شهید احمد پلارک

10852-38826

 

مسئول تیم بود 

و من تازه وارد بودم اما او می دانست با یک آدم غریب چطور برخورد کند اول ورودم به دسته با من زیاد حرف نمی زد 

بدون اینکه خودش را معرفی کند من را به کار گرفت و کار یادم داد ، هم جدی بود هم مهربان و خوش اخلاق! 

بعدا متوجه شدم مسئول تیم است !

گاهی با بعضی تندی میکرد و جدی میشد اما همه می دانستند دلیلش منطقی است! و ناراحت نمی شدند

اخلاق های خاصی داشت که جا افتاده بود بین بچه ها

همان کسی را که تنبیه کرده بود می دیدید شب میخواست بیرون برود میگفت لباس بپوش سرما نخوری!

معلوم بود ته دلش تک تک بچه ها را دوست دارد و اگر هم دعوایی میکند از روی قصد و غرض نیست بخاطر همین بچه ها خیلی دوستش داشتند واقعا محبوب همه بود

یک موقع کاری گیر میکرد در سخت ترین شرایط ، میخواست چیزی را به بچه ها بگوید اصلا نمیگفت یعنی

می آمد سرش را می انداخت پایین همه می دانستند مثلا احمد میخواهد درخواستی بکند ولی رویش نمی شود که بگوید اتفاقا همه قبول می کردند و خودشان داوطلب می شدند   

تمام کارهایش برایم درس بود و بیش از حد توجه مرا به خودش جلب کرد .

 روز به روز به او علاقمند تر میشدم  و شناخت بیشتری پیدا می کردم 

بسیار دلسوز بود و مراقب همه ، گاه گداری میدیدم نیمه شب پتو روی بچه ها میکشید 

هیچگاه خودش را بالاتر از کسی نمیدانست 

نماز شبش ترک نشد اخلاقهای قشنگی داشت که با رفتارش جا انداخته بود بین بچه ها .

 باهم دوست شدیم

دوست داشت ساخته بشود دائم بفکر ساخته شدن خودش بود 

یک روزگفت بیا برویم جایی که من را بعنوان مسئول نشناسند و احترام ویژه نگذارند تا خودم باشم!

رفتیم به یک دسته ی دیگر! و اینبار بطور ناشناس به عنوان یک رزمنده ی ساده ! 

 

میگفت باید مثل حر شهادت را انتخاب کنیم تا خداوند هم شهادت را روزی ما قرار دهد

 

در عملیات کربلای 8 مجروح شده بودم و افتاده بودم روی تخت ، درد زیادی داشتم . مجروح دیگری را  آوردند روی تخت کناری من ، برگشتم نگاه کردم دیدم احمد است. درد خودم را فراموش کردم ، نمیتوانستم احمد را در این حال ببینم رفتم کنار تختش.....

احمد پر کشیده بود


 

نوشته شده توسط شاهد ، صیاد و مرصاد در سه شنبه بیستم بهمن ۱۳۹۴ ساعت موضوع | لینک ثابت

شهید پلارک

شهید منوچهر پلارک معروف به سید احمد پلارک فرمانده آ ر پی جی زن‌های گردان عمار در لشکر ۲۷ حضرت رسول(ص) بود. شهید پلارک سال ۶۶ در عملیات کربلای ۸، شلمچه به شهادت رسید.

چندی پیش مادر شهید پلارک دارفانی را وداع گفت و به‌سوی فرزند شهیدش پرکشید. درگذشت این مادر شهید بهانه‌ای است تا حماسه‌های شهید پلارک که در عملیات غرورآفرین کربلای 8 آسمانی شد، بار دیگر مرور شود.

شهید منوچهر پلارک معروف به سید احمد پلارک متولد 1344 و اصالتاً تبریزی بود. او فرمانده آ ر پی جی زن‌های گردان عمار در لشکر 27 حضرت رسول(ص) بود. شهید پلارک سال 66 در عملیات کربلای 8 ،شلمچه، به شهادت رسید. بهشت زهرا، قطعه 26، ردیف 32، شماره 22، مزار شهید سید احمد پلارک است. مزار مطهر او زیارتگاه بسیاری از مردم در گلزار شهدای تهران شده است.

شلوار یخ زده و پاهای خونی

آخرین مسئولیت شهید پلارک، فرمانده دسته بود. در والفجر 8 از ناحیه دست و شکم مجروح شد، اما کمتر کسی می‌دانست که او مجروح شده است. اگر کسی در باره حضورش در جبهه سوال می‌کرد، طفره می‌رفت و چیزی نمی‌گفت. یکدفعه در منطقه خواستیم از یک رودخانه رد شویم. زمستان بود و هوا به شدت سرد بود. شهید پلارک رو به بقیه کرد و گفت:" اگر یک نفر مریض بشود. بهتر از این است که همه مریض شوند." یکی یکی بچه‌ها را به دوش کشید و به طرف دیگر رودخانه برد. آخر کار متوجه شلوار او شدیم که یخ زده و پاهایش خونی شده بود.

سالهای پس از جنگ

منزل مادر شهید شده بود پایگاه فرهنگی و مذهبی، مادر شهید منزل خود را به حسینیه ای پربرکت تبدیل کرد که دائم در آن مراسم مذهبی برقرار میشد ایشان ادامه دهنده ی راه فرزند شهیدش بود.

یادشان گرامی و راهشان پررهرو باد 


 

نوشته شده توسط شاهد ، صیاد و مرصاد در دوشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۴ ساعت موضوع | لینک ثابت

من انقلابی ام

 

من

مرگ بر شاه گفتن را دوست داشتم

من

از کاخ نیاوران بیزار بودم

و از تابلوی خیابانی به نام پهلوی

آن تابلو را به زیر کشیدم

امام را درست نمیشناختم اما حسی درونم بود که خود را با او و او را با خود همصدا میدیدم

پس امام را دوست میداشتم

من هنوز هم امام را دوست میدارم

هنوز زیبا ترین عدد برای من 57 است

57 زیبا و با شکوه

مسجد را دوست میدارم چون هنوز صدای الله اکبر مبارزان انقلاب را از آن میشنوم

کفشهایم را که در می آورم برای ورود به مسجد، گویی تمام خستگیهای سالهای جنگ از وجودم رخت بر میبندد و من خارج از زمان و مکان به ملکوتی بی انتها می پیوندم . چشمهایم میگردد به دنبال اعداد دوست داشتنی 57 -59-67-8-12-22 طبقه های جاکفشی!

مارش جنگ

کمکهای مردمی که از مسجد به جبهه ارسال میشد

صدای شهید جواد تاجیک که برای ثبت نام و اعزامش به جبهه به من اصرار میکرد.

سربازان خمینی که سالها پیش به آنها افتخار کرده بود

امام خمینی و پیامهایش

امام و درسهایش

امام و مهربانی هایش وقتی به بسیجیهای مخلص و بی ریا پروبال پرواز میداد

وقتی محکم و بی پروا ایران را رهبری کرد و به هدایت و نور رساند.

او ستاره ی راهنمای شبهای بی فروغ ما بود.

و انقلاب ، انفجار نور

الله اکبر

قامت میبندم برای نماز

چشمهای نافذ و مهربانش در مقابل من است

آن ایمان بزرگ

آن شجاعت عجیب

مسجد محل ما آباد از اوست

کوچه هایمان مزین به نام یارانش

پیروزی عظیم ایمان

شکست ستم

الله اکبر

یاد جمله معروف امام می افتم که از مناجات شعبانیه میگفت

الهی هب لی کمال الانقطاع الیک

و من بریده از همه جا حیران او

کاش بود و اشاره میکرد و از من به سر دویدن را دوباره میدید

الله اکبر

الله اکبر

 


 

نوشته شده توسط شاهد ، صیاد و مرصاد در دوشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۴ ساعت موضوع | لینک ثابت

شهید امیرحسین صبوری

 

اینکه ما در جبهه هستیم محرومیت و دوری نیست

 آنچه محرومیت است خودخواهی و نفس پرستی است.


 

نوشته شده توسط شاهد ، صیاد و مرصاد در شنبه دهم بهمن ۱۳۹۴ ساعت موضوع | لینک ثابت

شهید حاج عبدالله نوریان

همه ی روزها عاشورا و همه ی زمین ها کربلاست . اول آرزو می کردیم که کاش ما روز عاشورا بودیم و همه ی عمر آرزو داشتیم به کربلا برویم ؛ اما عاشورا آمد و همه ی روزها را گرفت و کربلا آمد و همه ی زمینها را تصرف کرد یعنی مقصد آمد ما نرفتیم . قصد و قاصد را مقصد گرفت .

هستی و صفات و افعال خدا ، هستی و صفات و افعال همه خلق را گرفت و غیری باقی نگذاشت ، حالا ببین دیگر چیزی کسری داری تا برای آن به کمک محتاج باشی؟


 

نوشته شده توسط شاهد ، صیاد و مرصاد در پنجشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۴ ساعت موضوع | لینک ثابت

شهید مرتضی آوینی

 

مرتضی با شهادتش دیده شد . چون تا آن موقع خداوند او را در استتار قرار داده بود و هیچکس او را نمیشناخت . حتی در حوزه هنری و صدا و سیما ، کسی او را درست نمیشناخت . دیدگاه مرتضی آوینی را منتشر نمی کردند . اما در مقابل دیدگاه محسن مخملباف را نشر میدادند . چقدر تقدیر و تشکر و مصاحبه با مخملباف انجام می شد . مصاحبه های مجله سروش را بخوانید ، دیدگاه های قرانی و تحلیل مسائل مختلف مذهبی از زبان مخملباف را ببینید . چقدر راحت همه را فریب می داد ولی همان زمان ، هیچ وقت مجله سروش صدا و سیما به سراغ مرتضی نیامد....

نادر طالب زاده 

مجله راه

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ویژه نامه,شهادت,آوینی,شهید آوینی,اوینی,سید مرتضی آوینی,ویژه نامه شهید آوینی,صدای آوینی,دستخط آوینی,زندگینامه آوینی

در یک شماره از مجله ی سوره ، شهید آوینی اقدام به چاپ تصویری از یک جوان بوسنیایی می کند که در تقلید از بسیجیان ایران،پیشانی بند«الله اکبر» بر پیشانی بسته است.آوینی معتقد بود این تصویر نمادی از تهاجم فرهنگی اسلام به غرب است.این تصویر یکی از حاشیه های کار او در سوره بود که منجر به توبیخ کتبی او از سوی وزیر ارشاد وقت(خاتمی) می شود!!!!!!

«آوینی را به علت چاپ مطلب مخالف شئونات اسلامی توبیخ کردند.»

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط شاهد ، صیاد و مرصاد در سه شنبه ششم بهمن ۱۳۹۴ ساعت موضوع | لینک ثابت

شهید حسین عرفاتی

إقرأباسم ربک

   بخوان بنام پروردگارت 

 

 کتب کتبا کتبوا

              اسم فاعل مصدر علم؟

                              عالم

                               اسم مفعولش؟

                                                 معلوم

               اسم فاعل عشق؟ ...

یه گوشۀ مسجد نشسته، چند ساله که میاد اینجا،

 از بچگی تا حالا

میاد اون گوشه میشینه حاج آقا موسوی بهش درس طلبگی میده، خودش دوس داره، انتخاب کرده ،حالام یازده سالشه.

 ـ باباجون میشه من نیام مشهد؟

چرا ؟

 ـ درس دارم

 باشه! سوغاتی چی میخوای برات بیارم؟

 ـ یه عبا

باشه

کاشکی سرشو بالا میگرفت. نمیدونم چرا هیچوقت تو چشام نیگا نمیکنه، تااون چشای درشت و خوشگلشو ببینم. دوس دارم توچشام زل بزنه اما! اون به کفشام زل زده!

 ـ باباجون اجازه میدی طلبه بشم؟

نه! اول دیپلم!

ـ چشم!

...................................................................................................................

 حاج آقا! حسین رفت جبهه.

 مگه میشه!؟حسین بدون اجازۀ من هیچ کاری نمیکنه.

 با استادش و ۸ شاگرد دیگه می خوان برن. از طرف حوزۀ علمیۀ چیذر.

حاج آقا! حسین اومد!

 ـ باباجون!

 ای خدا!بازم اومد ،اون چشما چرا تو چشام نگا نمیکنه، جانم بابا!

ـ اجازه میدید برم جبهه؟ امام حکم جهاد داده .

یاد بچگیاش می افتم،

باشه برو!

چشماشو بوسیدم، رفت از در بیرون.

 مادرش گفت چرا نمی بری برسونیش؟

 گفتم: نمیتونم زانوهام داره می لرزه  حسین دیگه بر نمیگرده...

..................................................................................................................

 حسین ! پات زخمی شده بیا برگردیم عقب! پات عفونت میکنه ها ،داره ازت خون میره، خطرناکه،

ـ نه! هرگز به دشمن پشت نمیکنم.

 میگم حسین!یادته دیشب فرمانده دعواتون کرد! با ساکای پرِکتاب اومده بودید، میگفت اومدید بجنگید یا درس بخونید؟!

 تو گفتی: اگه اشکالی نداره شبا درس بخونیم.

 حسین خمپاره بده! حسین حسین حسین......

شب شده. بوی کاغذ سنگرو پر کرده

                                          جای نه نفر خالیه

                                                         جهد جهدا جهدوا

                             اسم فاعل مصدر عشق؟ حسین

       بوی کاغذ سنگرو پر کرده

                                     جاهد یجاهد مجاهده

                                                      شاهد یشاهد مشاهده            

                                                                                شهد یشهد شهید

                                               شهید 

         با صدهزار جلوه برون آمدی که من  

                                             با صدهزار دیده تماشا کنم تورا

شهیدحسین عرفاتی درخانواده ای مذهبی و مرفه در شمال شهر تهران بدنیا آمد. اولین فرزند خانواده و دارای دو خواهر و دو برادر بود. پس از پایان دورۀ متوسطه وارد حوزۀ علمیۀ چیذر شد و بدست امام خمینی رحمه الله علیه ملبس به لباس اهل علم گشت .او در سن بیست سالگی عازم جبهه های نبرد حق علیه باطل شد و درعملیات کربلای۵ در شلمچه به شهادت رسید. مزار شهید در گلزار شهدای امامزاده علی اکبرچیذر میباشد.ازخصوصیات بارز شهید اخلاق صبورانه،لطیف و مهربانش بود. از پانزده سالگی نماز شب میخواند و نهایت احترام و خدمت را نثار پدرومادرش مینمود.

ولادت ۱۹/۳/۱۳۴۵

شهادت۲۱/۱۰/۱۳۶۵


 

نوشته شده توسط شاهد ، صیاد و مرصاد در دوشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۴ ساعت موضوع | لینک ثابت

شهيد مصطفی چمران.....انتظار دارم...

اولین باری که امام موسی مرا بعد از ازدواج با مصطفی در لبنان دید، خواست تنها با من صحبت کند. گفت: غاده! شما می‌دانید با چه کسی ازدواج کرده‌اید؟ شما با مردی خیلی بزرگ ازدواج کرده‌اید. خدا به شما بزرگ‌ترین چیز را در عالم داده، باید قدرش را بدانید. من از حرف آقای صدر تعجب کردم. گفتم: من قدرش را می‌دانم. و شروع کردم از اخلاق مصطفی گفتن. آقای صدر حرف من را قطع کرد و یک جمله به من گفت: این خلق و خوی مصطفی که شما می‌بینید، تراوش باطن او است و نشستن حقیقت سیرو سلوک در کانون دلش. این همه معاشرت و رفت و آمد مصطفی با ما ودیگران تنازل از مقام معنوی اوست به عالم صورت و اعتبار. و خیلی افسوس می‌خورد کسانی که اطراف ما هستند درک نمی‌کنند، تواضع مصطفی را از ناتوانیش می‌دانند و فقیر و بی‌کس بودنش. امام موسی می‌گفت: من انتظار دارم شما این مسائل را درک کنید. 


 

نوشته شده توسط شاهد ، صیاد و مرصاد در پنجشنبه یکم بهمن ۱۳۹۴ ساعت موضوع | لینک ثابت

جنگ تاریخ و جغرافیا

یا نعم الوارثین 

 

در حافظۀ زمین درختی روئید 

اندازۀ دلتنگی ما

پارچه هایی را به آن بستیم

برای نذرهایی که هرگز برآورده نشد

پارچه ها کلاه شدند

درست اندازۀ سرِ ما

حالا هزار جای زمین

هزار پرچم روئیده

اندازۀ تاریخی که فدای جغرافیا شده 

 

 

کروب رضایی

 


 

نوشته شده توسط شاهد ، صیاد و مرصاد در چهارشنبه سی ام دی ۱۳۹۴ ساعت موضوع | لینک ثابت

شهید جمشید قنواتی

شهید جمشید قنواتی

ابرقدرتها بدانند ما خاک نمی خواهیم و این هدف است که بخاک ما ارزش می دهد


 

نوشته شده توسط شاهد ، صیاد و مرصاد در دوشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۴ ساعت موضوع | لینک ثابت

پرنده ای با بالهای آهنین

إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمَانَ وَإِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ 

کنده شدن

پرکشیدن 

مسئله این است

سختی پرواز

سختی و سختی و سختی

همیشه اوج گرفتن دشوار بوده و هست 

و سقوط آسان!

لبیک گفتن 

جز خدا ندیدن 

جز خدا ندیدن!

خلبانی با بالهای آهنین در حال اوج گرفتن

و چالش سقوط

اما

انتهای راه ، ناپیدا

مسیر طولانی

بال میخواهم

آزمون پرواز

پرنده های کوچک در انتظار 

برای پریدن

راه را دیدن

نبریدن

رسیدن

بازهم مسئله شد!

کندن ، جدا شدن ، ندیدن زیر پاهایت و نترسیدن از اینکه چقدر اوج گرفته ای

شهید کشوری تو را میخوانم با بالهای آهنینت ، با شجاعت مثال زدنی ات

احمد نامی بود که برای تو پسندیده شد همان نامی که پیامبر ص را در آسمانها با آن میشناسند!

آسمانها...

و باز هم پرواز!

ما را در خیل رهروانت بپذیر و به ما درس پاکی و شجاعت بده

تو همانی که برای رشد جوانان شهرت مجله های مبتذلی را که تصاویری از فرهنگ پوچ غرب در آن نقش بسته بود میخریدی و در باغچه ی منزل به اتش میکشیدی ، و تنها 12 سالت بود . میگفتی این ها ذهن جوانان را خراب میکند ، اما خود مشغول ساختن بودی ، میساختی ، میساختی ،اول خود را ، با معرفت صحیح از مذهب ، با شناخت ترفندهای حمله ی فرهنگ بیگانه ، 

هنرمند بودی

هنر!

کدام هنر

هنری در خدمت روح انسان برای اوج گرفتن

هنر آواز؟

نوای روحنواز و گرم قرآن ، مدح امامان ، آواز ایرانی ، با اصالت فرهنگ بومی......

اصالت؟

دکتر شریعتی گفت 

وارد کردن علم و صنعت در یک اجتماعِ بی‌ایمان و ‫بی‌ایدئولوژی مشخص همچون فرو کردن درختهای بزرگ و میوه‌دار است در زمین نامساعد و در فصل نامناسب.‬

ایدئولوژی؟! طرز تفکر؟!

همان که از ابتدا دغدغه ات بود . فکر و ذهن جوانان؟!

شهید کشوری گفته بود فرزندانم را تا حدی دوست میدارم که جای خدا را در دلم تنگ نکنند، و این سودای عاشقانه اش بود!

 دوست داشت برای خدا 

میخواند برای خدا

مینوشت برای خدا

میجنگید برای خدا

و در آخر پرکشید بسوی الله

شهید کشوری! رهروانی داری هنوز 

از جنس خودت

که از هجمه ی دشمن نمیترسند و شجاعانه به سمت خدا پرواز میکنند

شهید احمد کشوری!

جوانی امروز ، با پیمودن راه شما و یافتن مسیر پرواز شما در حال پرگشودن و پرواز به سوی شماست !

جوانی شبیه شما با صدایی گرم که برای خدا میسازد ، برای خدا مینویسد ، برای خدا میخواند

و برا ی خدا میجنگد 

در جنگی سخت که کمتر از جنگ تحمیلی نیست ، 

جنگ فرهنگ و ایدئولوژی

مداح شهدا ، رزمنده ی دفاعی مقدس از اسلام و ایران 

در زمانه ی ما  و هم نام شما  ح ا م د 

حامد زمانی

و جوانانی همچون او بسیارند  که با آگاهی و شناخت و دانستن خطرات این راه طولانی ، دل به طریق شهادت سپرده اند 

 دل از زمین کنده و آن را به خدا سپرده اند

دل کندن 

پر کشیدن

سختی پرواز 

سختی پرواز

مسئله این است 

دل از زمین کندن و به خدا سپردن

جنگنده بودن

آری مسئله این است.

حامد!

تا شهادت تو را بدرقه خواهم کرد.....

 


 

نوشته شده توسط شاهد ، صیاد و مرصاد در شنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۴ ساعت موضوع | لینک ثابت

دکتر علی شریعتی

 

ما بیش از هر چیز به تعلیم نیازمندیم، و حتی پیش از تبلیغ، به معرفت و آشنایی علمی نیاز داریم.‬

‫اشتباهِ بسیاری از روشنفکران به خصوص در کشورهای راکد این است که می‌پندارند با علم و تکنیک جدید میتوان جامعه مترقی و آزاد داشت، در صورتی که‬ بینایی و آگاهی و دانش اعتقادی و ایدئولوژیک است که جامعه را حیات و حرکت و قدرت میبخشد. وارد کردن علم و صنعت در یک اجتماعِ بی‌ایمان و ‫بی‌ایدئولوژی مشخص همچون فرو کردن درختهای بزرگ و میوه‌دار است در زمین نامساعد و در فصل نامناسب.‬

‫اما در عین حال آنچه را که ما فاقدِ آنیم ایمان و قدرت ایمان نیست، بلکه عدمِ معرفت درست و منطقی و علمی به مسائلی است که بدان ایمان‬ ‫داریم.‬

سخنرانی
دکتر شریعتی


 

نوشته شده توسط شاهد ، صیاد و مرصاد در سه شنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۴ ساعت موضوع | لینک ثابت

از فرش تا به عرش

 

از فرش تا به عرش

سیمرغ با افسانه اش

ققنوس با سوختنش

عقاب با اوج گرفتنش

طاووس با پرهای زیبایش

انسان با کرامتش 

مجاهد با پیکارش

رزمنده با ایثارش

والاترینش

از فرش تا به عرش 

شهید با شهادتش


 

نوشته شده توسط شاهد ، صیاد و مرصاد در دوشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۴ ساعت موضوع | لینک ثابت

شهید شیرودی دوست صمیمی شهیدکشوری

شیرودی در کنار هیلکوپتر جنگی اش ایستاده بود و خبرنگاران هر کدام به نوبت از او سوال می‌کردند.

خبرنگار ژاپنی پرسید: شما تا چه هنگام حاضرید بجنگید؟ شیرودی خندید. سرش را بالا گرفت و گفت: ما برای خاک نمی جنگیم ما برای اسلام می جنگیم. تا هر زمان که اسلام در خطر باشد این را گفت و به راه افتاد. خبرنگاران حیران ایستادند. شیرودی آستینهایش را بالا زد . چند نفر به زبانهای مختلف از هم پرسیدند: کجا؟ خلبان شیرودی کجا می‌رود؟ هنوز مصاحبه تمام نشده شیرودی همانطور که می رفت برگشت. لبخندی زد و بلند گفت: نماز! صدای اذان می آید وقت نماز است.

شیرودی در پاسخ به سوال خبرنگار که آیا ممکن است محدوده جغرافیایی پروازهای آینده‌اش را برایشان ترسیم کند می گوید:

«بهتر است نقشه دنیا را نگاه کنید زیرا اگر امام خمینی فرمان دهد، در هر نقطه جهان که مرکز کفر است  بجنگم، حتی اگر پایتخت ممالک شما باشد، آنجا را به آتش می‌کشم.»

 

 شیرودی به یکی از برادران که از دوستان قدیمی‌اش بود، گفته بود:

 «فلانی! بیا یک خداحافظی از روی خاطر جمعی با تو بکنم زیرا می دانم که بزودی شهید می شوم.»

 این برادرمان گفته بود که خدا کند حفظ بشوی و خدمت کنی اما شهید شیرودی می گوید: «نه! من سرهنگ ،کشوری را در خواب دیدم. او به من گفت: شیرودی یک عمارت خیلی خوب برایت گرفته‌ام. باید بیایی توی این عمارت بنشینی.»

 به همین خاطر می‌دانم که رفتنی هستم.

 


 

نوشته شده توسط شاهد ، صیاد و مرصاد در یکشنبه بیستم دی ۱۳۹۴ ساعت موضوع | لینک ثابت

شهید خلبان احمد کشوری

بکاو و بکُش!

ابتکار شهید کشوری

تصویر احمد، نابغه هوانیروز بود

سرتیپ خلبان محمود بابایی می‎گوید: احمد تیم‌هایی پروازی را سر و سامان داده بود به نام «بکاو و بکش»، در روزهای آغاز جنگ یک ستون بزرگ نظامی از ارتش عراق از مرز قصر شیرین وارد کشور شده بودند و به سمت سرپل‌ذهاب مسیر مشخصی را می‌پیمودند.

با تیم پروازی بکاو و بکش احمد شامل سه بالگرد کبرا و یک ترابری و با اطلاعاتی که از مردم دریافت کرده بودیم، به قصد شناسایی بیشتر به منطقه ورودی ستون ارتش عراق رفتیم.

وقتی به منطقه رسیدیم، احمد که لیدر تیم پروازی بود، گفت: «ما نباید این طوری ساکت بمانیم، هر طوری شده باید جلوی این ستون را بگیریم.»

با همان برنامه احمد، یعنی بکاو و بکش از پهلو به ستون نظامی عراق نزدیک شدیم، ستون نظامی عراق به حدی بزرگ و با هیبت بود که وقتی برای اولین بار آن را دیدم، وحشت کردم، به نظر می‌رسید که هیچ نیرویی جلودارش نیست ولی وقتی نقشه‎ فی البداهه احمد را روی ستون به کار بستیم، نظرم عوض شد و دلیرتر شدیم.

احمد بعد از نزدیک شدن به ستون بلافاصله گفت: «بچه‌ها اول و آخر ستون را بزنید، طوری که این‌ها مشکوک و سردرگم بشوند و همهمه‌ای در دل این‌ها بیفتد در این صورت می‌توانیم اجرای آتش خوبی روی آنها داشته باشیم.

سروان سراوانی، خلبان یکی از بالگردها به موشک تاو مجهز بود و با مهارت نقشه‌ی احمد را روی ستون عراقی پیاده کرد، ستون نظامی عراق سنکوپ شد، مثل ماری دور خودش می‌پیچید و نمی‌دانست از کدام جهت به او حمله شد.

ما از این فرصت استفاده کردیم، روی ستون آتش سنگینی پیاده کردیم، بعد از اجرای این نقشه برگشتیم پایگاه و بلافاصله تیم پروازی دیگری را برای ادامه آتش روی ستون نظامی عراق فرستادیم، تا این عملیات فی‌البداهه احمد کامل شود، خلاصه با همین نقشه توانستیم یک ستون عظیم عراقی را که قصد داشت تا قلب ایران بیاید تار و مار کنیم و آنها را تا سر مرز عقب بنشانیم و برای دفعات بعد دلیرتر و جسورتر به سراغ دشمن برویم.


 

نوشته شده توسط شاهد ، صیاد و مرصاد در یکشنبه بیستم دی ۱۳۹۴ ساعت موضوع | لینک ثابت

گفتگوی حامد زمانی (خواننده پاپ-آهنگ گزینه های روی میز) با محمدرضا شهبازپور

با سياسي و انقلابي خواندن حسابي بار خودت را بستي ديگر؟!

كمتر از مقداري كه اگر عاشقانه مي خوندم مي‌بستم!

پس نون در انقلابي خوندن نيست؟

هست؛ ولي كمتر از انقلابي نخوندن!

خانواده‌ت مذهبي بودند؟

بله.

اولين آهنگي كه خوندي و پخش شد واكنش خانواده‌ت چي بود؟

اولين آهنگي كه خوندم درباره امام حسين(ع) بود و مشكلي نداشتند.

حالا چي؟ الان هم كه سياسي مي خوني مشكلي ندارند؟ عاشقانه بخوني چي؟

چون مي دونند كه جهت گيري من چيه و سير كارم به كدوم سمته حمايت مي كنند ولي خداي نكرده اگر اين مسير عوض بشه بايد عواقبش رو هم بپذيرم!

وقتي وارد دانشگاه تهران و رشته علوم سياسي شدي فكر مي كردي خواننده بياي بيرون؟

من خواننده بودم وقتي وارد دانشگاه شدم. وردي ۸۵ هستم ولي اولين كارم را به نام زينت آسمان سال ۸۴ خونده بودم.

براي مجازات شاهين نجفي ۱۰ ميليون تومان جايزه گذاشته بودي؛ اگر كسي الان اون ملعون رو به سزاي جسارتش برسونه، اين پول رو داري بدي؟

حتما جور مي كنم ميدم!

اولين باري كه فهميدي صدات به درد پاپ خوندن ميخوره كي بود؟

تو عالم بچگي؛ اون موقع وقتي آهنگ هايي رو كه بقيه خونده بودند بازخواني مي كردم مي‌ديدم دارم بهتر مي خونم. صداي من قبل از بلوغ يه صداي تكرار نشدني بود. خيلي عجيب بود.

يعني وقتي خودت به بلوغ رسيدي، صدات از بين رفت؟

نه، حرفه اي تر شد. خودم اين صدا رو بيشتر دوست دارم.

راسته ميگن همه خواننده ها از حمام شروع مي كنند؟!

بله، درسته!

خودت هم از حمام شروع كردي؟!

(مي خندد و سر تكان مي دهد)


اسمت را چند بار در اينترنت سرچ كردي؟

زياد  اين كار را نمي‌كنم. هر وقت خبر جديدي مي‌شه يا اتفاق تازه اي مي‌افته اين كار رو مي‌كنم چون بايد نظرات بقيه رو بدونم.

شايعه اي بوده كه در اين مدت دور و برت باشه و خيلي تعجب كني؟

بله خيلي بوده. يه سري از آنها را كه نمي‌شه گفت. بقيه اش را هم حضور ذهن ندارم!

بدترين موضع گيري كه بعد از خوندن اين چند تا ترانه عليه‌ت شد چي بود؟

بدترين موضع گيري كه خيلي دلم را سوزوند اين بود كه كساني كه دارند نان اين انقلاب را مي‌خورند به من خورده گرفتند و گفتند تو حماقت كردي كه عليه شاهين نجفي موضع گرفتي!

يعني بين اين افراد مسئولان دولتي هم بودند؟

حالا نه الزاما مسئول ولي كساني بودند كه در فضاي فرهنگي خيلي قدرت دارند.

هنوز هم اگر در مجلسي ازت بخواهند قرآن مي خوني يا ديگه فقط رفتي تو كار آواز؟

نه، همين الان هم شبها قبل از افطار برنامه قرآن خواني داريم. همين چند شب پيش در يك جمع خيلي رودروايسي دار، بنده خدايي گفت قرآن مي خوني؟ بغل دستي هام با ايما و اشاره مي گفتند نمي خواد، نرو! ولي من  رفتم و خوندم. بعد طرف گفت مداحي هم مي‌كني؟ گفتم آره ولي مداحي من خيلي مناسب اين مجلس نيست.

اگر فقط اجازه يا فرصت خواندن يك ترانه ديگر را داشته باشي، درباره چه كسي يا چه چيزي مي خوني؟

شك ندارم كه درباره حضرت زهرا(س).

بعد از خواندن آهنگهايي مثل قلاده هاي طلا و تحريم در دانشگاه با چه برخوردهايي مواجه شدي؟

من ديگه الان خيلي در دانشكده نمي مونم. بيشتر كلاس‌ها رو پيچوندم. اگر كلاسي هم برم تا تموم بشه ميزنم بيرون. كارشناسي ارشد خيلي كلاس محور نيست. تو دوره كارشناسي خيلي فعال بودم. هم كتك زديم هم كتك خورديم. الان نوبت سال بعدي‌هاست كه اون فضا رو تجربه كنند!

اصلا چرا رفتي علوم سياسي؟

رشته مورد علاقه‌م بود، واقعا دوست داشتم اين رشته را. رتبه‌م ‌جوري بود كه مي تونستم رشته‌هاي ديگه اي مثل حقوق هم برم اما دوست داشتم علوم سياسي بخونم.

بين خواننده ها صداي چه كسي را دوست داري؟

شادمهر عقيلي. اتفاقا ديشب داشتم آلبوم عقيلي رو گوش مي دادم با خودم گفتم چرا انقدر بد؟! واقعا حيف شد.

چرا اينطور شد؟

البته عقيلي به نظر خودش الان درست ترين كار را كرده اما واقعيت اينه كه دنياي موسيقي آنقدر پر زرق و برقه، آنقدر پول و آدم دور و برت رو مي‌گيره كه اگر حواست نباشه از دست ميري. از خدا مي خوام كه به همه اول ظرفيتش رو بده بعد مطرحشون كنه. خودم هم همينطور.

چه تضميني وجود دارد كه تو اينطور نشي؟ ما خواننده خيلي داشتيم كه از قرآن خواندن و مداحي شروع كردند و بعد تغيير جهت دادند. البته افرادي مثل محمد اصفهاني هم هستند اما خب از آن طرفش هم كم نيستند؟

هيچ تضميني وجود ندارد! دنيا آنقدر زير و رو دارد كه نمي شود تضميني داد. اما من فكر مي‌كنم كساني كه ديگه نتونستند تو همون فضا بخونند دست خودشون نبود بلكه از بالا و از طرف ائمه(ع) اين اجازه به آنها داده نشد و اين توفيق ازشون سلب شد. من هميشه عاجزانه از ائمه درخواست مي‌كنم كه من را در اين فضا و مسير حفظ كنند. از حضرت زهرا(س) مي خوام كه كمكم كنند. اميدوارم جوري كار كنم كه لياقت ماندن در اين مسير را داشته باشم.


 

نوشته شده توسط شاهد ، صیاد و مرصاد در یکشنبه بیستم دی ۱۳۹۴ ساعت موضوع | لینک ثابت

شهید خلبان احمد کشوری

پاوه نجات پیدا کرد

احمدکشورى جزو هیأت همراه دکتر چمران بود که با هم به کردستان رفتند. شهید شیرودى هم به پایگاه منتقل شده بود و خیلى زود، با او صمیمى شد و در تیم او قرار گرفت.

خبر درگیرى هاى شدید پاوه مى رسید و دکترچمران در محاصره مزدورهاى وطن فروش قرار گرفته بود.

تیم پروازى احمد، نخستین گروه عملیاتى بود که راهى کردستان شد. ما به اتفاق شهید سهیلیان وارد منطقه شدیم.

با حملات پى درپى، دشمن را تار و مار کردیم و دکتر چمران و گروهش را از حلقه محاصره دشمن بیرون آوردیم.

پاوه هم نجات پیدا کرد. در واقع منطقه اى که محل شروع درگیرى ها بود، از لوث وجود دشمن، پاک شد.


 

نوشته شده توسط شاهد ، صیاد و مرصاد در یکشنبه بیستم دی ۱۳۹۴ ساعت موضوع | لینک ثابت

شهید خلبان احمد کشوری

ذکر یا زهرا 

خاطره از شهید صیاد شیرازی

 

در کردستان درگیری شدیدی بین ما و ضد انقلاب شامل کومله و دمکرات بوقوع پیوست و من از هوانیروز درخواست کمک کردم ،

دو خلبان که همیشه داوطلب دفاع بودند یعنی شهیدان کشوری و شیرودی لبیک گفته و لحظاتی بعد بالای سر ما بودند که به آنها گفتم کجا را زیر آتش خود بگیرند ،

پس از آنکه مهمات هلی کوپتر ها تمام شد متوجه شدم که شهید کشوری علی رغم کمبود سوخت منطقه را ترک نکرده است وقتی با او تماس گرفتم گفت من باید کارم را به اتمام برسانم .

لحظاتی بعد با دوربین دیدم که شهید کشوری خود را به جاده ای رساند که یک ماشین جیپ سیمرغ پر از عناصر ضد انقلاب از آنجا در حال فرار بودند ، هلی کوپتر را به آن خودرو نزدیک کرد و آنقدر پایین رفت که با اسکیت هلی کوپتر به آنها کوبید و همه این جنایتکاران به دره سقوط کردند و

پس از آن طی تماس به او گفتم با توجه به تاخیری که کردی سوخت هلی کوپتر برای آنکه خود را به قرارگاه برسانی کافی نیست و همینجا فرود بیا ، او گفت هلی کوپترم را هدف قرار می دهند و با اینکه چراغ هشدار دهنده سوخت هلی کوپتر روشن شده و به هیچ وجه خطا نمی کند .

شهید کشوری گفت با ذکر یا زهرا ( س ) خود را به قرارگاه می رسانم ،

ساعتی بعد در حالیکه ناامیدانه با قرارگاه تماس گرفتم تا سراغ احمد کشوری را بگیرم گفتند

او به سلامت و با ذکر یا زهرا ( س ) در حالیکه هلی کوپترش هیچ سوختی نداشته به قرارگاه رسیده است .


 

نوشته شده توسط شاهد ، صیاد و مرصاد در یکشنبه بیستم دی ۱۳۹۴ ساعت موضوع | لینک ثابت

شهید خلبان احمد کشوری

بعد از این استاد شما احمد کشورى است!

سرهنگ باباجانى خاطره اى را از دوران تحصیل احمد در خارج از کشور تعریف مى کرد و مى گفت: در حال تمرین پرواز توى بالگرد نشسته بودیم. احمد سکاندار بود. استاد آمریکایى نگاهى به او کرد و گفت: اگر الآن بخواهم تو را پرت کنم بیرون چطور مى خواهى از خودت دفاع کنى. احمد به قدرى از نیروهاى بیگانه و خلق و خوى ضداسلامى آنان بدش مى آمد که نگاهى به استاد کرد. وقتى لبخند شیطنت آمیز و تحقیرکننده استاد را دید. یقه او را گرفت و گفت: من باید تو را از این بالا پرت کنم پایین. با استاد گلاویز شد. سرهنگ مى گفت: استاد به زبان انگلیسى شروع به التماس کرد. صورتش سرخ شده بود. ما از احمد خواستیم که یقه او را رها کند و مواظب باشد که هلى کوپتر سقوط نکند و او قبول کرد. وقتى به زمین نشستیم، استاد به قدرى از جسارت احمد و جرأت او یکه خورده بود که به همه ما گفت: بعد از این استاد شما احمد کشورى است.


 

نوشته شده توسط شاهد ، صیاد و مرصاد در یکشنبه بیستم دی ۱۳۹۴ ساعت موضوع | لینک ثابت

شهید کاظم خدامی

 بچۀ بسیار مهربونی بود هرچه داشت با مردم قسمت می کرد ، دیدم سوار ترک موتور خودش نشسته کز کرده پشت جوان را گرفته اورکتش هم که داره تن اون جوان بود ! خودش رو از سرما جمع کرده بود .

به پدرش گفتم این چه وضعیه این چرا کتش رو داده چرا موتورش رو داده ؟

گفت : خانوم شما تو منزلی متوجه نیستی این کارهایی می کنه ، دلسوزه موتورش ، لباسش خلاصه با هر چیزی که بتونه میخواد دوستاشو خوشحال کنه کمک کنه!

خلاصه اومد منزل و گفتم این چی بود من دیدم این چه کاری بود شما کردی؟

سکوت کرد.....

در بیابان تو گر سوز زمستان افتد.

هیچ در سوز تو ام ، بی سر و سامانی نیست.

اول عشق همین برف و یخ سنگین است.

گل یخ حا صل اندیشه ی زندانی نیست.

با زمستان تو در فکر بهار دگرم.

همه دانند که غیر از تو گلستانی نیست.

زندگی فصل به فصلش همه از دفتر تو ست.

اول سطر تو را خواندم و پایانی نیست.

<<کز صدای سخن عشق ندیدم خو شتر >>

این صدائیست که در نای نیستانی نیست.


 

نوشته شده توسط شاهد ، صیاد و مرصاد در سه شنبه پانزدهم دی ۱۳۹۴ ساعت موضوع | لینک ثابت

شهید کاظم خدامی برادر همسر شهید ابراهیم اصغرزاده (فیلمساز)

مادر شهید کاظم خدامی:

داماد من ابراهیم اصغرزاده در کارهای هنری و فیلم بودند و بعد به روایت فتح رفتند .

برای صدای مادر شهیدی می رود خرم آباد فیلمی را فیلمبرداری کرده بود میرود که صدای مادری را روی فیلمش بگذارد ، ابراهیم حاتمی کیا به او میگوید صدای دیگری را بگذار اما او میگوید نه باید صدای خود مادر شهید باشد بخاطر صدای مادر رفت و شهید شد . جوان با کفایت و با لیاقتی بود.  


 

نوشته شده توسط شاهد ، صیاد و مرصاد در سه شنبه پانزدهم دی ۱۳۹۴ ساعت موضوع | لینک ثابت

بار دیگر مسیح به صلیب کشیده شد!به کدامین جرم؟

 

 آل سعود بدتر از صهیونیست

مسیح بار دیگر به صلیب کشیده شد

 

نمر باقر النمر (زادهٔ ۱۹۵۹ عوامیه - ۲ ژانویه ۲۰۱۶) یک مجتهد شیعه درس خوانده در سوریه و حوزه علمیه قمو فعال حقوق بشرعربستانی بود که در پی اعتراضات شیعیان عربستان در سال ۲۰۱۲ بازداشت شد و در روز چهارشنبه ۱۵ اکتبر ۲۰۱۴ دادگاه جناییعربستان سعودی به دلیل اقدام علیه امنیت ملی و محاربه، به «اعدام با شمشیر و به صلیب کشیده شدن در انظار عمومی» محکوم و در ۲ ژانویه ۲۰۱۶ اعدام شد.اعدام وی سبب واکنش گستردهٔ منفی در منطقه و سازمان‌های مستقل بین‌المللی شد.

روز یکشنبه ۲۵ اکتبر ۲۰۱۵، دادگاه عالی عربستان و محمد بن نایف ولیعهد عربستان حکم اعدام سریع و بدون هشدار قبلی شیخ نمر را صادر کردند.

 

شیخ نمر در بامداد روز شنبه ۱۲ دی ماه ۱۳۹۴ برابر ۲ ژانویه ۲۰۱۶ اعدام شد.

 

از بنیاد شهید انقلاب اسلامی و سازمانهای مربوطه

خواستار کشیده شدن تصویر دیواری در خیابان شهید شیخ نمر

 این مبارز نستوه و بزرگ اسلام و بشریت هستیم

 

اعدام نمر واکنش منفی در ایران (مقامات سیاسی و چهره‌های برجستهٔ شیعی و سنی و مراجع تقلید)و عراق (ازجمله مقامات و چهره‌های مذهبی مثل آیت‌الله سیستانیو مقتدا صدر و رهبران بسیج مردمی عراق)و فلسطینو حزب‌اللهو دیگر گروه‌های شیعهٔ لبنان و در میان شیعیان بحرینو شیعیان عربستانو انصارالله یمنو شیعیان پاکستانو حتی شیعیان هند (در کشمیر) و مردم ترکیه و برخی مقامات کشورهای فرانسهو آلمانو انگلیسو ایالات متحدهٔ آمریکاو نیز اتحادیه اروپاو نیز نهادهای بین‌المللی مثل سازمان ملل و دیدبان حقوق بشر و عفو بین‌الملل (که دادگاه را «نمایشی» و حکم را با اهداف سیاسی خواندند) در پی داشت.

در این میان امارات، بحرین و هیات علمای الازهراز این اعدام حمايت کردند.

 

تغییر نام خیابان کنسولگری عربستان در مشهد به شیخ نمر

و واکنش «ضاحی خلفان»

 

اعتراض کرده ولی چه عکس قشنگی گذاشته!!!!!

 

خیابان بوستان تهران به "نمر باقر النمر" تغییر نام داد 

 

 هنوزم خاکریز اینجاست

هنوزم جبهه ی جنگه

 

ای مردان بزرگ! رهروان طریق حق و حقیقت!

آیت الله حکیم عراقی

امام موسی صدر لبنانی

عارف حسینی پاکستانی

الحوثی یمنی

سمیر قنطار فلسطینی

زکزاکی نیجریه

................

میرزا کوچک خان جنگلی

ستارخان 

امیرکبیر

دکتر شریعتی

جهان پهلوان تختی

ای بزرگمردانی که در مقابل ستم و ستمگر سر فرود نیاوردید و سربدار شدید

خیابانهای شهرهای ما به نام شما مزین شده و میشود

----------------------------------------------------------------------------------------

این ملت حق گرای ایران است که همواره ملجأ مظلومان بوده و هست

نه تنها ایران که همه جای جهان سرای ماست

ما صدای مظلومیت مسلمانان را به گوش جهانیان خواهیم رساند

و تصویر شهیدان اسلام را مقابل دیدگان بشریت خواهیم نهاد

شهید چمران ، شهید بهشتی ، شهید همت ، شهید متوسلیان ،

شهید حسین همدانی

راهتان ادامه دارد....... 

-------------------------------------------------

---------------------------------

--------------

 

 


 

نوشته شده توسط شاهد ، صیاد و مرصاد در دوشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۴ ساعت موضوع | لینک ثابت

شهید کاظم خدامی


 

نوشته شده توسط شاهد ، صیاد و مرصاد در یکشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۴ ساعت موضوع | لینک ثابت

شهید کاظم خدامی


 

نوشته شده توسط شاهد ، صیاد و مرصاد در یکشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۴ ساعت موضوع | لینک ثابت

شهید کاظم خدامی


 

نوشته شده توسط شاهد ، صیاد و مرصاد در یکشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۴ ساعت موضوع | لینک ثابت