاه خوبان میرفت و دستش را به سمت او دراز میکرد

علی(ع) لبخندی زد و ...حسین (ع)  شهبانوی ایران را در پناه خود گرفت .

........................................

 

روی نوک انگشتای پاهام ایستادم  گردن میکشم تا از بین این همه تو رو ببینم

وارد مدرسه شدی چادرت را درآوردی و خیلی منظم و مرتب تاش کردی . مثل همیشه آراسته ای با صورتی ملیح و دلپذیر

کسی رو توی این مدرسه به اندازه ی تو دوس ندارم. صدا و لحن گرمت اونقدر صمیمیه که انگار سالهاست منو میشناسی.

هر روز بعد از تعطیلی مدرسه باهم به مساجد جنوب شهر میرفتیم. یادته میشستی پای درددل بچه های جنوب شهر و غمزده به خونه برمیگشتی. به مادرت گفته بودی: (مادر! اين چه زندگي است كه عده اي زندگي مرفه داشته باشند و مردم بي نواي جنوب شهر حتی نان براي خوردن نداشته باشند. بايد كاري كنيم.)

نمیدونم چی کار میکردی که همیشه برای همه کاری وقت داشتی سرکلاس درس رو یاد میگرفتی و وقتی خونه بودی فقط مطالعه ی آزاد داشتی 

همیشه نمره هات بیست بود مثل اخلاقت 

هیچوقت ندیدم خارج از برنامه ریزی هات کاری انجام بدی حتی یه شب که از راهپیمایی قیطریه تا میدون آزادی خسته و با پای تاول زده به خونه برگشتی نخوابیدی و سرساعت مقرر قرآن و نهج البلاغه رو مطالعه کردی

برادرت میگه:

(كنجكاو بود سريع قانع نمي شد، براي پيدا كردن حقيقت، سرسخت بود حرفاشو  راحت مي زد و جز حق چيزي رو نمي ديد و نمي خواست.

 در مدرسه ی رفاه با اساتیدی همچون شهید مفتح بحث میکرد وتا به جواب قانع کننده ای نمیرسید کوتاه    نمی اومد به نظر من محبوبه سمبل جوون هاي اون دوره ست. اونها عقیده داشتند ميتوانند و بايد دنيا رو عوض كنند ومعتقد بودند مجموعه دانش هاي بشري در يك گنجينه جمع شده و اون گنجینه اسلامه که در قرآن و نهج البلاغه خلاصه شده میگفتند اسلام  رو در جامعه پیاده میکنیم و همگي خوشبخت مي شيم به دليل همين نحوه تفكر  دچار ترديد هايي كه نسل فعلي مي شه، نمي شدند.

 تا بالاخره در فعالیتهای حق طلبانه ش به شهادت رسید حتی یکبار به خاطر انشایی که سر کلاس خونده بود توسط ر‍ژیم پهلوی زندانی شد)

...

دیگه نمیتونم روی انگشتای پام بایستم  و گردن بکشم و نگات کنم!  انگار دیگه طاقتم تمومه

 همکلاسی خوبم! پای رفتن و خواستن ما کجا و اراده ی رفتن تو کجا؟

در تظاهراتی که برای بدست آوردن حق مظلومان برپا شده بود رفتی و خون دادی اما من بخاطر خستگی پاهام عقب نشینی کردم

من همچنان درشگفتم از تفاوت شهبانوی ایرانی که امام سجاد(ع) در دامنش پرورش یافت با سایر بانوان

درشگفتم از تفاوت عطر و رنگ و شکوه گل سرخ با سایر گلها 

و در شگفتم از تفاوت خلقت زن بعنوان زیباترین خلقت خدایتعالی با دیگر مخلوقاتش

شهید محبوبه ی دانش! 

تو محبوبه ای در زمین محبوبه ای در آسمان

محبوبه ای در ذهنها و عقلها و قلبهای بیدار و عدالتخواه

تو محبوبه ی جانهای آگاهی.....

  تو محبوب خدایی!

 

             لیک شمع عشق چون آن شمع نیست         روشن اندر روشن اندر روشنی است

               او به عکس شمعهای آتشی است          می نماید آتش و جمله خوشی است                      

 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/08/30 ساعت موضوع | لینک ثابت

آیین عشق ورزی (آزاده غلامعلی منیری مقدم)

گفتم عاشقم 

گفت عاشقی آئین دارد به آنها پایبندی؟گفتم سرشتم اینچنین است پروانه چه میداند چه میفهمد پروانه فقط ...

ازش پرسیدم قبله از کدوم طرفه؟ ساعت دو نصفه شب بود تو راه مشهد بودیم رسیده بودیم بجنورد بخاطر اینکه برای نماز صبح حیرون نشیم ازش پرسیدم با مهربونی جوابمو داد میرفتم تا چادرامونو علم کنم کنار خیابون که بخوابیم ۱۰نفر بودیم

صدام کرد :آقا چرا اینجا کنار خیابون؟ گفتم چون پارکا بستس دیگه جایی نیست که بریم خسته شدیم باید بخوابیم بازومو گرفت گفت: شما نماز خون هستید از من سمت قبله رو پرسیدین مگه من میذارم اینجا کنار خیابون بخوابین.

تعجب کردم! اما اون واقعا جدی بود تعارف نمیکرد حالتای خاص مردونش منو یاد بچه های جنگ مینداخت

دوباره گفت: حاجی بیا بریم خونه ی من.

وقتی گفت حاجی. روحم رفت پرواز کردم سمت جنوب سمت قبله ی دلم سمت شلمچه سمت طلاییه سمت...

فهمید حواسم پرت شده دوباره صدام کرد:

حاجی! بخدا اگه بذارم بری!

هاج و واج نگاش کردم هیچی نداشتم بگم خیلی صمیمی بود .....

   پروانه فقط میچرخد میپرد پرسه میزند  من عاشقم من فقط عطر گل را میفهمم میخواهم

 بعد نماز  تا ساعت ۹ صبح خواب بودیم  صبر کردن تا بیدارشیم بعدشم با یه صبحانه ی مفصل حسابی ازمون پذیرایی کردن خودش وخانومش

سه تا بچه داشت دانشجو دبیرستانی راهنمایی

حدسم درست دراومد این آقا رزمنده بود و اسیر جنگی در مدت ۴سال اسارت مفقودالاثر بود 

پروانه فراق نمیفهمد او فقط به دور گل میچرخد ...

دوربینم رو روشن کردم 

تعریف کرد:

غلامعلی منیری مقدم هستم

 ساعت دوازده شب پنج شهریور  رسیدیم مرز خسروی صلیب سرخ هم اومده بود رسیدیم به یه روستایی عراقیها تا تونستن سنگبارونمون کردن آقا لحظه ی آخرم دیگه  نذاشتن ما قِصِر در بریم شیشه و سنگ و ... رو سرمون شکوندن و بالاخره رفتیم زیر صندلی تا نجات پیدا کردیم رفتیم تا اینکه تبادل شروع شد ولی هیچکس باورش نمیشد....بعد از انجام کارهای ورود وقتی وارد مرز خسروی شدیم مردم انقد استقبالشون عالی بود که تمام این چهار سال رو فراموش کردیم

چهار سال ....  

 رنگ گل بوی گل لطافت برگ گل پروانه را شیفته تر میکند... 

تعریف میکرد : غواص بودم در نیروی اطلاعات عملیات ۶۵/۱۰/۴ وارد عمل شدیم در منطقه ی شلمچه-بصره از قسمت جریزه ی بوارین وارد شدیم خط را شکستیم تا دو نیمه شب خط را نگه داشتیم اما نیروها نیامدند ما ماندیم در محاصره ی دشمن ساعت ۸ صبح بدست دشمن اسیر شدیم از کل دسته سه نفر مونده بودیم یکیمون سالم بود دو نفرمون مجروح. من ترکشهای زیادی خورده بودم و بیهوش شدم

تنهاییِ پروانه ... پروانه چه میفهمد که تنهایی چیست و غربت کجاست او فقط گل را میشناسد... 

 او تعریف میکرد و هر سوالی میکردم جواب میداد 

از خاطرات تلخ و شیرینش گفت به اینجا که رسید حالت صورتش تغییر کرد هرچی سعی میکرد با لبخند صحبت کنه نمیشد که نمیشد   رنگ رخساره خبر میدهد ار سر درون، تعریف می کرد: ۴۰۰ نفر از اسرایی که با ما در اسارت بودن شهید شدن .کوروش حیدری بچه کرمان بود ما باهم یه جا بودیم چون زخمش خیلی وخیم بود روی زخم سرش ... افتاده بود از چشم هم نابینا شد عراقیها برده بودنش زیر شکنجه بهش میگفتن حالا که به این روز افتادی به اونا فحش بده اما او راضی نمیشد

عطر و بوی گل پروانه را سحر میکند چه کسی گفته که سحر وجود ندارد؟ جادوی گل.... 

 ماهارو مفقود اعلام کرده بودن هیچوقت دکتری ندیدیم تمام بچه ها زخمهاشون...افتاده بود . مهدی شوشتری و برادرش اونجا شهید شدن (قوچانی بودن جنگجوی شجاعی بود الگوی من در جنگ او بود) شهید توکلی شهید میرزایی

از خانوادش پرسیدم گفت پسرعمه هام دوتاشون و دامادشون شهید شدن پسرداییم هم شهید شده

ازش پرسیدم الان با چه پستی باز نشسته شدی گفت ...یعنی هیچی! میخندید و میگفت آقا ما برای خدا رفتیم

کلمه ی خدا که از دهنش بیرون اومد خندید از دیدن خنده ی دوبارش جون گرفتم منم خندیدم

پروانه تبارم که به دورت چرخیدم باخنده هایت خندیدم با گریه هایت ازهم پاشیدم من نمیدانم آیین عاشقی را پروانه چه میداند چه میفهمد او فقط.... 

 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/08/30 ساعت موضوع | لینک ثابت

خاطرات

یک رزمنده تا زمانی که خاطراتش را  ثبت نکرده

  هنوز چیزهایی به تاریخ و آینده و آرمانش بدهکار است. 

رهبر معظم انقلاب


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/08/27 ساعت موضوع | لینک ثابت

بهترین سیاست


حضرت علی علیه السلام:

صداقت بهترین سیاست است.

 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/08/27 ساعت موضوع | لینک ثابت

ای خوب من

 

آسمان را

ستاره زیبا می کند

باغ را گل

دریا را موج

طبیعت را باران

چشم را اشک

صورت را لبخند

و جهان را خوبان

سلام ای خوب من

شهید محمد علی کاوه

2ZfRHXy6ne.jpg 

 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/08/26 ساعت موضوع | لینک ثابت