شهید

الیس الله بکاف عبده
فقط یکبار کافی است  از تهِ دل خدا را صدا کنی
دیگر مال خودتان نیستید و مال او میشوید
شهید امیر حاج امینی


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/05/30 ساعت موضوع | لینک ثابت

درجستجوی انسان

 

 الزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ

  و آن  آبگينه ، چون  ستاره  ای  درخشنده  است

سورۀ نور آیۀ نور

آن شیخ را که با چراغ در جستجوی انسان سرگردان است خبر کنید

که مراد او اینجاست

شهیدآوینی


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/05/29 ساعت موضوع | لینک ثابت

محبوب

 

ان الله یحب المحسنین

شهیدآوینی میگفت: سعی کردم که خودم را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد و خدا را شکر بر این تصمیم وفادار ماندم . مرتضی با گله مندی از هنرمندان می گوید: هنر امروز متاسفانه حدیث نفس است و هنرمندان گرفتار خودشان هستند به فرموده خواجه شمس الدین محمدحافظ شیرازی "تو خود حجاب خودی از میان برخیز"البته آنچه انسان می نویسد تراوشات درونی اوست همۀ هنرها این چنینند و کسی هم که فیلم میسازد اثر تراوشات درونی خود اوست. اما اگر انسان خود را در خدا فانی کند آنگاه این خداست که در آثار او جلوه گر میشود.

راز خون را جز شهدا در نمی یابند گردش خون در رگ های زندگی شیرین است اما ریختن آن در پای محبوب شیرین تر

 

 

آوینی!

ای محبوب من!

ای آرام و قرار دل بی تاب و سرگشته ام

ای تو که در رگهای من جاری شده ای 

ای که سالک راه خون خدایی

ای که زیبایی هنر با تو برایم معنا پیدا کرده است

هنر بدون تو ....چه بی معناست 

تو شهیدی  هنرت زنده  خودت زنده

و زنده کننده ای

تا گرما هست شمع آب میشود و نور میدهد 

این خاصیت شمع است

ای شمع تا ابد پرنورِمن

در ثبات و آرامشم با تو در عین سرگشتگی 

 با تو به باور می رسم

این خاصیت عشق است

باور، ثبات، نور، جنون، مهر، محبت، ایثارِخون

همان که شمع وجود را روشن میسازد 

یعنی محبت یعنی عشق یعنی جنون

 

 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/05/27 ساعت موضوع | لینک ثابت

آسمانی

وشاهدٍومشهود

 

 

 ای تماشایی ترین مخلوق خاکی در زمین

                                            آسمانی میشوم وقتی نگاهت می کنم

ای شهید....


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/05/26 ساعت موضوع | لینک ثابت

غاده و مصطفی

یالطیف

غاده روحیۀ لطیفی داشت.در روزنامه ها یک ستون می نوشت و با مخاطب قرار دادن ماهی ها، دلتنگیهایش را دربارۀ جنگ بیان میکرد. با اصرار امام موسی صدر، غاده به موسسۀ جبل عامل رفت. امام به او پیشنهاد کار وآشنایی با یک نفر ایرانی داد؛ما موسسه ای داریم برای نگهداری بچه های یتیم. فکر میکنم کار در آن جا با روحیۀ شما سازگار باشد. میخواهم شما بیایی آنجا و با چمران آشنا شوی؛ غاده گفت نه.

اسم مصطفی جنگ را به یاد غاده می آورد و او از جنگ خیلی بدش می آمد.

ولی امام موسی اصرار کرد و تا قول رفتن را از غاده نگرفت، نگذاشت برود.هنگام رفتن امام موسی صدر یک "تقویم دیواری"به او اهدا کرد. تقویم دوازده ماه سال داشت. یکی از نقاشیها زمینه ای کاملا سیاه داشت ولی وسط سیاهی،شمع کوچکی قرار داشت که نورش در مقابل این ظلمت،خیلی کوچک بود.زیر نقاشی نوشته بود:من ممکن است نتوانم این تاریکی را از بین ببرم،ولی با همین روشنایی کوچک، فرق ظلمت ونور و حق و باطل را نشان می دهم.کسی که به دنبال نور است؛این نور هر چقدر هم کوچک باشد،درقلب او بزرگ خواهدشد

آن شب غاده تحت تأثیر این شعر ونقاشی تا صبح گریه کرد. ولی هنوز نمیدانست که مصطفی صاحب آن شعر و نقاشی باشد.

 

برگرفته از کتاب مصطفی چمران نویسنده:امیر صادقی


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/05/26 ساعت موضوع | لینک ثابت

آقا رضا

لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم

به یقین ما انسان را در بهترین شکل آفریدیم

سوره مبارکه تین

به دوستاش گفته بود شماها متاهل هستید نباید کشته بشین خانواده ها چشم براهتون هستن بهتره برید، دید قبول نمیکنن افتاد به التماس، اونام دیدن زیاد اصرار میکنه قبول کردن و رفتن.

رفته بود رو یه ارتفاع سنگر گرفته بود ، اونا محاصرۀ کامل شده بودن ، قرار شد حواس عراقیهارو پرت کنه تا دوستاش فرار کنن.  شروع کرد دویدن سینه خیز رفتن پریدن ازین سنگر به اون سنگر ، به سرعت پشت تیربارها قرار میگرفت و شلیک میکرد عراقیها فکر میکردن اونجا چندین نفر سنگر گرفتن! همینطور درگیری ادامه داشت تا بالاخره فشنگاش تموم شد و........عراقیها که اومدن بالا سرش باورشون نمیشد فقط یه نفر اینجا بوده و میجنگیده، فکر میکردن چندین نفر اینجان!

فوق العاده سریع و پرقدرت بود جثه ی چندان بزرگی نداشت کم سن وسال و بی ادعا ، آروم وسر بزیر.....

در یک خانوادۀ فقیر، جنوب شهر بدنیا اومد (میدان شوش) مادرش رختشویی میکرد و پدرش خدمتکارِ یه مرد پولدار و عیاش بود به سختی زندگی میکردن رضا بزرگ شد و راهی جبهه ها .

خیلی سعی داشت تا درست باشه چون دیده بود مادرش چطور تلاش میکنه تا کارش رو به بهترین نحو انجام بده و کم نذاره . چون پدرش رو دیده بود که هیچوقت به خاطر پول دروغ نمیگه، با اینکه صاحب کارِ عیاش و از خدا بی خبری داره اما سعی میکنه به اندازۀ کاری که انجام میده پول بگیره نه کمتر نه بیشتر و خودش رو طلبکار از اون فرد نمیدونه از کارش نمیدزده و نمیگه این حق منه!!

رضا با این پدر و مادر، بزرگ شد .و  فقر،  همون چیزی که نقطه ضعف اکثر آدمهاست نتونست شرافت انسانی اونهارو از بین ببره شرافتی که این روزا کمتر یا گاهی اصلا دیده نمیشه شاید بخاطر اینه که مفهومش برای آدمای دور و اطرافمون عوض شده دیگه الان شرافت یعنی پول زیاد، شرافت یعنی تحصیلات بالا، 

اصالت خانوادگی یعنی پدر و پدر جدت چه پست و مقامی داشتن و دارن ، و یعنی های پوچ و بیشمار دیگه که حتی ارزش نوشتن ندارن

بچه های جنوب شهر یه تکیه کلام قشنگی دارن، وقتی میخوان به کسی بگن راستشو بگو  میگن : راست و حسینی بگو ،  یعنی راستی و درستی رو با امام حسین همطراز میدونن!

رضا جنوب شهر زندگی میکرد اما روش حسینی رو برای زندگیش انتخاب کرد.  از میون اون همه تکیه کلام زشت و بی ارزش که بین هم محله ای هاش رواج داشت او راست و حسینی شدن رو انتخاب کرد

آقارضا کاش میشد انسانیتت رو به تصویر میکشیدم

شکلِ یک تابلوی قشنگ برت میداشتم ، فریاد میزدم  و شعار میدادم 

تو میشدی تکیه کلام من تو میشدی تجسم واقعی تمام شعارهای من

میگم : آقا رضا خیلی مخلصتیم 

 آقا رضا ! خیلی چاکریم! نکنه ندیدمون بگیری!

اونطرفا خوشی آره؟ آره دیگه! اینم شد سؤال؟

مارو اینجا جا گذاشتی و دِ برو که رفتی؟ بی معرفت نشی مارو یادت بره!

سلام مارو به آقامون امام حسین (ع) برسون و بگو اینجا دلهای زیادی شکسته و غمگینه

بگو چشمهای زیادی به راهت مونده آقا

بگو جای خوبا خیلی خالیه

بگو که خیلی تنها شدیم.....

بگو شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل چنین حائل......

بگو باورِ این ایام برامون خیلی سخته

بگو داریم تموم میشیم آب میشیم بگو منتظریم چشم براهیم مارو یادت نره!

آقا رضا یادت نره!

....................................

تولد:۱۳۴۷

شهادت:۱۳۶۳

محل شهادت:بوکان - کردستان (جنگ احزاب محاصره ی کردستان)

 

 

 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/05/23 ساعت موضوع | لینک ثابت

دنیا جای خنده است، چرا ....

 

 
انه هو اضحک و ابکی
اوست که میخنداند یا میگریاند
سوره مبارکه النجم
خداوند ما را برای شادی آفریده است نه برای غم.
خدای واحد غنی و قوی٬ محال است مخلوقی را برای ناراحتی و غم بیافریند .
 اگر این بشارت را ، که ما را برای شادی آفریده اند ، باور کردی و به خودت قبولاندی ،
دیگر غم وجود نخواهد داشت .
 
دنیا جای خنده است، چرا همه اش گریه؟
سید پیری بود اهل ابهر و اهل منبر و عبادت. لقب خوبی هم داشت، " وجیه الله ". او قصد رفتن به مشهد را داشت. به تهران آمد که با هم برویم. به ایشان گفتم: شما برو، من چند روز دیگر می آیم. من تا بروم مدتی طول کشید و روزهای آخر صفر شد.  در مشهد در صحن نو ایشان را دیدم. تا مرا دید اشکش جاری شد. گفتم: حتما این چند روز دایم گریه می کردی؟ گفت: گریه نکنم چکنم. گفتم: اگر حضرت رضا ع بفرمایند: آقا وجیه، شما سالی چند روز اینجا می آیی،  فقط گریه هایت را پیش ما می آوری، خنده هایت را کجا می بری، چه جواب می دهی؟ یک باره همان جا داخل صحن خنده اش گرفت و هر چه سعی می کرد  جلوی خنده اش را بگیرد، نمی توانست. بعضی از ما هم اینجور هستیم. بعد از یک سال یا چند سال می رویم زیارت،  فقط گریه ها یمان را برای حضرت می بریم، حاجت هایمان هم روی آن. آن وقت ببینید چه می شود! درست است که ائمه ع کریم هستند و بزرگوار، ولی انصاف داشته باشید.  گریه هایتان را کنار بگذارید و خنده هایتان را بیاورید. اجتماع جای خنده است، دنیا جای خنده است. سر نماز که می روید با خنده بروید. البته خداوند هم مزاج ما را می داند برای همین گفت زیاد گریه کنید  و کم بخندید " فلیضحکوا قلیلا ولیبکوا کثیرا ". خدا می گوید: حال که پیش ما نمی آیید و در بیابان ها سر گردانید،  زیاد بگریید و کم بخندید و الا بایستی، قشنگ ها را نزد امامان ع ببریم. سید ابن طاووس ابتداي كتاب مقتلش می گوید:  اگر آداب و رسوم نبود و مردم عادت به گریه نداشتند،  براي مقتل کربلا دستور به عیش و عشرت مي دادم.
 
 
 
 
حاج اسماعیل دولابی


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/05/23 ساعت موضوع | لینک ثابت

خشم

امام حسن عسگری (علیه السلام ) :

خشم و غضب، كليد هر گونه شرّ و بدى است.


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/05/22 ساعت موضوع | لینک ثابت

به غیرتش بر خورد

  یاقدیـــــم الاحســــــــان 

هم سگ خرید و فروش می کرد، هم دعواهاش حسابی سگی بود!!
یک روز داشت می رفت سمت کوهسنگی برای دعوا(!) و غذا خوردن که دید یه ماشین با آرم ”ستاد جنگهای نامنظم“ داره تعقیبش می کنه.
شهید چمران از ماشین پیاده شد و دست اونو گرفت و گفت: ”فکر کردی خیلی مردی؟!“
رضا گفت:بروبچه ها که اینجور میگن.....!!!
چمران بهش گفت: اگه مردی بیا بریم جبهه!!
به غیرتش بر خورد، راضی شد و راه افتاد سمت جبهه......!
مدتی بعد....
شهید چمران تو اتاق نشسته بود که یه دفعه دید داره صدای دعوا میاد....!
چند لحظه بعد با دستبند، رضارو آوردن تو اتاق و انداختنش رو زمین و گفتن: ”این کیه آوردی جبهه؟!“
رضا شروع کرد به فحش دادن. (فحشای رکیک!) اما چمران مشغول نوشتن بود!
وقتی دید چمران توجه نمی کنه، یه دفعه سرش داد زد:
”آهای کچل با تو ام.....! “
یکدفعه شهید چمران با مهربانی سرش رو بالا آورد و گفت: ”بله عزیزم! چی شده عزیزم؟ چیه آقا رضا؟ چه اتفاقی افتاده؟“
رضا گفت: داشتم می رفتم بیرون که سیگار بخرم ولی با دژبان دعوام شد!!!!
چمران: ”آقا رضا چی میکشی؟!! برید براش بخرید و بیارید.....!“
چمران و آقا رضا تنها تو سنگر...
رضا به چمران گفت: میشه یه دو تا فحش بهم بدی؟! کِشیده ای، چیزی؟!!
شهید چمران: چرا؟!
رضا: من یه عمر به هرکی بدی کردم، بهم بدی کرده....!
تا حالا نشده بود به کسی فحش بدم و اینطور برخورد کنه.....
شهید چمران: اشتباه فکر می کنی.....! یکی اون بالاست که هر چی بهش بدی می کنم، نه تنها بدی نمی کنه، بلکه با خوبی بهم جواب میده!
هِی آبرو بهم میده.....
تو هم یکیو داشتی که هِی بهش بدی می کردی ولی اون بهت خوبی می کرده.....!
منم با خودم گفتم بذار یه بار یکی بهم فحش بده و منم بهش بگم بله عزیزم.....! تا یکمی منم مثل اون (خدا) بشم …!
رضا جا خورد!....
... رفت و تو سنگر نشست.
آدمی که مغرور بود و زیر بار کسی نمی رفت، زار زار گریه می کرد!
تو گریه هاش می گفت: یعنی یکی بوده که هر چی بدی کردم بهم خوبی کرده؟؟؟؟
اذان شد.
رضا اولین نماز عمرش بود. رفت وضو گرفت.
... سر نماز، موقع قنوت صدای گریش بلند شد!!!!
وسط نماز، صدای سوت خمپاره اومد. پشت سر صدای خمپاره هم صدای زمین افتادن اومد.....
رضارو خدا واسه خودش جدا کرد

 



 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/05/22 ساعت موضوع | لینک ثابت

عاشقانه

هوالشـــــــهید

میان ما و شهادت عهدی است برای رفتن ؛ و تنها آنانکه برپیوندشان با او ماندند ، با شهــادت خواهند رفـت .

زندگی سراسر آزمون است ، و شهــادت ، مهر قبولی ...

تشنگی شرط شهـادت است و تشنه کامی ، زینت آن ...

تاجان عاریتی را باز پس ندهی،جان حقیقی نتوانی ستاند.

شهـــادت به آسمان رفتن نیست ، به خود آمدن است .

خدایی که حی است شهید است ، و هرکه شهیداست حی ...

به ما گفتند بمانید ! نگفتند در گل بمانید ...

جز او از هر چه ترسیدی ، شهــادت را از تو خواهد ربود .

(لن ترانی)برای گوش هایی است که هنوزآوای شهادت را نشنیده اند .

شهــــادت را مگر در و دیواری است که می گویند : باب شهادت را بستند . شهادت همـاره در شهـــــادت است .

رؤیت اگر ممکن است ، جز به شهــادت ممکن نیست .

به اشک اگر وضو سازی و به امــام عشـــق اقتدا کنی ، شهـــادت نمی دهی ، شهـــادت می گیری .


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/05/22 ساعت موضوع | لینک ثابت