حسب

امام حسین علیه السلام:

لاتـَرفع حــاجَتَک إلاّ إلـي أحـَدٍ ثَلاثة: إلـي ذِي ديـنٍ، اَو مُــرُوّة اَو حَسَب ؛

جز به يکي از سه نفر حاجت مبر: به ديندار، يا صاحب مروت، يا کسي که اصالت خانوادگي داشته باشد.

(تحف العقول ، ص 251) 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/06/24 ساعت موضوع | لینک ثابت

خلاصه ای از زندگینامه سید محمد جوزی

وی متولد 1341 می باشد

نسل اندر نسل او شمیرانی  وساکن رستم آباد پایین (دیباجی جنوبی) میباشد

پدر بزرگش هم که سید محمد نام داشت با مادر بزرگش هر دو در پارک اختیاریه

که سابق قبرستان رستم آباد بود دفنند و هنوز قبر آیه الله حاج آخوند رستم آّبادی

از بزرگان مشروطه در جلوی این پارک زیارتگاه اهالی منطقه است.

پدر وی که دو شهید یک مفقود و دو جانباز تقدیم اسلام کرده در سن 90 سالگی

به رحمت خدا رفت ودر کنار سالن دعای ندبه بهشت زهرای تهران جنب مزار پدر

شهیدان افراسیابی و حاج بخشی به خاک سپرده شده.

سید محمد عضو یک خانواده 13 نفره بود اگر چه در شمیران زندگی میکرد

اما کاملا طعم فقر و ننگ حضور آمریکاییها در مناطق فرمانیه و پاسداران را

لمس کرده بود.

او در مدارس نادر افشار (شهید شفایی) وبهرام (امام صادق ع فعلی) تحصیلات

ابتدایی و راهنمایی را طی کرد و در هنرستان دکتر احمد ناصری در ازگل در رشته

مکانیک ادامه تحصیل داد وبا پیروزی انقلاب  در سال 57 این هنرستان  به نام شهید

اندرزگو تغییر نام یافت و به اختیاریه منتقل شد که 2 سال آخر را تا دیپلم در

آنجا طی کرد. او پس از انقلاب به دروس حوزوی علاقه مند شد وپس از مقداری

تحصیل در سازمان تبلیغات اسلامی شمیران و حوزه علمیه جیذر با وجودیکه 4

ترم در رشته مکانیک درس خوانده بود انصراف داد ودر رشته الهیات در دانشگاه

تهران درس خواند وسال 1370 فارغ اتحصیل شد .

وی از سال 1370 تا 1372 بازرس وزارت ارشاد (دفتر لاریجانی) بود وبه دلیل

آنکه در ارشاد جو مناسبی برای ادامه کارهای ارزشی ندید به بنیاد شهید

آمد وتا امروز به خدمت در این نهاد مشغول است.

وی در سال 1368 ازدواج کرد ودارای همسر و 3 فرزند میباشد.

اودر خصوص فعالیتها ومبارزات خود میگوید:

در سال 1350 بعد از فوت حجت الاسلام شیخ محمد تقی رستم آبادی

که پیشنماز مسجدمان بود شهید آیه الله حاج شیخ مهدی شاه آبادی

که پدرش استاد عرفان امام خمینی بود به امامت مسجد ما برگزیده

شد و تا سال 1363 (6 -اردیبهشت )که به شهادت رسید امامت آن مسجد

رابه عهده داشت.

خانه ما در کنار مسجد بود و هیج پایگاه اجتماعی و حتی علمی ومعرفتی

و تفریحی بهتر از مسجد هنوز هم سراغ نداریم و لذا مسجد خانه دوم و

بلکه خانه اول ما بود.

با حضور شهید شاه آبادی با معنای مبارزه انقلاب  استثمار ظلم ستیزی

ساواک و.... آشنا شدیم و هر بار که اورا دستگیر و آزاد میکردند یک گام

جلوتر میرفتیم تا آنجا که به جلسات شهید مفتح در مسجد قبا وشهید

مطهری در حسینیه ارشاد هم رسیدیم.

در اواخر 1356

برادر بزرگ ما که به شدت ضد شاه بود در صنایع دفاع مفقود شد وتا به حال

اثری از او یافت نشده و برادر دیگرمان که او هم آنجا کار میکرد دستگیر

وبه شدت شکنجه شد.

اینجانب افتخار داشتم که در تمام صحنه های انقلاب با وجودیکه فقط 16

سال داشتم از حمله به سینماهای و مشروب فروشیها تا مراکز فحشا

اطلاعاتی و امنیتی شاه حضور فعال داشته باشم.

از تظاهرات شهری و محلی که رژیم را ذله کرده بود تا شعار نویسیهاو...

در نماز عید فطر سال 1357 به امامت شهید مفتح که منجر به اولین

تظاهرات عظیم مردم تهران شد تا 17 شهریورو...

یک هفته بعد از 17 شهریور شبانه با هجوم نیروهای شاه به خانه دستگیر

وبا محاکمه نظامی وصدور قرار سنگین و ممنوع الخروج بودن از تهران در

حالیکه شهید حمید غفوری (شهید فتح المبین) با من بود آزاد شدم...

حالا دیگر عمق جنایات شاه و آمریکا را با همه وجود لمس کرده بودم و دیگر نمی توانستم ساکت بمانم وهمه زندگی من انقلاب شده بود و درگیری با نظامیان شاه.

اولین تابلوی خیابان پهلوی را در تقاطع خیابان پهلوی با تخت جمشید آنهم از روی نرده های بیمارستان ارتش من کندم و بعد از من مردم شروع به کندن تابلو ها کردند.

بالاخره شاه فرار کرد و امام آمد در استقبال تاریخی از امام ره حضور فعال داشتم ودر 22 بهمن به پادگان 06 سلطنت اباد (پاسداران) حمله کردیم و توانستیم سلاح از کف مزدوران

در آوریم و پس از آن کلانتری 2 را تصرف کردیم وبا تشکیل کمیته های انقلاب اسلامی به

صف پاسداران کمیته ناحیه 2 زیر نظر شهید شاه آبادی پیوسته و به پاسداری از اهداف انقلاب

پرداختم و با تشکیل بسیج اولین پایگاه بسیج را در مسجد شهید شاه آبادی تاسیس

ودومین فرمانده این پایگاه در سال 59 بودم . قابل ذکر است این پایگاه حضوری فعال در منطقه داشت وحدود 50 شهید تقدیم اسلام کرد.

در سال 59 در کردستان حضور یافتم وجنایات ضد انقلاب را مشاهده کردم

از سال 60 تا 62 در لشگر های 81 زرهی و 21 حمزه در خطوط مقدم گیلانغرب وقصر شیرین و زبیدات وشرهانی ودهلران به خدمت پرداختم.

وپس از خدمت در کنار درس بعنوان بسیجی در لشگر 27 گردان مقداد وبیشتر در لشگر ده سید الشهداع گردان حضرت قاسم ع والمهدی عج واین اواخر در واحد طرح و عملیات لشگر خدمت میکردم در عملیات فتح 1 کربلای 5 وکربلای 8 و بیت المقدس2 ومرصاد حضور فعال داشتم

در این دوران به قول مادرم یا در جبهه بودیم یا زیر تابوت شهدا و در مراسم آنها ودر این مدت حدود 100 تن از دوستانم به شهادت رسیدند.

در دهه اول انقلاب درگیری با منافقین و ضد انقلاب وحضور در دفاع مقدس و تقویت جبهه حزب الله از مهمترین برنامه های ما بود وتمام صحنه های ترورها ودرگیری های منافقین تا 7 تیر و 8 شهریور و14 اسفند و بالاخره رحلت امام ره با گوشت واستخوانم عجین شده بطوریکه غیر از مسجد و نماز جماعت وجمعه و استماع سخنان رهبری و استماع مداحی های حاج منصور و سازور  وسخنرانی شیخ حسین ورفاقت با سردارانی چون حسین الله کرم و سعید قاسمی ومحمد شهبازی واسماعیل معروفی.... وامر به معروف ونهی از منکر وبالاخره زنده نگهداشتن یاد و خاطره شهدا هیچ کجای دیگر توانم را صرف نمی کنم.

در فتنه های 78 و88 گوش به فرمان ولایت بودم و محبوبترین شخصیت سیاسی برایم برادر محمود احمدی نژاد است و شیرینترین انتخابات کشور را در دو دوره ریاست جمهوری وی میدانم.

واما از سال 72 تا امروز به منظور زنده نگهداشتن نام و یاد شهدا این توفیقات از سوی شهدا در بنیاد شهید انقلاب اسلامی نصیبم شده که باعث افتخارم میباشد:

1- تاسیس و راه اندازی گنجینه آثار شهدا ومرکز فرهنگی گلزار شهدای بهشت زهراس و اداره آن از سال1372 تا 1388

2-تاسیس و راه اندازی گنجینه و مرکز فرهنگی گلزار شهدای چیذر

3- تاسیس و راه اندازی موزه مرکزی آثار شهدا در خیابان طالقانی

4-تبدیل خانه شهید رجایی به اولین خانه شهید کشور

5-نقش فعال در تاسیس معاونت پژوهش بنیاد شهید به منظور جمع آوری و نگهداری و انتشار آتار شهدا که تا به حال 8 میلیون اثر را از سراسر کشور جمع آوری کرده

6-نامگذاری صدها خیابان به نام شهدا از جمله همت زین الدین تند گویان بابایی و..

7-کلیه تصاویر بزرگ دیواری شهدادر شهر تهران با پیشنهاد و پیگیری اینجانب انجام شد

که تا به حال حتی یک مورد جدید انجام نشده

8_تاسیس مرکز فرهنگی و هنری روایت ایثار از 2 سال پیش برای ثبت و ضبط خاطرات شفاهی ایثارگران بویژه شهدا ونگهداری و انتشار این آثار که حجم آن تا الان به 15000

مصاحبه و سیصد هزار عکس و سند رسیده و میتوان اطلاعات شناسنامه شده آن را بر روی سایت روایت ایثار دات آی آر مشاهده کرد

علت اینکه تا بحال هم شهید نشدم را فقط بی لیاقتی خود می دانم که انشاءالله آن نیز تحقق یابد و این دفتر با خون تایید شود

علی ای خال ما تا آخر ایستاده ایم وبا تمام قدرت به آمریکا نه خواهیم گفت.

مطلب آخر اینکه ما نه تنها هیچ طلبی از نظام نداریم بلکه نظام هم

هیچ امکانات خاصی در اختیار ما نگذاشته و ما باور داریم که نباید گفت انقلاب برای ما چه کرد بلکه باید بگوییم ما برای انقلاب چه کرده ایم.

بله من یک خانه دارم که از ارث مغازه پدرم به من رسیده و از نظر معیشتی

حتی برای ویزیت دکتر نیز گاهی درمانده میشوم

 مانند بسیاری از هموطنانم و این را افتخار خود می دانم و یک ماشین هم دارم که شبانه روز برای امور شهدا میدود .

از همه مهمتر اینکه ما خوب میدانیم در این 3 دهه چه کردیم و دشمنان هم خوب میدانند

از کجا ضربه خورد هاند فقط امیدوارم دوستان نادان هم به خود آیند و تحت هیچ شرایطی به نفع دشمن به دروازه خودی گل نزنند.

اگر راستش را بخواهید هنوز روز عاشورا به پایان نرسیده است-آوینی

والسلام

 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/06/24 ساعت موضوع | لینک ثابت

شهید مجتبی فریدون خانی

الا ان اولیاالله لاخوف علیهم ولاهم یحزنون

پدر شهید مجتبی فریدونخانی به فرزند شهیدش پیوست

 مسیر سبز

در منطقه ی کوشک اهواز بعد از تکی که به دشمن زده بودند سنگرشان هدف موشک و خمپاره قرار گرفت وایشان بر اثر اصابت ترکش خمپاره به ناحیه ی شکم و طحال به شهادت رسیدند به بیمارستان رازی اهواز منتقل میشوند ولی کار از کار گذشته بوده حتی عمل جراحی هم روی ایشان انجام میشود اما....

فوتبالش حرف نداشت خوش خنده و خوش اخلاق! سر کلاس زبان شوخی میکردیم هرکی میگفت hello او جواب میداد دنده عقب برو جلو... دوسال ازش بزرگتر بودم اما بزرگی به سن نیست او روح بزرگی داشت .

آخرین باری که توی منطقه دیدمش چون خودم هم جبهه میرفتم بهش سفارش کردم که چطوری مراقب خودش باشه بخاطر اینکه مادرمون چشم براهه!  برگشت گفت مگه خون من از این بچه ها رنگین تره! دست تکون داد خداحافظی کرد و رفت انگار کنده شده بود از دنیا پرواز کرد و رفت. این آخرین دیدارمون بود.

خیلی دوسش داشتم

یه روز یکی از بچه ها اومد در خونه صدام کرد گفت مجتبی پاهاش یخ زده بدو بیا....میرفتیم تپه های قیطریه روی برفا سرسره بازی اون موقع دوازده سالم بود و او ده ساله. ازبس رو برفا بازی کرده بود پاهاش سر شده بود نمیتونست راه بره

دویدم رفتم

از اونجا کولش کردم تا اختیاریه... آوردمش خونه. بهش رسیدیم حالش خوب شد. مجتبای ما!

ولی وقتی ترکش خورد من کنارش نبودم  نتونستم کمکش کنم....

شهدا زمینی نبودند. شب شهادتش دائم خیره میشد به محوطه ی روبروی سنگر دوستش بهش گفت چرا انقد به بیرون خیره میشی اونجا مگه چی میبینی؟ برادرم جواب داده بود آنچه را که باید ببینم دیدم فرداش شهید شد دوستش خیلی تلاش کرد که زنده بمونه اما نموند گلچین شده بود از بین ما شش برادر.

من خودم رزمنده بودم این طوری نیست که بگیم همینطوری یه نفر توی جبهه بوده و شهید شده ما از نزدیک میدیدیم که اینها از قبل چیزهایی میدیدن میدونستن و با خبر میشدن و شهادت رو انتخاب میکردن

 

این مصاحبه بعد از گذشت سی سال از شهادت شهید گرفته شده اما برادرها (آقامرتضی و آقامصطفی)طوری اشک میریزند که فکر میکنی این اتفاق (شهادت) مربوط به هفته ی پیش باشه

 

برادر عزیز! ای برادر شهید! تو هم گلچین شدی از بین ما 

از بین ما بظاهر زنده ها

تو پیام آوری 

درنگ و ماندن تو و امثال تو در بین ما همچون  آمد و رفت رسولان خدا بر زمین است 

پیغام آسمانیها را به ما رساندی هرچند خودت در حسرت پرواز ماندی

شناختن و شناساندن  اولیای خدا

و محبت دوستان خدایتعالی طریق نجات است

که تو در این راه زیبا گام نهاده ای

گامهایت استوار 

و مسیرت سبز باد

 

 

تاریخ ولادت:۱۳۴۱ 

شهادت : ۱۳۶۱/۹/۱۳ منطقه ی کوشک اهواز 

مزار شهید:گلزارشهدای بهشت زهرا س (قطعه28 ردیف56 شماره 14)

بر روی سنگ مزار شهید نیز این شعر زیبا نوشته است:

سلام ملت ما بر شهیدان

به جانبازان با ایمان ایران

که میبوسد به حرمت دستشان را

ابر مرد جهان پیر جماران

 

 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/06/24 ساعت موضوع | لینک ثابت

پس از من

 

پيامبر اكرم صلی الله علیه وآله:

عَظِّموا أهلَ بَيتي في حَياتي و مِن بَعدي و أكرِموهُم وفَضِّلوهُم

اهل بيت مرا در حياتم و پس از من بزرگ و گرامى بداريد و آنان را برترى دهيد.


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/06/22 ساعت موضوع | لینک ثابت

محبوبه دانش شهیدِ میدان ژاله ها

 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

الْحَمْدُ لِلَّهِ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ

جَاعِلِ الْمَلَائِكَةِ رُسُلًا أُولِي أَجْنِحَةٍ مَثْنَى وَثُلَاثَ وَرُبَاعَ

يَزِيدُ فِي الْخَلْقِ مَا يَشَاءُ

إِنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ

ستايش از آن خداوند است ، آفريننده آسمانها و زمين ،

آن که فرشتگان را، رسولان گردانيدفرشتگانی

 که بالهايی دارند ، دو دو و سه سه و چهار چهار

در آفرينش هر چه بخواهد می افزايد ، زيرا خدا بر هر کاری تواناست

 

مادر شهید محبوبه دانش: قبل از شهادتش خواب  گلهای سرخ آتشین را  دیدم  که از فرط زیبایی میدرخشیدند.

وقتی محبوبه شهید شد و من به گلزار شهدا رفتم ناگهان آن صحنه ها برایم تداعی شد

گویی شهدا گلهای سرخ مادرانشان بودند که بینندگان را مسحور خود مینمودند

....................................................................

شاه بانو وارد شد ، با غصه ای بی پایان . به اطرافش نگاه میکرد و صورتش از زیبایی میدرخشید . همگان گردنهایشان را میکشیدندتا صورت زیبای شهبانوی ایران را ببینند اما بانوی ایرانی به هیچکدام از اینها توجهی نداشت چشمانش را میچرخاند و نگاه غمگینش غمگین تر میشد . اسارت.... مردان عرب هریک در سر آرزوی آن درّ شهوار را میپروراندند شه بانو اما....داشت از غصه قالب تهی مینمود ،نگاهشان کرد ، زمزمه ها یی میشنید که ناگهان همه به احترام خلیفه(دوم) سرهایشان بزیر افتاد .دیگر تردیدی وجود نداشت که این دختر زیبا از آنِ خلیفه خواهد بود خلیفه نگاهی به دختر زیبای ایرانی انداخت .

او خود را محکم تر در میان پارچه هایی که برتن داشت  پنهان کرد و صورتش را پوشانید

علی (ع) وارد شد خلیفه به احترام علی (ع) خیز برداشت

علی (ع) چیزی در گوش خلیفه گفت خلیفه عقب رفت

اینبار حسین بود که می آمد . بوی عطر در فضا پیچید و آن ماهرو ، صورت همچون خورشیدش را به سوی حسین چرخاند. .........آفتاب آمد دلیلِ آفتاب...........

باخودگفت : این همان دسته گل سرخی است که میدیدم در رویاهایم. این همان است که میدرخشید از فرط زیبایی و ژاله ی گلبرگهای زیبای سرخش همچون شبنمِ بهشت بر گونه هایم میچکید، من او را دیده ام.....وبه سمت نور به راه افتاد.

خلیفه خواست نهیب بزند علی اشاره کرد که دست نگه دار!

شه بانوی ایران به سمت فرزند شاه خوبان میرفت و دستش را به سمت او دراز میکرد

علی(ع) لبخندی زد و ...حسین (ع)  شهبانوی ایران را در پناه خود گرفت .

........................................

 

روی نوک انگشتای پاهام ایستادم  گردن میکشم تا از بین این همه تو رو ببینم

وارد مدرسه شدی چادرت را درآوردی و خیلی منظم و مرتب تاش کردی . مثل همیشه آراسته ای با صورتی ملیح و دلپذیر

کسی رو توی این مدرسه به اندازه ی تو دوس ندارم. صدا و لحن گرمت اونقدر صمیمیه که انگار سالهاست منو میشناسی.

هر روز بعد از تعطیلی مدرسه باهم به مساجد جنوب شهر میرفتیم. یادته میشستی پای درددل بچه های جنوب شهر و غمزده به خونه برمیگشتی. به مادرت گفته بودی: (مادر! اين چه زندگي است كه عده اي زندگي مرفه داشته باشند و مردم بي نواي جنوب شهر حتی نان براي خوردن نداشته باشند. بايد كاري كنيم.)

نمیدونم چی کار میکردی که همیشه برای همه کاری وقت داشتی سرکلاس درس رو یاد میگرفتی و وقتی خونه بودی فقط مطالعه ی آزاد داشتی 

همیشه نمره هات بیست بود مثل اخلاقت 

هیچوقت ندیدم خارج از برنامه ریزی هات کاری انجام بدی حتی یه شب که از راهپیمایی قیطریه تا میدون آزادی خسته و با پای تاول زده به خونه برگشتی نخوابیدی و سرساعت مقرر قرآن و نهج البلاغه رو مطالعه کردی

برادرت میگه:

(كنجكاو بود سريع قانع نمي شد، براي پيدا كردن حقيقت، سرسخت بود حرفاشو  راحت مي زد و جز حق چيزي رو نمي ديد و نمي خواست.

 در مدرسه ی رفاه با اساتیدی همچون شهید مفتح بحث میکرد وتا به جواب قانع کننده ای نمیرسید کوتاه    نمی اومد به نظر من محبوبه سمبل جوون هاي اون دوره ست. اونها عقیده داشتند ميتوانند و بايد دنيا رو عوض كنند ومعتقد بودند مجموعه دانش هاي بشري در يك گنجينه جمع شده و اون گنجینه اسلامه که در قرآن و نهج البلاغه خلاصه شده میگفتند اسلام  رو در جامعه پیاده میکنیم و همگي خوشبخت مي شيم به دليل همين نحوه تفكر  دچار ترديد هايي كه نسل فعلي مي شه، نمي شدند.

 تا بالاخره در فعالیتهای حق طلبانه ش به شهادت رسید حتی یکبار به خاطر انشایی که سر کلاس خونده بود توسط ر‍ژیم پهلوی زندانی شد)

...

دیگه نمیتونم روی انگشتای پام بایستم  و گردن بکشم و نگات کنم!  انگار دیگه طاقتم تمومه

 همکلاسی خوبم! پای رفتن و خواستن ما کجا و اراده ی رفتن تو کجا؟

در تظاهراتی که برای بدست آوردن حق مظلومان برپا شده بود رفتی و خون دادی اما من بخاطر خستگی پاهام عقب نشینی کردم

من همچنان درشگفتم از تفاوت شهبانوی ایرانی که امام سجاد(ع) در دامنش پرورش یافت با سایر بانوان

درشگفتم از تفاوت عطر و رنگ و شکوه گل سرخ با سایر گلها 

و در شگفتم از تفاوت خلقت زن بعنوان زیباترین خلقت خدایتعالی با دیگر مخلوقاتش

شهید محبوبه ی دانش! 

تو محبوبه ای در زمین محبوبه ای در آسمان

محبوبه ای در ذهنها و عقلها و قلبهای بیدار و عدالتخواه

تو محبوبه ی جانهای آگاهی.....

  تو محبوب خدایی!

 

             لیک شمع عشق چون آن شمع نیست         روشن اندر روشن اندر روشنی است

               او به عکس شمعهای آتشی است          می نماید آتش و جمله خوشی است                      


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/06/17 ساعت موضوع | لینک ثابت

آیین عشق ورزی

 

گفتم عاشقم 

گفت عاشقی آئین دارد به آنها پایبندی؟گفتم سرشتم اینچنین است پروانه چه میداند چه میفهمد پروانه فقط ...

ازش پرسیدم قبله از کدوم طرفه؟ ساعت دو نصفه شب بود تو راه مشهد بودیم رسیده بودیم بجنورد بخاطر اینکه برای نماز صبح حیرون نشیم ازش پرسیدم با مهربونی جوابمو داد میرفتم تا چادرامونو علم کنم کنار خیابون که بخوابیم ۱۰نفر بودیم

صدام کرد :آقا چرا اینجا کنار خیابون؟ گفتم چون پارکا بستس دیگه جایی نیست که بریم خسته شدیم باید بخوابیم بازومو گرفت گفت: شما نماز خون هستید از من سمت قبله رو پرسیدین مگه من میذارم اینجا کنار خیابون بخوابین.

تعجب کردم! اما اون واقعا جدی بود تعارف نمیکرد حالتای خاص مردونش منو یاد بچه های جنگ مینداخت

دوباره گفت: حاجی بیا بریم خونه ی من.

وقتی گفت حاجی. روحم رفت پرواز کردم سمت جنوب سمت قبله ی دلم سمت شلمچه سمت طلاییه سمت...

فهمید حواسم پرت شده دوباره صدام کرد:

حاجی! بخدا اگه بذارم بری!

هاج و واج نگاش کردم هیچی نداشتم بگم خیلی صمیمی بود .....

   پروانه فقط میچرخد میپرد پرسه میزند  من عاشقم من فقط عطر گل را میفهمم میخواهم

 بعد نماز  تا ساعت ۹ صبح خواب بودیم  صبر کردن تا بیدارشیم بعدشم با یه صبحانه ی مفصل حسابی ازمون پذیرایی کردن خودش وخانومش

سه تا بچه داشت دانشجو دبیرستانی راهنمایی

حدسم درست دراومد این آقا رزمنده بود و اسیر جنگی در مدت ۴سال اسارت مفقودالاثر بود 

پروانه فراق نمیفهمد او فقط به دور گل میچرخد ...

دوربینم رو روشن کردم 

تعریف کرد:

غلامعلی منیری مقدم هستم

 ساعت دوازده شب پنج شهریور  رسیدیم مرز خسروی صلیب سرخ هم اومده بود رسیدیم به یه روستایی عراقیها تا تونستن سنگبارونمون کردن آقا لحظه ی آخرم دیگه  نذاشتن ما قِصِر در بریم شیشه و سنگ و ... رو سرمون شکوندن و بالاخره رفتیم زیر صندلی تا نجات پیدا کردیم رفتیم تا اینکه تبادل شروع شد ولی هیچکس باورش نمیشد....بعد از انجام کارهای ورود وقتی وارد مرز خسروی شدیم مردم انقد استقبالشون عالی بود که تمام این چهار سال رو فراموش کردیم

چهار سال ....  

 رنگ گل بوی گل لطافت برگ گل پروانه را شیفته تر میکند... 

تعریف میکرد : غواص بودم در نیروی اطلاعات عملیات ۶۵/۱۰/۴ وارد عمل شدیم در منطقه ی شلمچه-بصره از قسمت جریزه ی بوارین وارد شدیم خط را شکستیم تا دو نیمه شب خط را نگه داشتیم اما نیروها نیامدند ما ماندیم در محاصره ی دشمن ساعت ۸ صبح بدست دشمن اسیر شدیم از کل دسته سه نفر مونده بودیم یکیمون سالم بود دو نفرمون مجروح. من ترکشهای زیادی خورده بودم و بیهوش شدم

تنهاییِ پروانه ... پروانه چه میفهمد که تنهایی چیست و غربت کجاست او فقط گل را میشناسد... 

 او تعریف میکرد و هر سوالی میکردم جواب میداد 

از خاطرات تلخ و شیرینش گفت به اینجا که رسید حالت صورتش تغییر کرد هرچی سعی میکرد با لبخند صحبت کنه نمیشد که نمیشد   رنگ رخساره خبر میدهد ار سر درون، تعریف می کرد: ۴۰۰ نفر از اسرایی که با ما در اسارت بودن شهید شدن .کوروش حیدری بچه کرمان بود ما باهم یه جا بودیم چون زخمش خیلی وخیم بود روی زخم سرش ... افتاده بود از چشم هم نابینا شد عراقیها برده بودنش زیر شکنجه بهش میگفتن حالا که به این روز افتادی به اونا فحش بده اما او راضی نمیشد

عطر و بوی گل پروانه را سحر میکند چه کسی گفته که سحر وجود ندارد؟ جادوی گل.... 

 ماهارو مفقود اعلام کرده بودن هیچوقت دکتری ندیدیم تمام بچه ها زخمهاشون...افتاده بود . مهدی شوشتری و برادرش اونجا شهید شدن (قوچانی بودن جنگجوی شجاعی بود الگوی من در جنگ او بود) شهید توکلی شهید میرزایی

از خانوادش پرسیدم گفت پسرعمه هام دوتاشون و دامادشون شهید شدن پسرداییم هم شهید شده

ازش پرسیدم الان با چه پستی باز نشسته شدی گفت ...یعنی هیچی! میخندید و میگفت آقا ما برای خدا رفتیم

کلمه ی خدا که از دهنش بیرون اومد خندید از دیدن خنده ی دوبارش جون گرفتم منم خندیدم

پروانه تبارم که به دورت چرخیدم باخنده هایت خندیدم با گریه هایت ازهم پاشیدم من نمیدانم آیین عاشقی را پروانه چه میداند چه میفهمد او فقط.... 

 

 

 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/06/15 ساعت موضوع | لینک ثابت

بهشت ابدی

خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو

                              به دو نقش و به دو صورت، به یکی جان من و تو

داد باغ و دم مرغان بدهد آب حیات

                              آن زمانی که درآییم به بستان من و تو

اختران فلک آیند به نظّاره ما

                              مه خود را بنماییم بدیشان من و تو  

من و تو، بی من‌و‌تو، جمع شویم از سر ذوق

                              خوش و فارغ، ز خرافات پریشان، من و تو

طوطیان فلکی جمله شکرخوار شوند

                              در مقامی که بخندیم بدان سان، من و تو

این عجبتر که من و تو به یکی کنج این جا

                              هم در این دم به عراقیم و خراسان من و تو!

به یکی نقش بر این خاک و بر آن نقش دگر

                              در بهشت ابدی و شکرستان من و تو

 

 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/06/12 ساعت موضوع | لینک ثابت

امامزادگان شهید

قالَ الَّذينَ غَلَبُوا عَلى‏ أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً

 آنها که از رازشان آگاهى یافتند  گفتند:
ما مسجدى در کنار (مدفن) آنها میسازیم تا خاطره آنان فراموش نشود

سوره کهف آیه ۲۰

 

نام: علی عبّاس - محمّد

کنیه: ابا ایّوب - ابا اسحاق
پدر: امام موسی بن جعفر ( علیه السلام)
مادر: امّ ولد
محل تولد: مدینه
زمان هجرت به ایران: سال دویست و دو یا سه هجری
مسیر هجرت: مدینه - کویت - بصره - اهواز - شیراز - کاشان - بادافشان
زمان شهادت: چهاردهم جمادی الاول سال دویست وسه هجری

در رابطه با نحوه ورود این دو بزرگوار از سلاله پیامبر اکرم (ص) به منطقه و نیز شهادت آنان چنین روایت شده است :"پس از قبول ولیعهدی اجباری از طرف امام رضا(ع) هشتمین اختر تابناک آسمان ولایت و امامت در نزد مامون خلیفه عباسی ، عده ای متشکل از خاندان اصحاب و یارانحضرت(حدود۱۲۰۰۰تن) از جمله حضرت آقا علی عباس و شاهزاده محمد (علیهما السلام) از مدینه به قصد زیارت آن امام همام عازم طوس شدند که پس از ورود به ایران خبر شهادت مظلومانه امام هشتم توسط مامون و دستور این ملعون و جنایتکار مبنی بر به شهادت رساندن سادات هاشمی ، هر کدام از اصحاب و یاران حضرت به سویی رفته تا از گزند دشمنان از خدا بی خبر و نابکار در امان باشند و یکجا و همزمان کشته نشوند .این دو بزرگوار که از داغ مرگ برادر خویش سوگوار بودند، پس از طی نمودن چندین شهر و روستا وارد کاشان شده و سپس به شهر بادرود (باد قدیم) آمدند.حاکم و مردم بادرود که از عاشقان به اهل بیت عصمت و طهارت (ع) بوده و به سلاله آنان عشق می ورزیدند ، قریب به چهل شبانه روز از آن بزرگواران به نحو شایسته پذیرایی و مراقبت کردند.این دو بزرگوار پس از چهل شبانه روز با نیابت انتقام خون به نا حق ریخته امام رضا (ع) به اتفاق اصحاب و یاران ، راه کویر را در پیش گرفتند و به قصد عزیمت به شهر مشهد مقدس حرکت نمودند . هنوز مسافتی از کویر طی نشده بود که در جنگی نا برابر به دست سپاهیان مامون ملعون ، مظلومانه به شهادت رسیدند

و پیکر مطهرشان توسط زنان خالد آبادی تشییع و به همت مردان منطقه در همان مکان جنگ تدفین گردید.

و اینکه گفته شده بیشتر پناه دهندگان به این بزرگواران، زنان خانه دار و مومن بوده اند نشان دهنده ی پاکی و ایمان بانوان ایرانی است

و همین حرکتهای بظاهرساده از طرف امامزادگان،و زندگی ایشان با توده ی مردم، تبلیغ ظریف و گسترده ای میشده برای دین اسلام

و حفظ آثاروشناخت ایشان، علاوه بر امدادهای روحی و معنوی به افراد، باعث زنده ماندن نهضت حق طلبانه ی مسلمانان نیز میباشد

که اگر اینطور نبود دشمنان خدا برای نابودی اسلام به این شکل عجیب وناباورانه سعی در نابودی بقاع متبرکه نمینمودند

در واقع ایستادگی در مقابل این دشمنان اسلام(تکفیری هاوحامیانشان)حمایت از ادامه ی حیات مادی و معنوی انسان بر روی زمین است

خدا قوت میگویم به همه ی مجاهدان راه حق 

و به امید نجات انسان از چنگال ظلم شیاطین

الحمدلله علی ما هدینا

 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/06/10 ساعت موضوع | لینک ثابت

شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم

ما همسایه ی خدا بودیم شاید مرا دیگر نشناسی، شاید مرا به یاد نیاوری . 

اما من تو را خوب می شناسم .

ما همسایه ی شما بودیم و شما همسایه ی ما و همه مان همسایه ی خدا.

یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و

زیر بال فرشته ها قایم می شدی.

و من همه ی آسمان را به دنبالت میگشتم؛ تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم.

خوب یادم هست که آن روز ها عاشق آفتاب بودی.

توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود . نور از لای انگشت های نازکت می چکید .

راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند.یادت می آید؟

گاهی شیطنت میکردیم و می رفتیم سراغ شیطان. تو گلی بهشتی به سمتش پرت می

کردی و او کفرش در می آمد. اما زورش به ما نمی رسید . فقط می گفت:

همین که پایتان به زمین برسد  ، می دانم چه طور از راه به درتان کنم.

تو،شلوغ بودی ، آرام و قرار نداشتی . آسمان را روی سرت می گذاشتی و

شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در

آغوش نور به خواب می رفتی.اما همیشه خواب زمین را می دیدی .

آرزویی رویا های تو را قلقلک می داد. دلت می خواست به دنیا بیایی . و

همیشه این را به خدا می گفتی. و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت

آورد . من هم همین کار را کردم ، بچه های دیگر هم ؛ ما به دنیا آمدیم و

همه چیز تمام شد. تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را ، ما دیگر نه

همسایه ی هم بودیم نه همسایه ی خدا. ما گم شدیم و خدا را گم کردیم

دوست من ، همبازی بهشتی ام ! نمی دانی دلم برایت چه قدر تنگ شده .

هنوز آخرین جمله ی خدا توی گوشم زنگ می زند: از قلب کوچک تو

تا من یک راه مستقیم است. اگر گم شدی از این راه بیا. بلند شو ،

از دلت شروع کن.شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم. 

 

نویسنده:نوید

 


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/06/09 ساعت موضوع | لینک ثابت

عشق پرشکوه

 

دل هاي بزرگ و احساس هاي بلند،

عشق هاي زيبا و پرشکوه مي آفرينند

دکترشریعتی


 

نوشته شده توسط صیاد شاهد مرصاد در 93/06/09 ساعت موضوع | لینک ثابت