حسینِ زمان

یالطیف

صدای زوزه ی کفتار می آید

گویی شیری را دریده اند

آه صدای زوزه ی .......

کمی آنطرف تر پیرمرشدی چشم به آسمان دوخته...

علامه یگانه شاگرد دلبندش را می بیند که پرمیگشاید

آه ....سیدمحمدحسین

ولی صدای زوزه ی کفتار می آید

انفجاری مهیب و دود آتش خون

چشمهای استاد پر از اشک میشود

وای صدای زوزه ی کفتار می آید

کاغذهای سوخته روی هوا پرواز میکنند

وخاکسترهایشان پراکنده میشود

کاغذهای سوخته

سوخته در آتش جهل 

با جمله هایی ناب در آن ،  از حقیقتی که سوخت

از عدلی که خاکستر شد

(بهشت را به بها دهند و به بهانه نمیدهند)

از حقیقت عدل

از شجاعت قاضی عدل گستر

از فراست دانشمندی که فریب چاپلوسان را خوب میشناخت

از بحث کننده با فرقه گرایان تفرقه افکن

او که همچون باران آلایش جهل را شست و با خود برد

و با خون خود مهرو امضاء کرد حکم اعدام ستمگران به حقوق مردم را

نکند که او بهشتی بود؟

بگذار به کاغذهای نیم سوخته خوب نگاه کنم

آری! این دستخط دکتر است!

ساعت14:30 ملاقات با استاد علامه طباطبائی

ساعت 16 ملاقات با نماینده ی تهران

ساعت18 برنامه تلویزیونی مناظره با نماینده ی حزب آزادی و نماینده ی مجاهدین خلق و....

آری این دستخط اوست نظم اوست

گوشهایم را میگیرم اینجا چرا اینقدر صدای زوزه ی کفتار....

و کاغذها بالاتر میروند و بیشتر میسوزند

گویی به دنبال خاکستر خیمه های حسین ع میگردند

72 تن به این کاغذها و آن خیمه ها پیوستند

وحسینِ زمان

بهشتی....

دور میز نشسته بودیم ناگهان دکتربهشتی با شعف  از جایش برخاست و گفت

دوستان عطر بهشت را استشمام میکنم آیا شما هم حس میکنید؟

که ناگهان انفجاری مهیب و دود، آتش ، خون

بهای بهشت، جنون ، آتش ، خون

بهای بهشت ......


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/08/09 ساعت موضوع | لینک ثابت

شهید بهشتی

یاشهید

«ما شهدا را از دست نداده ایم، بلکه آنها را بدست آورده ایم.»

«شهید مظلوم آیةالله دکترسیدمحمدحسین بهشتی»

شهید بهشتی!

ولی ما تو را از دست دادیم

ما با تفرقه و پراکندگیمان

با حزب بازی و گروه محوریمان

با ظلم و خشونت و بیرحیمان

با جهل و ندانم کاریمان

تو را از دست دادیم

تو برای ما عدالت خواستی

ولی ما این مهم را برنتافتیم

قسم به قضاوتهای صحیح و اجرای عدالتت

قسم به تنهایی و مظلومیتت

به حرفهای فرو خورده ات

که ما تو را از دست دادیم

تورا از دست دادیم و بجای تو

ظلم و شقاوت خریدیم

فاصله طبقاتی و رشوه های پنهان و آشکار و رانت و موقعیت خریدیم

به ما نگاه کن و غربتمان

به ما نگاه کن و وحشتمان

به ما نگاه کن و فقر و فاصله و فساد و بیعدالتیمان

مبینی! تو رفتی و ما هیچ بدست نیاوردیم

ما تورا از دست دادیم

تورا از دست دادیم

از دست دادیم

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/08/08 ساعت موضوع | لینک ثابت

حسینِ شهید

تعالیت یا شهید

ما مسئول اين هستيم كه با اين ميراث عزيز شهدا و مجاهدانمان و امامان و راهبرانمان و ايمانمان و كتابمان، امتي نمونه بسازيم تا براي مردم جهان شاهد باشيم و شهيد باشيم و پيامبر(ص) براي ما نمونه و شهيد باشد. رسالتي به اين سنگيني، رسالت حيات و زندگي و حركت بخشيدن به بشريت، بر عهده ماست، كه زندگي روزمره‌مان را عاجزيم! خدايا! اين چه حكمت است؟

و ما كه در پليدي و منجلاب زندگي روزمره جانوريمان غرقيم، بايد سوگوار و عزادار مردان و زنان و كودكاني باشيم كه در كربلا براي هميشه، شهادتشان و حضورشان را در تاريخ و در پيشگاه خدا و در پيشگاه آزادي به ثبت رسانده‌اند.

خدايا اين باز چه مظلوميتي بر خاندان حسين؟

اكنون شهيدان كارشان را به پايان رسانده‌اند. و ما شب شام غريبان مي‌گرييم، و پايانش را اعلام مي‌كنيم و مي‌بينيم چگونه در جامعه گريستن بر حسين (ع)، و عشق به حسين (ع)، با يزيد همدست و همداستانيم؟ از كودك حسين (ع) گرفته تا برادرش، و از خودش تا غلامش، و از آن قاري قرآن تا آن معلم اطفال كوفه، تا آن مؤذن، تا آن مرد خويشاوند يا بيگانه، و تا آن مرد اشرافي و بزرگ و باحيثيت در جامعه خود و تا آن مرد عاري از همه فخرهاي اجتماعي، همه برادرانه در برابر شهادت ايستادند تا به همه مردان، زنان، كودكان و همه پيران و جوانان هميشه تاريخ بياموزند كه بايد چگونه زندگي كنند ـ اگر مي‌توانند ـ و چگونه بميرند ـ اگر نمي‌توانند.

و شهيد قلب تاريخ است، هم‌چنان‌كه قلب به رگهاي خشك اندام، خون، حيات و زندگي مي‌دهد. جامعه‌اي كه رو به مردن مي‌رود، جامعه‌اي كه فرزندانش ايمان خويش را به خويش از دست داده‌اند و جامعه‌اي كه به مرگ تدريجي گرفتار است، جامعه‌اي كه تسليم را تمكين كرده است، جامعه‌اي كه احساس مسؤوليت را از ياد برده است، و جامعه‌اي كه اعتقاد به انسان بودن را در خود باخته است، و تاريخي كه از حيات و جنبش و حركت و زايش بازمانده است، شهيد همچون قلبي، به اندام‌هاي خشك مرده بي‌رمق اين جامعه، خون خويش را مي‌رساند و بزرگ‌ترين معجزه شهادتش اين است كه به يك نسل،‌ ايمان جديد به خويشتن را مي‌بخشد.

دکتر علی شریعتی


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/08/08 ساعت موضوع | لینک ثابت

عشق

 

هر كه افتخار انسان بودن و حامل روح خدا بودن را مي خواهد، بايد بار سنگين مسووليت داشتن و انتخاب كردن را هم به دوش بكشد. زندگي بي عشق زندگي سرد و خاموش است.

شهید مظلوم آیت الله بهشتی

 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/08/07 ساعت موضوع | لینک ثابت

حسینم

 
امروز روز اول محرمه. ملت ... ما فقط دلش به حسین و عاشورای حسین خوشه. واقعا چقدر میتونست این دنیامعمولی  و بی شور باشه اگه حسینی نبود. اگه عاشورایی وجود نداشت. هر سال شیعه ، بغضهای فرو خوره خود ، از سالها رنج و محنتی که از حکامی که به ناحق تکیه بر منبر رسول خدا زده اند ، در محرم و عاشورای حسین ، میشکنند و استخوانی سبک میکنند .  این معلم عشق ، این مجاهد خدا ، این از همه چیز گذشته در راه حق ، این حسین هست که هنوز و پس از این همه سال خفقان و محنت و رنج ، خون در رگ و اندام این کالبد فسرده میدمد و زنده اش میکند. اسلام بی حسین و بی فرهنگ مجاهدت حسین هیچ نیست . 

ای بزرگ آموزگار شهادت و ایثار امروز روز اول محرم است و ماباز هم به رسم قرن ها بغض و کینه از یزید و یزیدیان به بارگاه تو پناه آورده ایم و کینه مان را حفظ کرده ایم . ما را هم در پی قافله عشق با خود ببر...

 

 

نویسنده: مسلمان - یکشنبه چهارم آبان

 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/08/06 ساعت موضوع | لینک ثابت

عدالت

عـدالت

اسلام بر خلاف مذاهب دیگر ، که توجیه کننده فقر زندگی اجتماعی هستند ، بزرگترین آموزش یافته مکتبش ابوذر است که میگوید: وقتی فقر وارد خانه ای میشود ، دین از در دیگری خارج میشود. 

و یا پیامبرش که بنیانگذار مکتبی است که ما به آن معتقدیم ، میگوید: کسی که زندگی مادی ندارد ، زندگی معنوی هم نخواهد داشت. 

درست برخلاف برداشتی که اکنون از این مذهب میکنند و میگویند : کسی که به فقر و بدبختی دچار است ، قلبش صاف تر است و شکسته تر و بیشتر میتواند زمینه ی طلوع الهامات غیبی باشد. 

شکم خالی هیچ چیز ندارد . جامعه ای که دچار کمبود اقتصادی و مادی است ، مسلما کمبود معنوی خواهد داشت . آن چه را که به نام اخلاق و مذهب مینامند ، در جامعه های فقیر ،یک سنت موهوم انحرافی است ، معنویت نیست. 

طرز کار یک پاپ را چگونه میتوان با طرز کار علی مقایسه کرد، که وقتی حاکم میشود ، فرمان میدهد تمام حقوق ها را به هم بریزند و از بیت المال به بزرگترین افسر و شخصیت بزرگ و اجتماعی و نظامی و سیاسی جامعه اش ، سه دینار حقوق میدهد ، و به غلام و برده ی همین شخص نیز سه دینار . این عمل ، که حتی تصورش هم مشکل است ، امروز در کدام نظامی وجود دارد ؟ کدام جامعه و کدام نظام سوسیالیستی امروز ، میتواند یک چنین چیزی را بپذیرد ؟

ما باید بینش و هدف و گرایشی که این مذهب را میسازد ، اعلام کنیم . و به روشنفکران بگوییم که عناصر این مذهب حقیقی بر اساس جهاد است و بر اساس عدالت است . مذهبش بر پایه ی نان است و آخرتش بر پایه دنیا و خدایش عزت دوست و پیامبرش مسلح . مساله ی عدالت ، فقط به عنوان یکی از اصول این مذهب نیست ، بلکه به عنوان روح حاکم بر همه ی آن است و هدف رسالت همه ی پیامبران . 

علی ع ، میثم صحابی اش را که خرما میفروخت ، میبیند که خرماها را به دو دسته ی خوب و بد تقسیم کرده و با دو قیمت مختلف میفروشد. با خشم به او میگوید: چرا مردم و بندگان خدا را بر اساس طبقات تقسیم بندی میکنی ؟ بعد با دست اش خرما ها را مخلوط میکند و دستور میدهد که همه را با یک قیمت میانگین به همه بفروش.

دکترعلی شریعتی

 نویسنده:مسلمان


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/08/06 ساعت موضوع | لینک ثابت

نان و جان

 

آری آری ای سهراب

تا شقایق هست زندگی خواهم کرد

این را میگویم فاش

آرزوی مرگ کردن آرزوی خوبی نیست

امروز آسمان چه آبی بود

خورشید چه میدرخشید

و شبنم یاد او

چه زیبا روی صورتم نشسته بود

یاد او

یعنی ایثار

یعنی توان

یعنی عشق

تو کجایی سهراب

تا شهیدان وطن را

چه پیر چه جوان چه زن چه نوجوان

ببینی و بسرایی

که چه زیبا بودند

که چه زیبا رفتند

من ِ ساده عمری

فکر می کردم که شهادت مرگ است

نه!

مرگ یعنی که ببینم دردی را و تسکین ندهم

مرگ یعنی ببینم شری را و پایان ندهم

مرگ یعنی

تن به ذلت بدهم برای نان برای جان

 مرگ یعنی  بی او باشم

تو کجایی سهراب

که شعر بگویی برای عشقِ یک عاشق

آن که دسترنج تلاش خود را صرف محرومان کرد

و به هنگام سفر هیچ نداشت

آه آه ای سهراب

من کسی را دیدم

که علیرغم جراحتهای شدید

باز هم میخندید نام بانوی دو عالم را بر زبان می آورد

من کسی را دیدم که به پای عشقش

چشمش را دستش را

پایش را

و سر و جانش را میداد

آه ای سهراب تو کجایی؟

کاش بودی!! جایت خالی!!! 

 

 

با من صنما دل یک دله کن          گر سر ننهم آنگه گله کن


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/08/04 ساعت موضوع | لینک ثابت

اسیر ذلت

یـــا قـتــیـــــل الـعـبـــراتــــــــــــــ

ملتــی که شــــهادت دارد اسـارت نـدارد

امام خمینی ره


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/08/03 ساعت موضوع | لینک ثابت

خدایا تو شاهدی

بخشی از وصیتنامه شهید سید اکبر میرمحمدی

خدایا شاهدی که امروز ستمگران و کافران و مشرکین چقدر آشکارا نسبت به بندگان تو ظلم میکنند ، جنایتهایی که هرروز صفحه تازه تری از تاریخ را سیاه می کند و ما با الهام از قرآن و مکتب پربار اسلام هرگز نمی توانیم شاهد این گونه زورگویی ها باشیم .خدایا ترا به اولیائت سوگند می دهم مرا تا آخرین لحظه عمر از شر شیطان حفظ کن و جزو شهدای راه خودت بپذیر .

والسلام علیکم و رحمة الله – سید اکبر میرمحمدی


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/08/01 ساعت موضوع | لینک ثابت

در آغوش پدر

از مادرم خواستم یه چند جمله ای از ماه رمضون هایی که با باباعطا داشت برام تعریف کنه.

جالبه؛ جز این توضیح کوتاه خاطره ای نداشت. گفت: هر سال ماه رمضون که از راه میرسید؛ آقاعطا می گفت: بیا فکر کنیم این یکماه، اصلا من وجود ندارم! خلاصه اینکه تقریبا همه ی ماه رمضون رو از سرکار که میومد خونه و افطار می کرد؛ میرفت مسجدجامع تا صبح و هنگام سحر میومد خونه و همه رو برای سحر بیدار می کرد!!! بعد از سحر هم که دوباره میرفت بیرون تا افطار!   
میگما! خوش به حال این بچه های مسجد! چقدر بهشون خوش میگذشته! چه باباعطای خوب و مهربونی داشتند! 
از اونطرف؛ خوش به حال باباعطا؛ با این همسر مهربون و باگذشتی که داشته. انصافا خیلی صبر و حوصله میخوادا!!! 
اتفاقا چند هفته قبل که توفیق داشتم در خدمت دو نفر از همون بچه های قدیم مسجد بودم، اونها هم به این نکته اشاره کردند که در زیر به چند موردش اشاره می کنم:  
 ـــ  بعضی شبهاي ماه رمضون که با حاج عطا بیرون می
رفتیم، بیشتر دنبال راه انداختن كار مردم بود. هر جایی هر گوشه ای احساس می کرد کسی نیاز به کمک داره؛ می گفت: " وایسا ببینیم مشکل این بنده خدا چیه؟" می گفتم: "سید بیا بریم." می گفت: "نه، صبر کن ببینیم
واسه این بنده خدا چیکار میشه کرد؟  

اون زمان،سيدعطا و حاج داوود به نظرم در حق خانواده هاي اينها جفا ميشد چون بسیاری از اوقاتشون اون زمان بعضی از بچه ها مشکلاتی داشتند یا فاصله سنی زیادی .بچه هایی که پدراشون پیر بودند یا در قید حیات نبودند، جای وقت مي گذاشت و به درخواستشون براي صحبت، "نه" نمي گفت.واسه همین، شهادت سید، واسه بعضی ازبچه ها خیلی سخت بود. شاید اگر شهید محمدرضاخدیور بعد از سید، زنده می موند، خیلی براش سخت می گذشت. چون رابطه عاطفی عمیقی با سید داشت. 

شهید خدیور چند روز بعد از شهادت سید، تو همون عملیات خیبر به شهادت رسید

باباعطا و شهید محمدرضا خدیور

باباعطا (شهید میرمحمدی) در آغوش شهید خدیور

 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/08/01 ساعت موضوع | لینک ثابت

دخترشهید سیدعطاءالله میرمحمدی

 شهید سیدعطاءالله میرمحمدی: چه كيفي داره آدم هفت هشت تا دختر حزب اللهي داشته باشه....

درد دلهای دختر بابا عطا با پدر شهیدش.....

شما خوبی؟

ما ؟؟؟ خوب میشویم انشاالله

اینجا خبری نیست جز روزمرگیها و روزمردگیها صبحها وقتی فریاد سبوح  قدوس هستی آرام میشود، همه از خواب برمیخیزیم و بدنبال کیف و کفشمان راه می افتیم در خیابانهای این شهرهای غریبه و مدام به خود تلقین میکنیم مسیر درست از همین خیابان است و تو خود خوب میدانی همه چیز را، از ابتدا تا انتها. مگر شما شاهد عالم هستی نیستی ..... پس من چه بگویم که کبوتر خیال من آسمان را حتی در خیال هم نمی پروراند ....

این مطالب را اول صبح و در دانشگاه دارم می نویسم بعد دانشجویانم کم کم می آیند  اتاقم و من مسؤول هستم که قدری از مسیر را به آنها نشان دهم، اما کدام راه؟ کدام مسیر ؟؟؟؟ من خود در راه مانده ام دیروز حسام  یکی از دانشجویانم می گفت خسته است از خودش از ملتش از مردمش از همه چیز . افسوس که من هم خسته بودم و هیچ کاری برای روح تشنه او نتوانستم بکنم. او آدم عارف مسلکی است. گفتم:چرا؟ خودش هم نمیدانست.این نسل به کجا میروند؟ ما به کجا میرویم؟ دستهای ما محتاج شماست.با شرمندگی میگویم: بابا برگرد. ما به شما محتاجیم ... دوباره به زندگی ما برگردید. این را به همه آن رفقایت هم بگو. ما خسته ایم و به شما محتاج. این چشمها، این دستها، این روح تشنه، شما را میخواند ....برگردید......

تــو اگر در تپـش باغ خدا را دیدی همت کن  بگو    ماهیــها حوضشان  بی آب است...

 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/08/01 ساعت موضوع | لینک ثابت

حاج بخشی پیر میدان جهاد

ناراحتِ شهادت دوستامون بودیم حسابی روحیمون رو  از دست داده بودیم تا اینکه حاج بخشی رو دیدیم  مثل همیشه سرحال بود و پر از انرژی  با خودم گفتم : نگا کن واقعا که چه دل خوشی داره!

بلند میگفت

ماشالله   حزب الله

بعدم گفت من همین الان پسرم رو شکلات پیچ کردم فرستادم  تهران!

پسرش شهید شده بود

 

 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/07/30 ساعت موضوع | لینک ثابت

پاکبازان عاشق

تقدیم به بانوی دو عالم حضرت فاطمه ی زهرا سلام الله علیها

قولوا لااله الا الله تفلحوا

منم که دیده به دیدار دوست کردم باز        چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز

 معرفی فرزند خلفِ شهید عطاءالله میرمحمدی که از بهترین یادگاران شهدای ایران عزیز و اسلامی مان میباشد

 معرفی فرزندی که با تربیت حسنه و روشی نیکو  پرچمدار دیگر بانوان مسلمان خواهد بود

 شهدای ما نعمت و لطف خداوند هستند و چشم روشنیهای بهشت که ما در این دنیا میتوانیم با آنها همراه شده و درس بگیریم.شهدا تحفه های جنتند هدایای بهشت که میتوانیم در محضراینان با خداوند دوست باشیم.خداوند به ایشان عطا میکند  اما آنان به لهو و لعب دنیا مشغول نمیشوند بلکه راه راست را میروند و حظ می برند از این همه زیبایی که در خلقت وجود دارد . شهدا عشق را به مردم می آموزند شهدا پاکبازی را به ما می آموزند آنها معلم ما هستند

دختر شهید عطاءالله میرمحمدی فرزند جامعه ی اسلامی ماست این بانو فرزندی است از ملت غیور و قهرمان پرور ایران و بحق ادامه دهندی راه پدر و دیگر شهدای این مرزوبوم . مطالب ذیل گوشه ای از تلاشهای بیدریغ این بانوست 

ـ ایجاد و ثبت وبلاگی با عنوان دختران باباعطا که به روز و فعال است و شامل گزارشهایی است کوتاه از اقدامات ایشان و دلنوشته  عکس و مطلب در مورد پدر بزرگوارشان ودیگر شهدا 

ـ برگزاری مراسم سالگرد و یادبود برای شهدای گرانقدر در بهشت زهرا

- برگزاری گردهمایی یاران و بازماندگان شهدا

- تجدید دیدار و میثاق با خانواده های معظم شهدا

- تشویق و ترغیب نوجوانان و جوانان برای ایجاد علقه و ارتباط عاطفی و معنوی با شهیدان

- تشکیل گروههایی با عنوان دختران و پسران بابا عطا(پدر بزرگوار و شهید ایشان ارتباط خوبی با جوانان داشتند بطوریکه ایشان را بابا عطا خطاب میکردند)

- چاپ پوستر و وصیتنامه ی شهدا....

لامداد لکلمات الله که هرچه از برکات وجود چنین فرزند شهیدی بگوییم کم گفته ایم

والسلام علی عبادالله الصالحین

 شما خوبی؟

ما ؟؟؟ خوب میشویم انشاالله

اینجا خبری نیست جز روزمرگیها و روزمردگیها صبحها
وقتی فریاد سبوح  قدوس هستی آرام میشود،
همه از خواب برمیخیزیم و بدنبال کیف و کفشمان راه می افتیم در خیابانهای این
شهرهای غریبه و مدام به خود تلقین میکنیم مسیر درست از همین خیابان است و تو خود
خوب میدانی همه چیز را، از ابتدا تا انتها. مگر شما شاهد عالم هستی نیستی ..... پس
من چه بگویم که کبوتر خیال من آسمان را حتی در خیال هم نمی پروراند ....

این مطالب را اول صبح و در دانشگاه
دارم می نویسم بعد دانشجویانم کم کم می آیند  اتاقم و من مسؤول هستم که قدری
از مسیر را به آنها نشان دهم، اما کدام راه؟ کدام مسیر ؟؟؟؟ من خود در راه مانده
ام دیروز حسام  یکی از دانشجویانم می گفت خسته است از خودش از ملتش از
مردمش از همه چیز . افسوس که من هم خسته بودم و هیچ کاری برای روح تشنه او
نتوانستم بکنم. او آدم عارف مسلکی است. گفتم:چرا؟ خودش هم نمیدانست.این نسل به کجا
میروند؟ ما به کجا میرویم؟ دستهای ما محتاج شماست.با شرمندگی میگویم: بابا برگرد.
ما به شما محتاجیم ... دوباره به زندگی ما برگردید. این را به همه آن رفقایت
هم بگو. ما خسته ایم و به شما محتاج. این چشمها، این دستها، این روح تشنه،
شما را میخواند ....برگردید......
تــو اگر در تپـش باغ خدا را دیدی همت کن  بگو    ماهیــها حوضشان  بی آب است...


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/07/29 ساعت موضوع | لینک ثابت

بی‌حاصلست یارا اوقات زندگانی الا.....

دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد

ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد

ای بوی آشنایی دانستم از کجایی

پیغام وصل جانان پیوند روح دارد

سودای عشق پختن عقلم نمی‌پسندد

فرمان عقل بردن عشقم نمی‌گذارد

باشد که خود به رحمت یاد آورند ما را

ور نه کدام قاصد پیغام ما گذارد

هم عارفان عاشق دانند حال مسکین

گر عارفی بنالد یا عاشقی بزارد

زهرم چو نوشدارو از دست یار شیرین

بر دل خوشست نوشم بی او نمی‌گوارد

پایی که برنیارد روزی به سنگ عشقی

گوییم جان ندارد یا دل نمی‌سپارد

مشغول عشق جانان گر عاشقیست صادق

در روز تیرباران باید که سر نخارد

بی‌حاصلست یارا اوقات زندگانی

الا دمی که یاری با همدمی برآرد

دانی چرا نشیند سعدی به کنج خلوت

کز دست خوبرویان بیرون شدن نیارد


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/07/29 ساعت موضوع | لینک ثابت

همیشه با هم میرفتیم استادیوم

خاطره ای از برادرم می گویم

سال 54 بود  زمانی که هنوز انقلاب  پیروز  نشده بود  صداقت و پاکی از همان دوران در وجودش  بوده، من  رفتار خودم را که می دیدم و رفتار ایشان را که می دیدم  زمین تا  آسمان  فرق داشت. الان که  فکر می کنم البته آن روزی که  من سرباز  بودم و خبر  شهادتش را به من دادند  خیلی برای من  سخت  بود  کاملا احساس می کردم که پشتم خالی  شده، هیچ رفیق و دوستی نداشتم در تمامی حالات  حواسش به من بود که چیکار می کنم آن  سالهایی که با هم  بودیم  شاید من  طرفدار تیم  پرسپولیس نبودم  ایشان در آن استادیوم صد هزار  نفری حضور داشت همیشه با هم می رفیتم و ساعت 12-11 شب به خانه  برمیگشتیم  پدرم به من    می گفت کجا بودید؟ چرا اینقدر دیر برگشتید؟ خلاصه  یک فصل کتک هم می خوریدم ولی خدا خودش می داند که هیچ وقت کارخلاف نمی کردیم اینقدر این بچه پاک بود در رفتار و برخوردش  ضمن اینکه خودش  رعایت     می کرد به همه هم  سفارش میکرد

برادرشهیدان میرمحمدی 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/07/26 ساعت موضوع | لینک ثابت

یک چیزی می گفت من لج می کردم

ولی خدا خودش می داند که هیچ وقت  کار  خلاف نمی کردیم اینقدر این  بچه  پاک  بود در رفتار و برخوردش  ضمن اینکه خودش  رعایت می کرد به همه هم  سفارش میکرد و اما  یک  دوره ای  بود که  ما خیلی  با هم  لجبازی میکردیم  بالاخره دروه  نوجوانی  بود  ما با  هم 3 سال  فاصله  سنی داشتیم من یک  چیزی می گفتم  ایشان  لج میکردند و یا اینکه ایشان  یک چیزی می گفت من لج می کردم. یک مدت  گذشت خلاصه دیدم که من هر چی می گویم ایشان کوتاه می آمدند که یک  روز  بهش  گفتم  چیه میترسی؟ شروع کردم همان حرفهای بچگانه زدن  یکهو برگشت گفت ما برادریم، اگر  قرار باشه از  همین  الان با هم  بجنگیم  سر یک موضوع کوچیک ، وقتی که  بزرگ  شدیم و صاحب  زن و بچه  شدیم  هیچ موقع نمی توانیم جلوی  زندگیمونو  بگیرم که چطوری  با هم رفتار  داشته باشیم ماها باید الگو باشیم برای  بچه های خودمان  الگو باشیم برای زندگی خودمان.  


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/07/26 ساعت موضوع | لینک ثابت

برادردو شهید

ما  7 برادر و یک  خواهر  بودیم که 6 تا از  پسرها در جبهه حضور داشتند. زمانی که  بچه ها شهید  شدند در خزانه(بخارایی) بودیم و بیشتر به  مسجد جامع خزانه  بخارایی می رفتند که  عکس شهیدان ما آنجا است
پدر من  کارگر کارخانه  چیت سازی تهران بود.   
من  خودم که  متولد  41  هستم  آن  زمان  16-15 سال داشتم و این  برادرانم که  شهید  شدند سید اکبر 3 سال از من  بزرگتر  بود  متولد 38 و سید  عطا متولد 33 بودند حدود 12 سال از من  بزرگتر بود. دوران انقلاب  شهید سید عطا«برادر بزرگم»  فعالیتش خیلی  زیاد  بود یک مدتی شغل آزاد بودمن و سید اکبر به صورت شبانه درس می خواندیم و روزانه کار می کردیم سید عطا  خیلی در هیئتها و دسته جات  شرکت داشتند

پدر خودشان هیئت دار در خزانه بود و به عنوان مداح اهل بیت فعالیت داشت صبحها سر کار و بعدازظهرها وقتش در مراکز مذهبی بود و حضور خیلی مستمری داشت کلید مسجد جامع دست پدرم بود و دعای ندبه هر جمعه  در زمان طاغوت  انجام میشد من یادم می آید که  صبحهای روز جمعه همه برای  دعا حضور پیدا می کردند و با یک صفای خاصی شروع به خواندن دعا می کردند.یعنی برای مراسم ولادت و یا شهادت پدر بلافاصله محل کارش را ترک میکرد و این بارها باعث اخراج ایشان شده بود و اما ایشان می گفتند که من سید هستم و اعتقاد دارم. و درکنار این کارهای پدرم را می دیدیم به این سمت سوق  پیدا کردیم یک هیئتی  بود به نام  هیئت علی اصغر (ع) من و سید اکبر در آنجا فعالیت می کردیم و امور مداحی آنجا را ایشان اجرا می کردند

ایام محرم که میشد این دسته ها را که راه اندازی می کردیم همه بچه ها را با  لباس سقایی ( یک لباس  سفید و یک  پیشانی  بند سبز رنگ ) در  همان  زمان  شاه بدین صورت برای عزاداری می رفتیم و با متن  شعر 
 این  طفل من از تشنگی هر دم زند آشفتگی 
   دیگر نخواهم زندگی، گیرید و سیرابش کنید
 بعدش بچه  ظرف آبی که در دست داشتند بلند میشدند و مقداری آب بر  زمین می ریختند و زن و مرد همه گریه می کردند و خیلی ها حاجت می گرفتند.ضمن هیئتی که داشتیم خود مسئول  هیئت هم  سخنرانیهایی از هدف امام حسین (ع) می گفتند و احادیث و  روایت خواندن و حرکت  امام حسین  که به چه  صورت  بوده.در این  وضعیت برادرانم  رشد  کردند .


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/07/26 ساعت موضوع | لینک ثابت

یادگارشهید سیدعطاءالله میرمحمدی

 

شهید سیدعطاءالله میرمحمدی: چه كيفي داره آدم هفت هشت تا دختر حزب اللهي داشته باشه....

 

 

اگر میخواهی یک فرشته را از نزدیک ببینی با من بیا

یک فرشته از تبار زهرای اطهر

با همان چادر

با همان هیبت

با همان عفت

دختری از تبار حیدر

فرشته ای شبیه زینب

همان که حسینِ شهید را به یادت می آورد

وقتی که به تنهایی برای پدر و عموی شهیدش مراسم سالگرد برگزار میکند

دختری به پاکی آب که مهریۀ زهرا بود

وبه درخشندگی آفتاب وقتی که گرمای مهرش را نثار شهدای بی نام و نشان  میکند

انسیه ی حورای بهشت روی زمین ، گلزار شهدا

فرزند شهید سید عطاءالله میرمحمدی

دخترِ بابا عطا

با من بیا به سرزمین عشق بامن بیا

با من همسفر شو

هم نفس شوتا برسیم به دختر باباعطا

همان که فرزندِ خلفِ پدر شد

وارث خورشید

آیینه تمام نمای پدر

دخترِ باباعطا

زینتِ بابا

زینبِ زهرا

جانشین غربت پدر

وارث تمام رنجهای مسیر شهادت

اگر فرزندِ خوبِ  شهیدی را خواستی ببینی

دخترِباباعطا را ببین

ببین که چگونه تمام نشاط و 

نیروی جوانی اش را صرف پاسداشت یاد و نام شهدا میکند

شهیدان همان بندگان مخلص خداوند

و خدمتگزاران بی ادعای خلق خدا

بیا ببین اینجاست اینجاست

در بهشتِ روی زمین

کنارِشهداست

دخترِبابا

دخترِ بابا عطاست

 

thumb.jpg

 وبلاگ دختران بابا عطا : http://babaata.blogfa.com/


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/07/26 ساعت موضوع | لینک ثابت

مخصوصا میخواستم محمد را اذیت کنم

 این  بشر چهره اش هیچی را نشان نمی داد  وقتی نگاهش می کردی متوجه نمیشدی اهل  شر و شوره و نه می فهمیدی اهل  عبادته  چهره ای داشت  که نمی فهمیدی که بخواهی فکرش را بخونی ولی کارش خیلی عالی بود آر پی جی زن خیلی خوبی بود فقط منتظر بود  بهش  بگی اینو بزن. دقیق هم می زد. یادم هست  یک بار ما را برده بودند  میدان تیر. من تیر بار چی بودم هیکلم درشت بود از همان اول  یک  تیر بار انداختند روی  دوشم و گفتند  تیر بار چی باش. گفتم بیا با هم بریم  بزنیم من اصرار داشتم که باید  بزنی. گفت نیازی نیست من بزنم این  اسرافه  بده بقیه  بزنند. آخرش با اصرار من گفت چی رو  بزنم؟ مخصوصا میخواستم محمد را اذیت کنم  یک  چیزی رادر  فاصله خیلی دور گفتم  بزن.  اصلا هم  حرف  نزد گفت اون! دقیق به  هدف  زد گفتند که  شما  شانسی  زدی. محمد هم گفت  یه چیز  دیگرو بگو  بزنم. یکی دیگه را گفتم باز  زد  دقیقا وسط  هدف . انصافا  کارش خیلی دقیق  بود خیلی هم نترس  بود. کارهایی می کرد که من  دو  برابر ایشان  هیکل داشتم  توانش را نداشتم  انجام  بدم ایشان به راحتی انجام میداد. 

خاطرات آقاسعیددوست شهیدمفقودالاثرمحمدشریفیان .

 

 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/07/23 ساعت موضوع | لینک ثابت

اینطوری آشنایی ما با شهید محمدشریفیان شروع شد

اولین  برخوردی  که با  محمد داشتم  این بود که من  بچگی هایم  خوب  دمبک میزدم  یکسری  کلاس موسیقی  رفته بودم،

طبقه  پایین ما طبقه  سوم ما یک  مداح داشت که چپ و راست زیارت عاشورا و توسل همش دعا می خواندند طبقه بالا که ما  بودیم شر و شور. من هم داشتم  با دبه می زدم و یکی از بچه ها میل می زد و دیدم که محمد با همان چهره  صاف و ساده اش آمد و گفت  ببخشید  برادر من داشتم  نماز می خواندم  و اگر در نمازم اشتباهی  پیش  بیاد  گناهش  گردن  شماست منم  تو کتم نمی رفت که کسی  همچین  چیزی بخواد به من بگه من هم  بگم  چشم. نمی دونم چرا وقتی  چهره  محمد را که دیدم بهش گفتم  چشم  برادر. اینطوری آشنایی ما با شهید محمدشریفیان شروع  شد اتاق  بغلی ما بودند(دوکوهه)

کسانی که به دو  کوهه رفتند میدانند که  پشت  ساختمان  یک  بالکنی داره که همه اتاقها به هم راه داشت یک گوشه ای نشسته بودم  صدام خوب  بود برای خودم  داریوش  می خواندم( سال  سکوت،سال فرار  سال........)   ترانه  زیاد می خواندم یک لحظه دیدم  یکی از پشت به من  زد و برگشتم دیدم  محمد بودش. گفتم ببخشید  نمی دونستم  اینجا هستید . گفتند صدات هم خوبه ها. گفتم من  که  عذر خواهی  کردم . گفت نه به خدا واقعا  صدات  خوبه.دنبال یکی  هستم که برامون  زیارت عاشورا بخونه بگو ببینم  عربی ات  چطوره؟ گفتم  کلاس  قران رفتم عربی ام بد نیست . گفت چه خوب بیا بعداز  نماز  صبح برامون زیارت  عاشورا بخون. گفتم  محمد آقا بخدا من تا حالا  زیارت عاشورا نخوندم نمی دونم  چیه؟ گفت یاد می گیری. یک  کارت از  جیبش در آورد  گفت بخون ببینم. شروع کردم به خوندن  گفتم السلام علیک  یا  ابا  عبدالله........ اونجا  برای اولین بار  بود که گفتم،  
 السلام علیک  یا  ابا  عبدالله
گفت خوب عربیت که خوبه. گفتم  چه جوری می خوننش؟ گفت یک  نوار  بهت میدم  گوش بده ببین  سبک خوندنش چجوریه.نوار منصور بود خیلی هم می گفتند که  سبکم  شبیه منصور  بود. کار خیلی سخت  بود برام .اما نمیتوانستم به محمد نه  بگم

 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/07/23 ساعت موضوع | لینک ثابت